تبليغاتX
نشریه دانشجویی نوروز

نشریه دانشجویی نوروز

گاهنامه فرهنگی سیاسی اجتماعی دانشجویان کرد دانشگاه تهران

آرشیو مطالب   تماس با مدیریت وبلاگ   صفحه نخست  
نوروز گاهنامه ای است که به همت گروهی از دانشجویان کرد دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران تاسیس شده است و با رویکردی تازه در گفتمان دانشجویان کرد و بازنمایی مسایل کردستان در کنار دیگر نشریات دانشجویی کردی است که با حضور خود می خواهد به تداوم فضای دگر اندیشی و انتقاد آکادمیک در مورد مسایل جامعه ایران و با اخص کردستان یاری رساند.

پیوندهای روزانه
آرشیو پیوندهای روزانه

پیوندها
نشریه دانشجویی صبح
نشریه دانشجویی واحه
نشریه دانشجویی خستو
نشریه دانشجویی روز داوری
وبلاگ بابک صحرانورد(در مورد شعر و ادبیات کردی)

آرشیو مطالب
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
مهر 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386


 RSS 

طراح قالب



 

شناسایی مساله ملی

گامی به سوی سیاست انضمامی

در آستانه انتخابات ریاست جمهوری 1384 هفته نامه ای کردستانی مصادف با سفر معین به کردستان، در برابر کلیشه راستگرایانه ”ایران برای همه ایرانیان“- در فرصتی دیگر به مساله اقتباس این شعار از شعار ”فرانسه برای فرانسویان“ حزب راستگرای ژان ماری لوپن خواهیم پرداخت – تیتر زد: ”ایران برای همه اقوام  ایرانی!  آن زمان رادیکال ترین چهره ”اصلاح طلبان“ مطابق نسخه ای که جامعه شناسان همسنگرش تحت عنوان ناسیونالیسم مدنی تدارک دیده بودند، کردستانی ها را دعوت به پیگیری حقوق شهروندی  و وداع با خودمختاری ملی می کرد. آن هفته نامه کردستانی اکنون مدت هاست که با ابتکارات خردستیزانه سکانداران دولت نهم از عرصه عمومی حذف شده است و دیگر نیست که ستون هایش پذیرای چشم انداز مردم کردستان باشد، آنهم در شرایطی که صحنه سیاست نهادی این سرزمین کثیرالمله در آستانه دگرگونی رادیکالی قرار گرفته که می توان با اندکی تسامح بر آن ”چرخش قومیتی“ نام نهاد. چرخشی راهگشای انضمامی شدن سیاست در سرزمینی که سیاست انتزاعی مهم ترین مانع گذار تاریخی به دموکراسی واقعی در آن بوده است.

اما منظوراز سیاست انتزاعی در مقام مهمترین مانع نیل به دموکراسی در ذهنیت و کنش سیاسی بازیگران دگرگونی طلب چیست؟ صحنه سیاسی خالی از رقیب ایران در عمده سال های مابعد تثبیت نظام جدید، همواره به نام موجودیت های جهانشمول کنترل و هدایت شده است. امت، ملت، مردم و کلیت هایی از این دست، مبنای کنش ورزی سیاسی در سرزمینی بوده است که سیاستورزان غالب آن استعدادی بیش از حتی رژیم هایی همچون ترکیه کمالیست در شناسایی کثرت فرهنگی ابدی خود از خود نشان نداده اند. جنبش عقیم اصلاح طلبی با نام فرعی خاتمیسم، به عنوان آخرین نسخه تاریخی از این دست دستورکاری کاملا وفادار به رئوس راهنمای همان سیاست کلاسیک انتزاعی کلیت باور بود. امری که می توان آن را سندروم کورقومی دموکراسی“خواهی نهادی“ در ایران نامید. در رابطه با اصلاح طلبی خاتمیستی، آن کلیت انتزاعی که سیاست به نام آن انجام می شد و آن مقوله انتزاعی که نقطه عزیمت سیاست تفاوت گریز خاتمیستی بود، مقوله جهانشمول -به معنای کلیت باور- ”ایرانیان“ بود. در همین راستا مقولات انتزاعی دیگر همچون ”زنان“ و ”جوانان“ ایرانی به اسم رمزهای مقدس رونوشت سابقا هژمونیک اصلاح طلبی تبدیل شده بودند. منظور ما در اینجا البته انکار این نکته نیست که اهتمام به زنان و جوانان و ایرانیان و بهبود موقتی و اپسیلونی اوضاع ایشان نامیمون بوده است، بلکه هدف افشای سویه های عمیقا قوم مدارانه، محافظه کارانه و دیگری ساز دیروز سیاست نهادی در ایران است. شناسایی”اقوام“ایرانی به عنوان یکی از حقیقی ترین واحدهای سازنده کلیت برساخته ی ایران، در دستور کار دیروزسیاست اصلاحیون ایران هرگز از سایه مقولات انتزاعی ”مردم“، ”ایرانیان“، ”جوانان“ و“زنان“ خارج نشده و هیچ گاه به نقطه عزیمتی همسنگ آن ها تبدیل نشدند. و این امر از مهم ترین عوامل تداوم سیاست غیردموکراتیک  و بیمار انتزاعی در هیات مانع اصلی نیل به دموکراسی قلمداد می شود.

امروزه اما، بازیگران برهه ای هستیم که می رود سیاست این سرزمین به مدد چرخش قومی آماده وداع با بیگانگی حاصل ازسیاست بوالهوسانه انتزاعی و پویش در مسیر سخت اما مطمئن سیاست انضمامی شود. دینامیسم قومی اگر پیش تر به ویژه در رابطه با کردها، از جانب جناح راست حاکمیت سرکوب و حذف  و در خدمت بیگانگان تلقی می شد و از جانب جناح چپ و اصلاح طلبان پویش عقیم و در خدمت اقتدارطلبان و مضر به حال دموکراسی دانسته می شد، امروز حتی از سوی فرزندان خلف راستگرایان-اکثرا با خاستگاه نظامی و امنیتی- شایسته شناسایی و راهگشای عرصه سیاست و از اولویتهای مملکت دانسته می شود. سبقت بی سابقه مقوله انضمامی اقوام ایرانی بر مقولات انتزاعی ”ایرانیان“ و ...تبدیل شدن آن به حساس ترین محور تدوین دستورکار رقیب کاندیداهای ریاست جمهوری، تنها مستعد خوانش های ابزارگرایانه –مبنی بر سوء استفاده کاندیداها- نیست ومی باید دلالتهای سرشت ساز آن را برای تحول ماهیت دیرپای سیاست در کشوری که تا به حال چشم بر فروپاشی میراث رضاخانی دولت-ملت تک قومی بسته بود، درک کرد. اگرچه در این چرخش سیاست ”کورقوم“ انتزاعی به سیاست انضمامی حساس-نسبت-به-“قومیت“ ، هیچ دیالوگ مستقیمی با حضور نمایندگان ما ترتیب داده نشده است، اما انکار افق هرچند اندکی روشن طرح مساله ملی و شناسایی رابطه مستقیم آن با سرنوشت دموکراسی خواهی و حتی پایداری سیاسی از جانب سیاست ورزان نهادی، نادیده انگاری ثمرات پافشاری اخلاقی خود ما بر حقوق ملی مان در بازه ای به وسعت قرن گذشته است. بر این اساس به نظر می رسد که الگوی عقلانی-انتقادی رفتار انتخاباتی در کردستان ایران، در همنوایی پایدار با پیشبرد دموکراسی در ایران صورتی متقاوت از صورت امتناع دموکراتیک–تاکتیک موثر ومرجح اتخاذی در انتخابات نهم- پدیدار شود.

 

گفتگوي سازمان ادوار تحكيم با فعالين كرد در مورد انتخابات

پیرامون مطالبات کردهاي ايران و انتظارات آنها از رييس جمهور آينده با دکتر محمد علي توفيقي، عضو شوراي مرکزي ‏سازمان مجاهدين انقلاب و عضو شوراي سردبيري دو نشريه توقيف شده ”روژهه لات“ و ”هاوار“، محمود سعيد زاده، ‏کارشناس مسائل خاورميانه و عضو شوراي سياستگذاري سازمان دانش آموختگان ايران گفت و گو کرده ايم. ‏

اين مصاحبه در پي مي آيد. ‏

‎‎محمد علي توفيقي: کردها از نبود آزادي رنج مي برند‏‎‎

دکتر محمد علي توفيقي، در گفتگو با روز نخست در پاسخ به اين پرسش که عمده ترين مطالبات کردهاي ايران براي ‏شرکت در انتخابات رياست جمهوري چيست؟ مي گويد: کردها نيز مانند ساير مردم ايران از نبود دمکراسي و آزادي و ‏شرايط سختي که امروز در کشور حاکم شده است در رنج و عذاب هستند و حتي اغراق نيست اگر بگويم از بعضي جهات ‏همچون برخورد با مطبوعات کردي و فعالان سياسي، وضعيت به مراتب بدتري دارند و هزينه هاي بيشتري داده اند. ‏بنابراين طبيعي است که آنها نيز براي تغيير به سمت بهبود اوضاع سياسي، فرهنگي، اجتماعي و اقتصادي خود، نگاه مثبتي ‏به ابزاري مانند «انتخابات» داشته باشند اما در هر حال «آزاد» و «رقابتي» بودن انتخابات و وجود کانديدايي که در عمل ‏تفکر «تغييرسازنده» را نمايندگي کند شرط مهمي است که نه فقط کردها بلکه همه مردم براي حضور در انتخابات به آن ‏نياز دارند. ‏

‎ عضو کرد شوراي مرکزي سازمان مجاهدين انقلاب سپس در خصوص انتظارات کردهاي ايران از رييس جمهوري آينده ‏مي گويد: اينکه کردها بصورت اختصاصي چه انتظاراتي از رئيس جمهورآينده دارند، نتايج مطالعات علمي و يا تحقيقات ‏ميداني در دسترس نيست اما فکر مي کنم مثل همه مردم ايران در درجه اول انتظار داشته باشند که براي مدت محدود ‏عمرشان که تجديد ناپذير هم هست از آسايش، رفاه و امنيت برخوردار باشند‎ ‎‏ و احتمالا دوست دارند که شاهد احترام ساير ‏ملل جهان باشند. در سرمايه هاي ملي بصورت عادلانه شريک باشند و از اختلاف طبقاتي و تبعيض هاي آشکار در رنج و ‏عذاب نباشند. همچنين در يک نظام دمکرات از نعمت آزادي برخوردار باشند. البته کردها در طول تاريخ، رنج ها و ستم ‏هاي مضاعفي نيز در ابعاد اقتصادي، اجتماعي و سياسي، به واسطه مديريت اشتباه مسائل قومي در ايران متحمل شده اند ‏که در هر مقطعي از جمله انتخابات رياست جمهوري انتظار رفع آنها را دارند. ‏

اين روزنامه نگار کرد در خاتمه خاطر نشان مي کند:در مورد کردستان هم با توجه به شرايط گشايش نسبي پس از دوم ‏خرداد سال 76 که بالاترين سطح مشارکت مردم کرد در انتخابات هاي پس از انقلاب بود و فضاي تنفسي که براي رشد و ‏بالندگي فرهنگ و انديشه بوجود آمد، معتقدم اگر کانديدايي پيدا شود که تغيير وضع موجود به سوي دورنماي بهتر ‏اقتصادي، اجتماعي و سياسي را در برنامه ها و شعار هايش نويد دهد و همچنين وجود تبعيض و شرايط نابرابر در حق ‏کردها را بپذيرد و قول علني براي تامين منزلت برابر، برخورداري عادلانه از ثروت هاي عمومي و مشارکت آنها در ‏سطوح عالي قدرت را بدهد، شرکت گسترده در انتخابات براي کردها نتايج بهتري خواهد داشت زيرا حل «مسئله کرد» ‏مشروط به تحقق دمکراسي در ايران است و چنين پروسه اي بدون مشارکت و حضور کردها در کنار ساير ايرانيان هرگز ‏به سرمنزل مقصود نخواهد رسيد. ‏

‎‎محمود سعيد زاده: عزمي جدي لازم است‎‎

محمود سعيد زاده اما با بيان اينکه مفهوم انتخابات در ايران در واقع متفاوت از معني معمول آن در جهان يا حتي در نوشته ‏هاي علمي در مبحث فلسفه سياسي است مي گويد:در واقع انتخابات به معني انتقال و جابجايي مسالمت آميز قدرت معني ‏مي شود وقهرا بر نوع تصميم گيريهاي حكومتي موثر خواهد بود. اما در ايران به علت ساختار قدرت ومعادلات درون ‏سيستم سياسي انتخابات و بخصوص انتخابات رياست جمهوري وضعيت ويژه اي دارد. اين وضعيت ويژه به منزله بار مثبت ‏يا منفي مترتب برآن نيست بلكه به منزله نوع مواجهه با آن به عنوان يك شرايط است. مواجهه با شرايطي كه متفاوت از ‏وضعيت يك انتخابات معمولي است زيرا ساختار قدرت در عين سادگي چنان عشيره اي است كه بايد گشت وديد طناب اصلي ‏قدرت در دست كدام عشيره است؛ براي همين است كه گاهي رئيس جمهور سابق اعلام مي كرد كه يك «تداركاتچي» بيش ‏نيست. براي همين من انتخابات را نه يك جابجايي قدرت به صورت واقعي بلكه به عنوان يك شرايط، مورد مداقه قرار مي ‏دهم. ‏

‏ محمود سعيد زاده در ادامه پيرامون مطالبات کردهاي ايران چنين مي گويد:‏‎ ‎‏کشور ايران، رنگين کماني از قوم¬ها، آيين¬ها ‏و عادت¬هاي گوناگون زير چتر ملتي با تاريخي مشترک است که نه به اراده ما بوجود آمده و نه با عزم و تصميم دولت¬ها ‏يکسان مي¬شود. ملت ايران واقعيتي است از همه اين تنوع¬ها و تکثرها که گذشته مشترک، درد مشترک، خاطرات مشترک، ‏شادي¬هاي مشترک، نژاد مشترک و اسطوره¬هاي مشترک آنها را در هم تنيده است. در ميان اقوام متنوع اين سرزمين، قوم ‏کرد به عنوان يکي از قديمي¬ترين و منسجم¬ترين اقوام ايراني و بعنوان مرزداران با لياقت و با كفايت اين مرز و بوم در واقع ‏انباني از مطالبات است. در عين حال بايد توجه كرد كه وضعيت كردها در ايران با كردهاي تركيه، عراق و سوريه متفاوت ‏است. كردها در آن كشورها بعلت به هم فشردگي سياسي و بدون اختيار در آن چارچوب مرزي قرار گرفته اند اما كردهاي ‏ايران خود را صاحب خانه مي دانند. چگونه است كه صاحب خانه هيچ گونه سهمي در مديريت كلان وريز خانه ندارد؟ ‏چگونه است که بايد ميزان رشد اقتصادي در استانهاي كرد نشين در پاين ترين رده هاي موجود باشد؟ چرا براي پست هايي ‏چون فرماندهان كشوري و لشكري ومقامات سياسي از آنها استفاده نمي شود ؟چگونه انتظار مي رود كه كردها راضي ‏باشند در حالي كه نمي توانند به زبان مادري تحصيل كنند و يك نفر معلم يا مسئول غير بومي به خود زحمت نمي دهد زبان ‏آنها را ياد بگيرد واز موضع بالا با آنها برخورد مي كند؟ به نظر من مطالبات كردها آنقدر انباشته شده كه برآورده شدنشان ‏عزمي جدي مي طلبد؛ يعني در درجه اول حاكميت بايد خود به اين مساله برسد كه ادامه اين وضعيت مي تواند مشروعيت ‏سيستم را با معضل مواجه كند و براي برون رفت از اين حالت دست استمداد به سوي متخصصين و معتمدين كرد دراز كند. ‏كساني كه به مطالبات واقعي عيني و منطقي كردها با بي تفاوتي برخورد مي كنند در خوشبينانه ترين حالت ناتوان از درك ‏درست معادلات جهان جديد ودر بدبينانه ترين حالت دشمن ايران وايراني هستند. در اينجا لازم است موضوعي را روشن ‏كنم مطالبات كردها چيزي نيست جز حقوق معطل مانده آنها كه به طور خلاصه مي توان آنها را در حقوق شهروندي ‏خلاصه كرد. اينكه عده اي به اين مطالبات بر حق شاخ و برگ زائد مي دهند وان را تهديدي براي خود مي دانند، نشان مي ‏دهد كه عقده خود برتر بيني چنان بر آنها مستولي شده كه نمي توانند حقوق تضيع شده ديگران را مسترد نمايند. اما اينكه ‏كردها چگونه بايد با مساله انتخابات رياست جمهوري مواجه شوند؟ به نظر من بايد كردها يا با شركت يا با عدم شركت در ‏انتخابات بايد به صورت هماهنگ وزن خود را به رخ بخش قانون گريز حاكميت بكشانند. در فرصت باقي مانده اگر نخبگان ‏وروشنفكران كرد بتوانند براي چنين معادله اي مكانيزمي ترتيب بدهند شايد بهترين موقعيت براي كردها رقم خواهد خورد. ‏مديران مملكتي بايد به درك اين موضوع برسند كه ديگر با خطاب قرار دادن كردها به عنوان اصيل و نجيب ـ با عرض ‏پوزش از كردها كه جزو صفات اسب است ـ رايي به صندوق ريخته نخواهد شد. در صورت تصميم براي شركت در ‏انتخابات در درجه اول كانديداي رئيس جمهوري بايد اجحاف در حق كردها را به رسميت بشناسد وبراي جبران اجحاف ‏صورت گرفته راهكار ارائه نمايد. كانديداي رياست جمهوري نبايد با پانتوميم تبليغاتي انتظار داشته باشد در مناطق كردنشين ‏موج ايجاد شود. عضو کرد شوراي سياستگذاري ادوار تحکيم وحدت در بخش پاياني اظهاراتش درباره انتظارات کردها از رييس جمهوري ‏آينده مي افزايد:‏‎ ‎‏تغيير در اضلاع اين مثلث فقط با رئيس جمهوري مقدور نيست اما از رئيس جمهوري انتظار مي رود كه ‏سيستم درون كابينه خود را بعنوان ضلع دوم سيستم سياسي چنان ترتيب دهد كه با تعاملات صورت گرفته با ضلع سوم يعني ‏جامعه سياسي، زمينه هاي رفع تبعيض فراهم شود. اگر تماشگران واقعي وارد استاديوم قدرت شوند واز هجوم بي امان ‏شيپور زنان وغوغا سالاران جلوگيري شود هم داوري آسان تر خواهد بود و هم طرفهاي بازي راضي خواهند ماند. از سوي ‏ديگر بر خلاف نظر بعضي از دوستان من تغيير در قانون اساسي را كافي نميدانم زيرا قانون اساسي فقط بخشي از معادلات ‏رسمي رژيم سياسي است بخش غير رسمي آن توسط غوغاسالاران تشويق و ترغيب مي شود گاهي مديري يا حتي مقامي ‏در مملكت بخاطر خوشايند اين بخش از جامعه تصميمات غلط اتخاذ مي كند. به نظر من ريس جمهور بايد هميشه نيم نگاهي ‏به آن بخش به ناحق محذوف جامعه داشته باشد. ‏

عوامل موثربر افزایش مشارکت مردم کردستان در انتخابات ریاست جمهوری

كامران روشني

انتخابات به عنوان یکی از فاکتورهای مهم جهت تعین متصدیان قدرت محسوب می شود .

انتخابات درست می تواند جامعه ونظام سیاسی حاکم بر ان به سمت وسوی سوق دهد که مورد نظر شهروندان ان جامعه است این خصیصه با وجود رقابت در بین نامزدهای انتخاباتی به خصوص در نظام های دمکراتیک بیشتر نمایان شود انتخابات داری یک پیشنه تاریخی است که مثلا در یونان باستان مردم دارای سن سی سالگی به بالا در رای گیری به صورت شفاهی مشارکت می کردند اما با تغیر وتحولات تکنولوژیک و رواج فرهنگ مکتوب در میان بشر اولا در تعین سن افراد جهت مشارکت به این اسناد توجه بسیاری می کنند ثانیابه دلیل افزایش جمعیت و فاکتورهای متفاوت از جمله نیاز به تسریع در اعلام نتایج وعوامل بسیار دیگر امر انتخابات به صورت بسیار برجسته تر مطرح است.

انتخابات در ایران نیز بسیار مورد توجه است و ما به عنوان یک اقلیت قومی درایران برای این موضوع جهت نیل به اهداف تعیین شده برای کاهش فاصله طبقاتی وکاستن از تبعیض های شهروندی واحقاق حقوق کامل ما نسبت به سایر اقشار دارای قدرت ونفوذ در جامعه وهم سطح سازی تقریبی این اقلیت وان مطرح است.

پس از سال 57 وپیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی  وپس از پایان در گیریهای چریکی بین دولت ونیروی چریکی کرد بحث حقوق شهروندی برجسته شود و کردها در اولویت بندی عوامل رای دادن به نامزدهای مورد نظر به ویزگی های چون توجه کاندیداها به نیازهای چون امکانات رفاهی  مسله مهم اشتغال وامر ورزش تاکید انها بر لزوم اصلاحات وازادی های نسبی جهت انتشار مطبوعات در کردستان به خصوص به زبان کردی .لزوم تحصیلات ابتدایی به زبان کردی و... توجه می کنند تجارت ناشی از انتخابات در ادوار گدشته حاکی از توجه مشهود کردهای کردستان به نامزدهای اصلاح طلب است که می توان جهت اثبات این ادعا مصداق های زیر مطرح کرد.پیروزی امد توکلی در رقابت با ایت الله رفسنجانی در کردستان ٬پیروزی قاطع خاتمی در مقابل سایر رقبا و اعتماد کم نظیر طیف روشنفکری کردهای اطلاح طلب به اوجهت ایجاد اصلاح طلب به اوجهت ایجاد اصلاحات ودادن حقوق شهروندی  هر چه بیشتر به مردم کردستان  .اختصاص اراٴمردم کردستان به کسانی چون

کروبی ودکتر معین در دوره گذشته انتخابات ریاست جمهوری .

همان طور که در مطالب فوق ذکر شد در اوایل انقلاب توده های مردم ایران جهت نیل به بعضی اهداف خود از جمله دست یابی به حقوق اولیا شهروندی مبادرت به مذاکره با جمهوری اسلامی نمودند  یکی از این اقشار کرد بودند .اما به دلایلی که شرح انها نیاز به زمان و استدلال های عمیق تاریخی. سیاسی واجمتاعی با توجه به رویدادهای پیشین های دارد وموافقت نکردن دولت با این شرایط جنگ در میان احزاب کرد ودولت ایران در گرفت اما اصل مهم ان است در پایان در گیری های و به خصوص پس از  68نگاه اصول گرایان راست گرا به مسله کرد امنیتی شد بنابراین اصلاح طلبان با مطرح کردن ایده های که در بالابه انها اشاره شد نظر کردها را به خود جلب کردند .مسله بومی سازی نیز دیگر مساٴلی است که در چگونگی مشارکت مردم در انتخابات موثر است.

از انجا که در کردستان پتانسیل لازم برای تصدی پست های چون فرمانداری واستانداری وجود دارد لذا اشک مردم کرد را از این انتخاب غیر بومی مقامات شهری واستانی به مراتب افزایش داده است.

مردم کردستان دارای مسائلي چند هستند که نیل به انها در چارچوب قانون اساسی می گنجد وهم ایجاب انها برای دولت هیچگونه پیامد ناگواری ندارد لذا پاسخگویی به این نیازهای به کل کشوربه خصوص مردم کردستان می تواند در پیشبرد ایران عاملی شتاب باشد و هم می تواند مردم کردستان را در فرایندهای تقسیم قدرت واداره ی جامعه که یکی از مهم ترین انها انتخابات ریاست جمهوری  با سایرین است. 

انتخابات و اسطوره اقتصادی

عباس کاکایی

 شايد یكي  از راههاي بر ساختن اسطوره فرو كاستن كل علل يك پديدار به يك علت خاص و گريختن از گسست و تكثر و تنوع بنيان هاي پديد آمدن يك وضعيت است.

خلاصه كردن وضعيت فلاكت بار ايران در عدم عدالت اقتصادي طريق بر ساختن اسطوره ايست كه  طي تاريخ معاصر در فضاي سياسي و فرهنگي ايران رخ نموده و از جانب عامه و گاه نخبگان مورد توجه  قرار گرفته است.

در ايران تصور  وضعيتي كه عدالت اقتصادي در آن جاري باشد توام با نوعي ارضاي ارتجاعي و پدر سالارانه است و نشان دهنده رجعت به دوراني از زندگي است  كه بدون حمايت والد نمي توان آن را سپري كرد. بله ارتجاعي، بدان سبب كه تصور و باور به اين عدالت اقتصادي مي تواند تداوم دهنده سيستمي معيوب به همان صورتي كه هست باشد. خاصه آنكه،  تصوير و تصور مردم و كانديداتور ها از عدالت ورزي دولت مردان تصور و  تصوير همان پدري است كه به هر يك از فرزندان بي چيز , وناتوان خود پول مي دهد ، پول و نه چيزي غير از آن.

شايد يكي از معدود راههاي مقاومت در برابر اين اين اسطوره  غول آسا و هولناك زنده كردن اسطوره هاي ديگر و كليشه هايي  غير  باشد . زنده كردن اسطوره اي مانند آزادي كه مي توان آن را در وضعيت كنوني برابر نهاد ديالكتيكي عدالت اقتصادي به هر قيمتي به حساب آورد . خاصه آنكه به قول مراد فرهاد پور «آزادي ،به لحاظ قرابت تاريخ به حقيقت ، مهم تر از عدالت است زيرا عدالت در مقام يكسان دانستن انسان هاي متفاوت خود نمودي از قانون مبادله و جزيي از نظام انتزاعي سلطه است. كه سرنوشت افراد را مستقل از آگاهي و كنش آنان تعيين مي كند».

اين مسيله ( استيلاي اين اسطوره)  براي كرد ها  اهميتي صد چندان مي يابد  چرا كه كرد در تاريخ معاصر ايران در  مقام  محروم  اقتصادي دايما آماج حمله چنين ايديولوژي و گفتمان كاذبي قرار گرفته و به كمك اين اسطوره تمامي مسايل ديگر آن به لفافه رفته است .

تداوم محروميت اقتصادي كردستان در تمامي اين سالها   دست اين گزاره كذب (این گزاره که: علت نارضايي كردها   بيعدالتي اقتصادي است ) را رو مي كند واين سوال را پيش  مي آورد كه اگر مسيله فقط همين بي عدالتي اقتصادي است پس  چرا كارد هايتان را براي قسمت كردن بيرون نمي آوريد تا عدالت آنچنان كه در آسمان جاريست در زمين هم جاري شود؟  و چگونه است كه  با وجود آنكه  از محروميت و عدم عدالت اقتصادي آگاهيد وجود چنين نقطه محرومي را برمي تابيد؟

در پايان بايد متذكر شد كه  هدف اين نوشته كوتاه دفاع از نابرابري و شكاف هاي اقتصادي موجود در  جامعه ايران نيست بلكه  مساله  آن گرفتار آمدن مردم ايران  در چرخه ي بي پايان فقر است فقري،  كه فقط با درك انضمامي آن مي توان به علاجش همت گماشت نه با تصوري انتزاعي از آن و نه با تبديل انسانهاي فقير به ابژه هايسي براي نگريستن و ترحم  كردن.  اگر بتوانيم مساله را به صورت انضمامي درك كنيم در خواهيم يافت كه فقرا در جامعه ي ايران همان توده ساده انديشي هستند كه قرار بود طي اين چهار سال فقرشان مرتفع شود ( البته اين توده ساده انديش توده اي مريض و تداوم دهنده فقر خويش اند وبي شك  مستحق آن )

باز هم اگر كمي بيشتر در اين مسيله دقيق شويم وضعيتي كاريكاتوري را پيش روي خود مي بينيم كه  در خور  تم تياتري ابزورد است. ابزوردتر از در انتظار گودو و پوچ تر از افسانه سيزيف.

 

 

 

 





تزهایی درباره کنش سیاسی- انتخاباتی در ایران

آسو حيدري

این نوشته مدعی تغییر مفهومها و چارچوب تحلیلی جامعه شناسی انتخابات در وضعیت سیاسی امروز ایران است. تحلیل وضعیت سیاسی- انتخاباتی در ایران دچار بن بست های نظری چندگانه ای است. این بن بست های نظری ناشی از درافتادن به وضعیت انتخاباتی بدون توضیح نظری و این پرسش اشتباه است که به چه کسی رﺃی بدهیم؟. به دلیل سیطرۀ چنین پرسشی و به راه افتادن جریانهای کاندیدا محور، تلاش کاندیداها نیز به شعار دادن های بدون برنامه ختم شده است. شعارهایی که در رقابت با هم و در رقابت با دولت موجود مطرح می شوند، شعارهایی که محدودیت های ساختاری هیچ گاه اجازه عملی شدن آنها را نخواهد داد. این نوشته با به پرسش کشیدن تقابل های موجود در وضعیت سیاسی ایران و نقدی بر طبیعی شده گی های آنها، پیشنهاد می کند که توهمتان را حفظ کنید.

1)نخستین تقابل دوتایی که برملا کننده هرگونه بن بست نظری در باب تغییر اجتماعی است، سیطره سیاست سیاه و سفید است.  براساس این دیدگاه دولت بزرگتر و جامعه کوچکتر از آن است که بتوان در چارچوب آن به تغییر اجتماعی اندیشید. چنین دیدگاهی ضمن نادیده گرفتن تضادهای درونی جامعه و فراموش کردن نقصان های ذاتی جامعه، نظام سیاسی را نیز پیکره ای یکدست و بدون تضاد فرض می کند. این دیدگاه کنش سیاسی-انتخاباتی را از یک طرف به تحریم غریبانه و از طرف دیگر به براندازی محدود می سازد. براین اساس، سیاست را چنان  پر  فرض می کند که مدام از روبرویی با واقعیت طفره می رود. این درحالیست که این تفاوت های خاص است که سیاست را ممکن می سازد. بنابراین بایستی افسانه های براندازی/ جهانی شدن و غیره را به فراموشی سپرد و به وضعیتی اندیشید که در آن همه با هم برابر هستند.

2)تقابل دیگری که برملاکننده بن بست نظری در باب تغییر اجتماعی بر اساس هر راهی جز تصرف قدرت است، مربوط به تقابل دوتایی اصلاح طلبی/ براندازی می باشد. چنین تقابلی با تقابل دوتایی دیگری مرسوم به اصول گرایی/ اصلاح طلبی تکمیل می گردد. این تقابل ها ضمن انحصار هرگونه تغییری به نفع جریانی موسوم به اصلاح طلبی، به ابدی کردن فضای سیاسی موجود اصلاح طلبی/ اصولگرایی دست می زنند. براین اساس، جامعه دنباله رو دولت است و تغییر اجتماعی به معنی تصرف قدرت و تغییر دولت است. چنین تصویری ضمن آنکه جامعه را تهی فرض می کند، اصلاح طلبی به مثابه پدیده ای تاریخی را تنها راه هرگونه تغییری می داند. این درحالیست که حتی وفاداری به رخداد 2 خرداد نیز به معنی ابدی کردن اصلاح طلبی و شرایط اصلاحات در سال 76 نیست. وفاداری به رخدادها نبایستی جایگزین تاریخ شود و به شرایط تاریخی کنش سیاسی بی اعتنا بود.

3) جنبش اصلاحات را فراموش کنید: غیر تاریخی اندیشیدن به اصلاحات بسیاری را از درک تفاوت های درجریان تاریخ یک دهه اخیر بازداشته است. اصلاحات به مثابه جنبشی مربوط به سالهای75-76 که باعث روی کارآمدن سید محمد خاتمی شد، با اصلاح طلبی امروزی هم به لحاظ فکری و هم به لحاظ ساختاری متفاوت است. جنبش اصلاحات به مثابه امری تاریخی- ساختاری هم در مقام واژه و هم در مقام جنبش امری مربوط به گذاشته است. اگرچه نباید فراموش کرد که ناکامی و افول آن به معنی فقدان هیچ گونه خاطره ای از آن نیست. در همان حال نیز به دلیل همین تغییر شرایط ساختاری-تاریخی وضعیت ایران نباید صرفاً به همین خاطرات اکتفاء کرد.

جنبش اصلاحات در سال 76 نتیجه همراهی عوامل ساختاری ای از قبیل ساختار قومی، زنان، جوانان، دانشجویان و جامعه فرهنگی با گفتمانی دانست که نتیجه تحولات ساختاری جامعه ایرانی پس از جنگ و شکاف سیاسی نظام جمهوری اسلامی و تحولات فکری و نظری روشنفکری دینی شکل گرفته بود. پیروزی سید محمد خاتمی نتیجه سیاسی شدن فزاینده جامعه ایرانی در نتیجه این تحولات بود. اما امروزه همان شرایطی که باعث پیروزی خاتمی شد، به گونه ای دیگر تغییر کرده است:

الف) روشنفکری دینی که به لحاظ نظری جنبش اصلاحات را از اصول گرایان متمایز می ساخت، به پایان خود رسیده است. روشنفکری دینی از یکطرف به همان نقطه ای بازگشت که از آن آغاز کرده بود. آنها یا از متن عبور کرده و در تقابل دین ومدرنیته، مدرنیته را برگزیدند و یا به اخلاقی شخصی و عرفانی رسیده اند. مقایسه مباحث نظری سال 76 و 88 نشان می دهد که به دلیل همین افول روشنفکری دینی امروزه هیچ گونه پشتوانه نظری درباب لزوم رﺃی دادن به اصلاح طلبی وجود ندارد. به جای آن بدونه هیچ گونه توضیح نظری، گروههای مختلف طرفدار کاندیداهای مختلف اصلاح طلب شده اند. شعارهای مدنی، مردم سالاری دینی و غیره به فراموشی سپرده شده اند و شکاف اصلاح طلبان در نتیجه چرخش های عملی بدون توضیح نظری، صرفاً جبهه گیری هایی کاندیدا محور و رقابت بر سر   شعارها  را تشدید کرده است. بنابراین، فعالیت اصلاح طلبی امروزی از نوعی فقدان توضیح نظری رنج می برد. به دلیل همین فقدان نظریه آنچه روزنامه ها و سایت های اصلاح طلبی را به خود مشغول ساخته، روایت خوبی ها و بدی های کاندیدا ها است. جنبش اصلاحات سال 76 به لحاظ تاریخی نیز تجزیه شده است. به راه افتادن جریانهای مطالبه محور اقلیت های ملی غیر فارس، زنان، گروههای مستقل و غیره گویای همین امر است. اصلاح طلبی امروزی در نتیجه تجزیه جنبش اصلاحات 76، دارای هیچ گونه مفصل بندی ای نیست. تجزیه جنبش اصلاحات 76 صرف نظر از افول اصلاحات در دوران چهارسال ریاست جمهوری احمدی نژاد و فشار بر آن،  نتیجه آگاهی اجزاء گوناگون جنبش اصلاحات از  نابرابری های درونی و فقدان هم ارزی و اتصال میان مطالبات اقوام، جوانان، زنان و غیره است.

از طرف دیگر ظهور جریانهای مطالبه محور ضمناً به معنای استقلال جامعه مدنی از جنبشی به نام اصلاحات نیز هست. تجزیه جنبش اصلاحات به گروههای اصلی موجد آن، به معنی استقلال آنها از جریان سیاسی اصلاح طلبی است. بنابراین، با تجزیه جنبش اصلاحات و مرگ آن هم به لحاظ نظری و هم به لحاظ عملی، دگربار باید به قلب جامعه رجوع کرده و به امکان مفصل بندی یک گفتمان تحول خواه فراگیر امید بست. گفتمانی که جریانات مطالبه محور آغازگر آن در فضای سیاسی امروزی ایران به شمار می روند.

4)جنبش یکپا، فاقد توان برای تدوام پیکار سیاسی است: جنبش اصلاحات هم به لحاظ نظری و هم به لحاظ عملی، اسیر رویکرد یکپانگرانه برای پیکار سیاسی بوده است. بدین سان همواره به مبارزات نهادی و انتخاباتی چشم دوخته و از ظرفیت و توان جنبش های اجتماعی غفلت کرده است. با اندک جسارتی می توان ادعا کرد که رهبران اصلاحات پس از پیروزی، به شکل عامدانه ای درصدد حذف جنبش های اجتماعی و انحلال آنها بر آمدند تا میدان سیاسی را با ذهنیت تقلیل گرایانه ی خود سازگار نمایند، ذهنیتی که هرگز توان درک معارضه جویی های اجتماعی را نیافت. نگاهی هر چند مختصر به راهبرد فشار از پایین، چانه زنی از بالا ی سعید حجاریان، بصیرتی کافی برای درک محدودیت های ذهنی اصلاح طلبان به ما می بخشد .از نگاه حجاریان، مشارکت پرشور مردم در انتخابات و آنگاه مبارزات برگزیدگان سیاسی در درون نظام، راه را برای پیشبرد اصلاحات هموار خواهد کرد. آنچه این رویکرد نادیده گرفته بود، توان جنبش های اجتماعی برای درهم شکستن موانع فرا قانونی پیشبرد دموکراسی است. در مواجهه با این بن بست،رجوع به پولانزاس واجد درسهای آموزنده ای است. اگرچه راهبرد پولانزاس جهت نوآوری برای غلبه بر بن بست گذار به سوسیالیسم ارائه شده است، اما صورت آن برای تحلیل بن بست گذار به دموکراسی در ایران درخور توجه است. ما علی رغم آگاهی از تفکیک ناپذیری صورت و محتوا، این خطر را به جان خریده و با کنار گذاشتن محتوی راهبرد پولانزاس، صرفاً صورت آن را برمی گیریم.  چندین دهه قبل هنگامی که،  هم استراتژی لنینیستی حزب پیشرو و انقلابی و هم استراتژی سوسیال دموکراسی برای گذار به سوسیالیسم دچار ناکامی شدند، پولانزاس ضرورت جنبشی دوسویه برای مسئله گذار به سوسیالیسم را به همگان یادآوری نمود. از منظر پولانزاس، مارکسیسم لنینیسم و سوسیال دموکراسی علی رغم تمام تمایزاتشان دارای وجه مشترکی هستند: هر دوی آنها دولت گرا و نسبت به ابتکارات توده ای بیگانه هستند. در حالیکه لنینیسم صرفاً درصدد انهدام ماشین دولت از بیرون است، سوسیال دموکراسی به درون نظام سیاسی خزیده، در مسیر سیاست نهادی گام نهاده است.از دیدگاه پولانزاس گذار به سوی سوسیالیسم، باید همزمان در برگیرندۀ وجه نهادی و انتخاباتی سیاست و مبارزات مستمر جنبش های اجتماعی در خارج نظام سیاسی باشد. تاکید بر جنبش دوپا از سوی پولانزاس، بصیرت زیادی را در اختیار ما می نهد. هنگامیکه اصلاح طلبان، درصدد آن برآمدند تا به مدیریت و تحدید جنبش های اجتماعی بپردازند و فریاد و خواست آنها را صرفاً به داخل صندوق  های رﺃی هدایت کنند، دربرابر سویه های فراقانونی قدرت سیاسی در تنگنا قرار گرفتند. در جریان رویدادهای 18 تیر، هنگامیکه اصلاح طلبان بطورعلنی و تحت عنوان رابطه دوری و دوستی به تحدید جنبش دانشجویی پرداختند، طراحان سیاست انحلال جنبش های اجتماعی هرگز تصور نمی کردند که کنار گذاشتن این جنبش ها امکان مشارکت سیاسی، حتی در صورتی ترین و نهادی ترین شکل آن را محدود می سازد.

اکنون اما باید، جنبش های اجتماعی این تضمین را دریافت کنند که نقش آنها صرفاً به مشارکت در مناسک انتخابات محدود نخواهد شد،  جنبش های که کنشگران اصلی عرصه سیاست هستند. این امر البته بسی فراتر از موعضه و فراخوانی اخلاقی به شمار می رود. جنبش های اجتماعی در مقام کنشگران اصلی عرصه سیاست، قادر خواهند بود تا موانع فرا قانونی فرایند پیشبرد دموکراسی را درهم شکنند و به یاری سیاست ورزانی بشتابند که در درون اتاق های بسته و پشت پرده به دام افتاده اند. سیاستمدارانی که حتی در غیاب این موانع، ذاتاً متمایل به  گام نهادن در وادی سیاست نهادی هستند. اکنون اما در شرایط فعلی و با اثبات ناکارآمدی گزینه تحریم، باید راه را برای کشاندن منازعات اجتماعی به درون نظام سیاسی هموار کرد و همزمان مبارزات پرشور جنبش های اجتماعی را قدر نهاده و تقویت کرد. درک گوناگونی آنتاگونیسم های اجتماعی برای پیشبرد جنبش  تحول خواهی  ضروری است: جنبش اصلاح طلبی دربردارنده ی یک بازنمایی کاملاً تقلیل گرایانه از منازعات اجتماعی بود. بدین معنا که آنتاگونیسم های متکثر و متقاطع اجتماعی در پس دوگانه مردسالاری/ اقتدارگرایی هرگز مجال آن را نیافتند تا دست کم در مقام مساله و یا آنتاگونیسم فرعی باز نمایی شوند. دوگانه مردسالاری دینی/ اقتدارگرایی نه تنها هرگز به جنبش های زنان، قومی، کارگری و . . . اجازه نداد تا درساحت سیاسی ظهور پیدا کنند، بلکه آنها را کاملاً در مفهوم اصلاح طلبی استحاله و جذب ساخته بود. حتی برخی از این جنبش ها نظیر جنبش کردستان، از سوی نظریه پردازان و کارپردازان اصلاح طلبی به عنوان تهدید تلقی می شدند. این جنبش های خاموش که پایه های اصلی جنبش فراگیر اصلاحات را بوجود آورده بودند هیچگاه فرصت آنرا نیافتند تا در جایگاه سخن ورزی قرار گیرند.

فروپاشی جنبش اصلاحات اما راه را برای ظهور دوباره اما رادیکالتر جنبش های اجتماعی فراهم ساخت. اکنون اما تجزیه جنبش های اجتماعی علارغم تمام فوایدی که نصیب اقتدارگرایان ساخته است، راه را برای یک گفتگوی شفاف هویتی درجامعه امکان پذیر ساخته است. زنان بطور جداگانه و درقالب کمپین 1 میلیون امضاء و ده ها فعالیت دیگر، وارد مبارزه بر سر شناسایی هویت و مطالباتشان شده اند. جنبش کردستان علارغم آنکه 4 سال سخت را پشت سرگذاشته است، اما پیکار بر سر شناسایی هویت را به درون زندانها کشانید و مبارزه مدنی و دموکراتیک را به درون توده های مردم برد. کارگران بدور از هرگونه توهم سیاسی  بطور بلاواسطه خود وارد مبارزه بر سر مطالباتشان شدند.

اکنون اما در چنین شرایطی، هرگونه تلاش برای مفصل بندی مانیفست تحول خواهی باید این گوناگونی وتکثر اجتماعی رادرک کرده و بپذیرد. چنین مانیفستی باید استقلال جنبش های اجتماعی را به رسمیت بشناسد، چرا که این جنبش ها دگرباره، تن به تحریف و دفورمه کردن هویت خویش در قالب یک گفتمان فراگیر شبه دموکراتیک نخواهند داد. تنها گفتگوی بلاواسطه و صریح هویتی و پذیرفتن این گوناگونی به لحاظ هستی شناختی، در جریان مبارزه ی سیاسی راه را برای یک بدیل فراگیر تحول خواهانه خواهد گشود.

توهمتان را به کار بیندازید: مشارکت سیاسی آگاهانه را صرفاً نمی توان به کنش های فصلی و انتخاباتی در چارچوب  عقل سلیم  تقلیل داد. چنین امری صرفاً نتایج دردناک جنبش اصلاحات را بازتولید خواهد کرد. هرگونه مشارکت سیاسی در غیاب یک چشم انداز سیاسی گسترده و تعلق هویتی امکان پذیر خواهد بود. عقل سلیم در مقام امری اغوا کننده غالباً سعی در تحدید چشم اندازها و خواست های اجتماعی و حبس کردن آنها در صندوق های رﺃی دارد. خواست های که سپس توسط نخبگان برگزیده ویرایش می شوند.  درمقابل اما، جنبش های دوپا، مشارکت انتخاباتی را صرفاً بعنوان لحظه ای کوچک و آغازی بزرگ تلقی می کنند که به تشدید پیکارهای سیاسی در یک چشم انداز وسیع منجر می شوند. با برداشتی آزاد از ژیژک می توان گفت که به کار انداختن توهم در عریان ترین معنای آن، ما را از حاکمیت ذهنی مقولات  عقل سلیم  رهایی می بخشد، مقولاتی که اگرچه جنبش های اجتماعی را به عرصه سیاست فرا می خوانند اما همزمان به انقیاد آنها نیز می پردازند. به کار انداختن توهم، دارای این حسن است که به بدیل و راهکارهای در فراسوی وضعیت دستکاری شده ی فعلی بیاندیشیم، امکانات رهایی را صرفاً به درون مرزهای وضعیت موجود محدود نسازیم. بلکه وضعیت موجود  را در معرض بدیل های قرار دهیم که بنیان هایش را به چالش می کشند. به کار انداختن توهم دارای سویه هایی کاملاً اخلاقی نیز هست. این امر مسئولیت کنشگران را در برابر مطالباتشان و حضور در انتخابات به آنها یادآوری می شود. کنشگران اجتماعی پس از  مشارکت در انتخابات، حامل مسئولیتی در برابر خود هستند. مسئولیتی که در فردای انتخابات آنها را به پیگیری خواست هایشان و حضور در منازعات اجتماعی ترغیب می کند. بنابراین به کار انداختن توهم، همان تداوم سیاست و پیگیری مطالبات فراتر از محدودیت های  ساختاری و و ضعیت سیاسی است. محدودیت های که در پی سیاست زدایی کردن از جامعه هستند.

احمد كايا

نغمه های  آگری

 احمد کایا (ترانه سرا/خواننده/آهنگساز/نوازنده) در سال 1957 در شهر مالاتیای کردستان ترکیه به دنیا آمد. در یک خانواده کردتبار شش نفره. پدر او کارگر کارخانه نساجی بود. بعد از چند سال خانواده با رویای یک زندگی بهتر به استانبول می کوچند و در محله فقیر نشین کوجامصطفاپاشا ساکن می شوند. کایا در همان کودکی علاقه وافری به باقلاما نشان می داد و در ضمن طبع شاعری هم داشت.از اولین اشعار او درسن 5 سالگی که در مدح برادر بزرگتر خود یاشار سروده بود این است:

فولکسی خواهم خرید نامش را یاشار خواهم گذاشت...

روزی پدر در روز تولدش باقلامایی برای او تهیه کرد که پول آن را با چند روز اضافه کاری بدست آورده بود. کایا در سن 9 سالگی اولین برنامه رسمی تکنوازی باقلامای خود را در روز جهانی کارگر اجرا کرد. پدرش با کوچ به استانبول چندان به هدفش نرسید و شغلی نازل تر مثل شستشوی ماشینهای نمایشگاه نصیبش شد . احمد هنگام بازگشت از دبستان پدر را در حال حمالی برای ترک زبانها می دید و با خود می گفت وقتی بزرگ شدم یک نمایشگاه می خرم تا پدرم ارباب خود باشد. اما این رویایی بیش نبود و پدر با مرگش آنها را با کوله باری از درد و تنهایی رها کرد.

کایا در سن 14 سالگی تحت تاثیر جو سیاسی آن زمان ترکیه که ناشی از دو کودتای پی در پی به نام کونان اورن اولین اشعار رسمی خود را سرود. همزمان شغلهایی از قبیل رانندگی کامیون ، فروشندگی و ...را تجربه می کند. در سال 1985 تصمیم به انتشار آلبومی از کارهایش را می گیرد و راهی خیابان اون کاپی (محله هنری استانبول) می شود.به خاطر اینکه موسیقی او در قالب هیچ کدام از سبکهای موجود در ترکیه قرار نمی گیرد بلکه بیشتر به موسیقی ایرانی شبیه بود ، کسی حاضر به سرمایه گذاری نمی شود.در آخر با کمک تعدادی از دوستان خودش آلبوم نخست خود را با نام گریه نکن کوچولو را ضبط و منتشر می کند. این آلبوم به سرعت از طرف دولت توقیف و جمع آوری می شود.اعتراضهای مکرر کایا نتیجه می دهد و کار به جراید کشیده می شود و دادگاه رای لغو توقیف آلبوم را صادر می کند.استقبال فوق العاده از این آلبوم ، کایا را در راهی که انتخاب کرده مصمم تر می کند. از آن تاریخ به بعد کایا به عنوان صدای مردم پایین دست جامعه و کردهای لگدمال شده کشور ترکیه در می آید. آواز خوانی را به عنوان سلاحی برای مبارزه با نا عدالتیهای اجتماعی و کردستیزی حاکم بر سرزمینش برمی گزیند و بارها دستگیری وحبس وتوقیف آلبومها و لغو کنسرتهایش را تحمل می کند. کنسرتهایی که گهگاه مجوز اجرایشان را دریافت می کند در سرتاسر کشور با استقبال بسیار بالایی مواجه می شود. او همواره پا برهنه بر صحنه کنسرتهایش ظاهر می شود و انگشتانش را به نشانی پیروزی بالا می گیرد. سبکهای مختلفی را در موسیقی تجربه می کند.از موسیقی محلی وسنتی گرفته تا رپ و راک که البته در همه آنها موفق بود.

به غیر از ترانه های خودش از سروده های شاعران و ترانه سرایان معتبر و ترک زبان مانند ناظم حکمت، اورهان ولی، احمدعارف، انور گوکجه، حسن حسینی گیل، نواز چلیک، آتیلا ایلهان، اولکو تامیر، یوسف هایال اوغلو، جان یوجل، علی چینار، اورهان اکوتان و همسر وفادارش گلتن هایال اوغلو هم استفاده می کند. آلبومهایش در ردیف پرفروشترین آلبومهای سال قرار می گیرد. سرانجام آلبوم چهاردهم وی با نام (ترانه ام برای کوهها) رکورد فروش را در سال 1994 می شکند و با 1.5 میلیون کاست فروش ، پرفروشترین کاست قرن می شود. هر ترانه ای که اجرا می کند به یک حادثه بدل می شود و از دادگاهها برایش اقامه دعوا می شود.به قول خودش نشانی دوم او اداره امنیت و ملی ترکیه است. با وجود این فشارها بیش از 16 آلبوم به نامهای: عصیان میکنم،نام کد بختیار،دچار درد سر شدم،ترانه صبح،دیوار عشق،دموکرات خسته،زمانی می رسد، ترانه ام برای کوهها،دست نزن آتیش می گیری،رو در روی دوست و دشمن و مرا دریاب و ... رامنتشر می کند و برای بسیاری از خوانندگان ترک ترانه و آهنگ می سازد.حکومت ترکیه رفته رفته مجبور می شود مزاحمی به نام احمد کایا را بپذیرد و ترانه های گزنده و ظلم ستیز او را تحمل کند.با حضور در هر برنامه تلویزیونی آمار تماشاگران آن برنامه به شکل حیرت آوری بالا می رود و مصاحبه اش با هر روزنامه فروش آن روزنامه را تضمین می کند. با استفاده از حروف اول نام خود و همسرش شرکت تولید آلبومی را با نام ( جی.ای.کی)راه اندازی می کند و درهای آن را رو به آثار متعهد و با کیفیت هنرمندان تازه کار باز می گذارد.در سرتاسر جهان اقدام به برگزاری کنسرت می کند و همواره برآرمان اولیه خود تاکید دارد.در این سالها چندین جایزه از فستیوالهای مختلف داخلی و خارجی دریافت می کند.

 فاجعه مراسم اهدا جوایز برترینهای سال 1998 ترکیه

.احمد کایا در سال 1998 در آلبوم هفدهمش با نام مقابله دوست و دشمن ، ترانه ای با نام(giderim)یا می روم اجرا کرد که در ترکیه غوغایی به راه انداخت. به همین دلیل درمراسم اهدا جوایز برترین های ترکیه در سال 1998 از احمد کایا برای دریافت جایزه بهترین آهنگ سال دعوت به عمل آمد. مراسم به روال عادی پیش می رفت که نوبت به احمد کایا رسید.احمد بعد از در یافت جایزه این جملات را در سالن فریاد می زند:

من یک ترانه کردی (کاروان) در آلبوم جدیدم خوانده ام،برای اینکه خواننده ای هستم با ریشه کردی! شک ندارم کمپانی های موسیقی فراوانی در ترکیه مایل به پخش این آلبوم من هستند!ترکیه مشکلی با نام کردستان دارد و من هیچ وقت از بازگو کردن این مشکل برای کسانی که منکر حقیقتند ، خسته نمی شوم. این جملات آغاز جنجالی بزرگ می شود.بعد از کایا، نوبت سردار ارتاج بود.او برای دریافت پروانه طلایی بهترین خواننده حضور داشت.سردار بعد از گرفتن جایزه به بالای جایگاهی برای اجرای موسیقی رفته و اشعاری با مضمون مدح و ستایش کمال آتا تورک خواند و کاملا مشخص بود که این اشعار را در جواب جملات کایا خوانده است.بعد از این اشعار شروع به خواندن مارش نظامی دولت ترکیه می کند. وبا این کار جو سالن را کاملا علیه کایا می شوراند. نا گهان عده ای از هنرمندان حاضر در سالن با فریاد زدن کلمات خائن برو گمشو به سمت کایا یورش بردند.کایا در آنجا بسیار تنها بود.تنها یارانش در آن واقعه همسرش و آزادی بودند. دسیسه به وضوح چهره خود را نشان می داد. سرا نجام پلیس کایا را برای حفظ جانش به بیرون برد. و کایا با چشمان گریان و چهره ای در هم شکسته با یک تاکسی به خانه برگشت. فردای آن واقعه روزنامه ها تیتر های مختلفی علیه کایا تنظیم کردند.روزنامه حریت با تیتر (vay serefsiz) وای بر تو بی شرف و این عادلانه نبود، نقش مهمی در مسموم شدن افکار نسبت به احمد کایا داشت. داد گاه امنیت ملی ترکیه جهت رسیدگی به اتهامات احمد کایا چه در آن شب و جه در سالهای قبل از آن کایا را در ساعت 4 صبح زیر باران شدید بازداشت کردند.وکلای کایا بعد ار چند ساعت او را با قید وسیقه آزاد کردند قرار شد احمد کایا در 30 آوریل 1999 در دادگاه امنیت حاضر شده و به اتهامات وی رسیدگی شود. چیزی که واضح به نظر می رسد این است که آن واقعه دسیسه ای بیش نبود و دادگاه امنیت فقط به دنبال بهانه ای برای محاکمه کایا می گشت.

موارد اتهام کایا

برگزاری کنسرتی در برلین آلمان در سال 1993 با مضمون حمایت از حزب پ.ک.ک!!!

خواندن ترانه ای کردی!!!!!

بالا بردن دستها و نشان دادن علامت پیروزی در اکثر کنسرتها!!!! و....

احمد کایا و دادگاه امنیت ملی ترکیه (D.G.M)

احمد کایادر طول زندگی بارها از سوی دادگاه امنیت ملی جلب و بازداشت می شود.این اتفاق به قدری با زندگی وی درآمیخته شده بود که در مصاحبه ای گفت: (آدرس دوم من اداره امنیت ملی ترکیه است) 30آوریل موعد دادگاه بود.جلسه دادگاه به طور مستقیم در سرتاسر ترکیه پخش شد و مردم دفاعیه طولانی اورا می شنوند.او این بار نمی خواند اما کلماتش به امواج اقیانوس می مانند که گاه آرامند و گاه اوج میگیرند و صخره ها را درهم می کو بند.همه شاهد صلابت سخنان او هستند.بخشهایی از دفاعیه او چنین است:

من برلبه چاقو ایستاده ام!کسی که برای مردمش می جنگد.این دفاعیه را به خاطر بسپارید...از سال 1985 یک موسیقیدان حرفه ای بوده ام.ازدواج کرده ام و دو دختر 17و12 ساله دارم.صدها ترانه تصنیف کرده ام و برای بسیاری از آهنگهای خوانندگان دیگر ترانه نوشته ام.هفده آلبوم منتشر کرده ام که میلیونها عدد از آنها تکثیر و به فروش رفته است.کنسرتهای زیادی در سرتاسر جهان(آلمان-فرانسه-بلژیک-کوبا و ....)اجرا کرده ام و بارها به عنوان خواننده سال از طرف دستگاههای مختلف انتخاب شده ام. چهل و دو ساله و ساکن ترکیه ام.به ترکی اندیشیده ام ، به ترکی ترانه نوشته ام ، به ترکی خوانده ام.من یک موسیقیدانم و یک شهروند جهان که خود را متعلق به هیچ قسمت جغرافیایی نمی داند و احساساتش نوع بشر را مخاطب قرار می دهد ، نه گروه و قبیله ای خاص را.قلبم آنقدر بزرگ است که پذیرای خوبی های تمام زبانها فرهنگها و باورها و ترانه های جهان باشد. به من اتهامی زده شده است که زندگی مرا دگرگون کرده است.اتهام خیانت . مرا یک آدم تفرقه انداز ، یک غلام حلقه به گوش و بی ادب و بی عقل و دیوانه ویک دلقک لودهخطاب کرده اند.این صفات را دسته جات سرشناسی به من نسبت داده اند.نگرش و کلام یک انسان که اساس تمام این اتهامات است در هیچ کشور متمدن و قانونمندی جنایت و اتهام به حساب نمی آید. من در آلبوم جدیدم ترانه ای کردی خوانده ام به این دلیل ساده که یک کردم.ویدئویی هماز آن تهیه کرده ام.اعتقاد دارم مردمانی در میان ما هستند که دل پخش کردن آن را از شبکه هایشان داشته باشند.اگر چنین نکنند باید در کرد بودن و انسان بودنشان شک کرد . آیا اشخاصی که با خائن و تفرقه پراکن و دشمن دانستن من ، احساسات منفی علاقه مندانم را تحریک می کنند و باعث جدایی طبقاتی و نژادی می شوند در اقلیت نیستند؟آن میلیون ها نفری که به حرفهای من گوش می دهند جزو مردم نیستند؟ من در آن سالن «محل اهدا جوایز»از شنیدن جمله خائن برو بیرون به خشم آمدم چون این جمله را ار دهان افرادی شنیدم که تا کلمه کرد را می شنوند ناسزا می گویند.از همین جا به آنها می گویم که کوتاه نخواهم آمد تا آنها واقعیت وجود کرد را بپذیرند.به اعتقاد من دقیقا همین افراد بودند که عبارت برادری را لگدمال کردند و باعث به وجود آمدن شکاف در فرهنگ مشترک کشور ما شدند.بزرگترین سلاح یک خواننده ترانه اوست و من اجازه نخواهم داد ترانه هایم رااین گونه تفسیر کنند و معانی دیگری به آنها ببخشند. تصور کنید که اعلام می کردم ترانه ای به زبان ایتالیایی ، عربی یا انگلیسی خواهم خواند ، آیا باز هم چنین جنجالی به راه می افتاد؟ من همیشه ترانه اجتماعی خوانده ام و با هر چیزی که در کشورم رخ داده و دلالت بر بدی داشته مخالفت آشکار کردم. هر وقت هم که رشد و توسعه ای دیدم نظرم را در مورد آن بیان کردم.ترانه هایم نیز همین ها را در خود داشته اند. این اتهام و کیفر خواست به اعتقاد من تلاش تعدادی از کانالهای تلویزیونی برای پیدا کردن چیزی در جملاتم بوده تا با آن سریال تلویزیونی بسازند.اگر من در تمام کنسرتهای چند هزار نفری ام چیزی گفته بودم که باعث ایجاد تفرقه در بین مردم میشد ، می توانستم قبول کنم که این اتهامات حقیقت دارند...ولی چنین نیست.وقتی ضبط ویدئویی اجرای آن شب به وسیله یک ذهن روشن و منصف بررسی وتحلیل شود می بینیم که توطئه ای علیه من شکل گرفته. فکرش را بکنید که خواننده ای در هر کجای جهان اعلام می کرد که از این به بعد بلوز یا جاز خواهد خواند آیا از این جمله برداشت میشد که او مردم را تحریک کرده است؟موسیقی یک زبان جهانی است و هیچ ترانه ای نمی تواند مردم جهان را جدا و دشته بندی کند.اگر آنانی که در آن شب به من حمله کردند یک لحظه به وجدانشان رجوع کنند و دست از تقسیم کردن انسانها به ما و آنها بردارند ، جامعه سالم تری خواهیم داشت. من به عنوان یک مرد 42 ساله با دو بچه که تنها از طریق موسیقی امرار معاش می کند در کارم حرفه ای هستم و مالیات هم پرداخت می کنم.درامد سالیانه ام از طریق یک آلبوم وبرگذاری چند کنسرت تا مین می شود و درامد دیگری ندارم.من مسئولیت زیادی نسبت به آینده فرزندانم دارم و هیچ وقت اجازه نمی دهم که کسی به حرفه من توهین کند.تا به حال حتی یک پنی هم برای حمایت از هیچ سازمانی پرداخت نکرده ام«منظور پ.ک.ک است»و تمام اتهامات این گونه را رد می کنم. هنرمندان در همه جای دنیا یک زبا ن و یک سبک اجرای خاص دارند کهاز طریق آن احساسات خودشان را بیان می کنند.من این خاطر که اشتیاق مخاطبینم را در کنسرتها نشانه موفقیتم می دانستم با علامت پیروزی به آنان خوش آمد می گفتم.این علامت مشخصه من شده که لابد در تمام شوهای تلویزیونی ام هم آن را دیده اید. تازه این علامت یک خوش آمد تکراری و قالبی است که در سراسر جهان توسط سیاست مداران ، هنرمندان و قهرمانان ورزشی به کار می رود.این علامتv که در ابتدای کلمه victoria به معنای پیروزی است و نباید در آن پی معنای دیگری بگردند. در بخشی از ترانه «دچار درد سر شدم» گفته بودم:«یه کمیسر تو بارونیش/داره میاد سراغ من/با گوله های قانونیش»در کنسرتم «آن را این گونه خواندم:«ترکیه باز با جمهوریش/داره میاد سراغ من/با گوله های قانونیش» . فکر نمی کردم چنین تغییر کوچکی جرم به حساب بیاید چون همه کمیسرها واقعا از گلوله استفاده می کنند حتی پلیسهای جمهوری ترکیه!!! در بخش دیگری از این ترانه گفته بودم: «آدمکشی با ریش چرک مشغول گشت رو سینمه» و در اجرای زنده به جای آدمکش ، کلمه کمیسر را جایگزین کردم.چون واقعا هر دوی آنها «آدمکش» و «کمیسر» می توانند ریش چرک داشته باشند...تازه کل این سطر یک شوخی ونیش طنزآلودی بیش نیست.سالها پیش در ترانه ای از من عبارت «شاهزاده مسخره »آمده بود...وقتی می خواستم آن را در آلبومی اجرا کنم به اشکال برخوردم وتنها وقتی که آن را به «شاهزاده ژولیده» تغییر دادم ، مجوز اجرا دریافت کرد!!!به عقیده من نویسندگان قانون ترکیه هم باید پاسخ گوی نکات طنز آمیز موجود در نوشته هایشان باشند!مردم ما باید بفهمند که چقدر از جهان امروز به دور هستند تا دیگر نگران تجزیه کشور آن هم به وسیله یک ترانه کردی نباشند. چنین نگاهی به هنر باید از بین برود.به یک هنرمند باید فضای تنفس داد.هر سیستم قانونی که بر اساس وجدان بنا شده باشد نمی تواند یک موسیقی دان را که سالها مخالفت خود را با تجزیه کشور اعلام کرده است متهم کند. من آنچه که دیگران زمزمه می کنند را فریاد می زنم.ما در این کشور زندگی می کنیم و اگر حقایق را بفهمیم زندگی و کشور بهتر و پیشرفته تری خواهیم داشت. به نظر می رسد که من هم باید از این به بعد در تغییر دادن ترانه هایم محتاط تر باشم و در واقع دیگر اجازه چنین تغییرات کوچکی را هم نخواهم داشت.ولی آیا شما انتظار دارید من تحت این شرایط احساس آزادی کنم؟!

این دادگاه با تشکیل خود دلایل و منطق و قضاوت عادلانه را نادیده گرفته و تمام قوانین جهانی را نقض کرده است.««من هم ترک می کنم کشوری را که در آن مرا تفرقه انداز و خائن خطاب کرده اند آن هم بر اساس قضاوت در مورد آثاری که در کنسرتهای سالها پیشم اجرا کرده ام...»» بعد از پایان دفاعیه دادگاه در سکوت فرو می رود و بعد از 5 دقیقه تنفس ممنوع الخروج بودن کایا لغو وادامه دادرسی به 16 ژوئن همان سال موکول میگردد .

 مرگ مشکوک در غربت

احمد کایا چند روز بعداز دادگاه برای برپا کردن تور کنسرتهایش در اروپا به فرانسه سفر می کند و تا موعد جلسه بعدی دادگاه به ترکیه برنمی گردد.دادگاه امنیت ملی ترکیه او را به صورت غیابی به تحمل 10 سال زندان محکوم می کند غافل از اینکه این هنرمند بزرگ هرگز به سرزمینی که به آن عشق می ورزید باز نخواهد گشت. در16 نوامبر 1999جسد احمد کایا را در اتاق هتلی در پاریس پیدا می کنند. علت مرگ او ایست قلبی اعلام می شود . اما عاشقان آزادی و صلح و خیل دموکراتهای مسکوت شده جهان علت مرگ او را می دانند. پیکرش را در گورستان معروف پرلاشز دفن می کنند.کیلومترها دورتر از مردمی که عمر خود را به آفرینشگری برای آنها گذرانده است .  آلبوم سال 1994 ترانه هایم برای کوهها با 1.5 میلیون کاست فروش رکورد خیره کننده ای به جا گذاشت.و پر فروشترین کاست قرن شناخته شد. آلبمهای 2001 تا 2006 بعد از مرگ کایا با کوشش شدید همسرش منتشر شدند.

مسئوليت شخصي و گناه جمعي(تحليل فيلم reader )

عباس حسيني

هولوکاست موضوع جذاب و چالش برانگیزی برای سینما بوده است. دامنه فیلم سازی دربارۀ هولوکاست به لحاظ سیاسی از فهرست شیندلر و زندگی زیباست تا فیلمی همچون خواننده متغیر است. مضامین عمده چنین فیلم هایی نیز واکنش قربانیان، قاتلان و دیگران را دربر می گیرد. اما در هرحال نباید از یاد برد که هولوکاست دریچه ای است که سینما از طریق آن مباحث و مسائل سیاسی را مطرح می کند. در این میان فیلم  خواننده  به مباحثی می پردازد که به هولوکاست منحصر نمی شود. رمان خواننده نوشته برنارد شلینگ و فیلم اقتباسی خواننده به کارگردانی استفن دالدری که فیلمی همچون  ساعت ها  را در کارنامه خود دارد، مربوط به زمینه تاریخی دهه 90 و حساسیت سیاسی و فرهنگی تکثرگرایی نئولیبرالیسم هستند. فیلم از ارائه قطب بندی ساده خیر و شر می پرهیزد. در درون زایش اشکال جدید نژاد پرستی و جنگ با تروریسم فیلم خواننده کاوشی است در اعمال خشونت فرهنگی. خواننده برخلاف بسیاری از فیلم های ضد نژاد پرستی کلاسیک نسل های آلمانی و  و مشارکت آنها در گناه آلمانی را نشان می دهد. همین خشونت فرهنگی است که فیلم را به روابط فرادستان و فرودستان سایر نقاط جهان پیوند می دهد.

فیلم خواننده دربارۀ رابطه عاشقانه پسری پانزده ساله به نام میشائیل با زنی 30 ساله به نام هانا در سال 1957 است. در جریان این رابطه یک روز هانا ناپدید می شود و بار دیگر در سال 1967، آنگاه که میشائیل دانشجوی رشته حقوق است و هانا به جرم مشارکت در قتل یهودیان مورد حاکمه است، بهم می رسند. میشائیل به دلیل شرم از رابطه خود با هانا راز وی را که خود نیز آنرا از قاضی پنهان می کند، فاش نمی سازد. افشایی که شاید باعث تغییر رﺃی دادگاه می شد. هانا به حبس ابد محکوم می شود و میشائیل در سالهای بعد همچنان دربند هانا باقی می ماند. وی به   معامله  نخستین خود با هانا باز می گردد و میراثی از آثار ادبی را روی کاست ضبط کرده و برای هانا می فرستد. هانا با استفاده از کاست ها  خواندن  را یاد می گیرد. آخرین آرزوی وی  خوانده شدن  است و میشائیل در پایان  فیلم وی را برای دخترش  می خواند .

فیلم خواننده دارای سه بخش است. فیلم با صحنه ای شروع می شود که میشائیل در بزرگسالی صبحانه را برای خود آماده می کند. زنی که شب را با وی سپری کرده است، بدون مرتب کردن تخت می رود، میشائیل با نگرانی به  خانه  باز می گردد، خانه ای که رویا هایش در آن آرمیده اند. برجسته شدن اودیسه هومر دلیلی بر جایگاه برجسته  بازگشت به خانه  در فیلم است. میشائیل در پانزده سالگی سفری را آغاز می کند و در بزرگسالی هنوز از آوارگی در رنج است. در بخش اول فیلم ما شاهد آشنایی میشائیل با هانا و معامله آنها هستیم. هانا دربرابر عشق ورزی با میشائیل از وی  خواندن  را مطالبه می کند. معامله ای که ما را با فقدان هانا آشنا می سازد. وی از بی سوادی و فقدان توانایی در خواندن در عذاب است. زندگی وی اساساً حول این فقدان سازمان یافته است( اشاره ای به این نظر لاکان که این فقدان هایند که سوژه را سامان می دهند). وی در اردوگاههای نازی با قربانیان بر سر زندگی شان معامله می کند و با قاضی دادگاه و قانون( دیگری به نام جامعه) بر سر زندگی خود معامله می کند. در پایان فیلم وقتی خواندن و نوشتن را یاد گرفته است، به زندگی خود پایان می دهد.

در بخش دوم ما شاهد دادگاهی هانا و پنهانکاری  خود وی و شرم میشائیل هستیم. در همین بخش است که شرم شخصی هانا و میشائیل به گناه جمعی آلمانیها پیوند می خورد. اروتیسم و رابطه عاشقانه  هانا و میشائیل در فیلم دلالت های سیاسی مهمی غیر از صمیمیت عاشقانه بین دو نفر در بر دارد. اروتیسم فیلم بر مشارکت دو نسل آلمانی در گناه جمعی دلالت دارد. شرم میشائیل در بخش دوم ناشی از پیوند وی با این گناه جمعی است. گناهی که دیگر به یک نسل در حال زوال مربوط نیست بلکه گناه همه آلمانی ها است. بنابراین گناه دیگر به دلایل شخصی(از بیکاری گرفته تا فقدان های شخصی) صورت نگرفته است. در بخش دوم ما شاهد گذار از گناه شخصی به گناه جمعی هستیم، گذار از دلایل فردی به دلایل جمعی، گذار از قتل عام تاریخی به به نژاد پرستی جمعی. همچنانکه بی سوادی به شخصیت هانا انسجام می بخشد. این چیزی مربوط به هانا نیست ما هر روز در اطراف خود می بینیم که چگونه استثناها،مطرودان، سرکوب شدگان و عارضه هایی به نام فرودستان، اقلیت های ملی و دینی، به جامعه مسلط کلیتی یک دست می بخشند.چیز های که به گفته لاکلائو  نقصان ذاتی  جامعه را پنهان می کنند.در آلمان نازی یهودیان سپر بلای جامعه آلمانی بودند و امروزه می بینیم که همچنان تضاد ذاتی اجتماعی و درونی جامعه به تصویر  فرودستان، اقلیت های ملی و دینی و دیگران  نسبت داده می شود. این امر همان نژاد پرستی جدید و خشونت فرهنگی جدید است. در فیلم تقارن همزمان آماده شدن هانا و اشمیت برای رفتن به دادگاه و رﺃی نهایی بر دادگاهی جمعی به خاطر گناه جمعی دلالت دارد.

در بخش سوم فیلم شاهد عزم میشائیل برای بازگشت به خانه و اتمام معامله اش با هانا و نسل گذشته است. میراثی که از آثار ادبی بر روی کاست ها ضبط می شوند و به هانا اهداء می شوند. هانا پس از اینکه خواندن و نوشتن را یاد می گیرد،خودکشی می کند و میشائیل که اینک به خانه باز گشته است، هانا را برای دخترش(نسل جدید) روایت می کند. شاید بتوان گفت که فیلم ادبیات را همچون میراثی در راه دموکراتیزه کردن جامعه می بیند.ادبیات از مرزها می گذرد، ادبیاتی که به ما تعلق نیست. ادبیات میراث گرانبهایی است که فراهم کردن امکان حضور آن، دموکراسی را بسط می دهد. حضور میراثی به نام ادبیات تلویحاً بر کتابسوزان نازی ها و کتاب سوزان نژاد پرستانه و فاشیستی فیلم فارنهایت 459 فرانسوا تروفو تاکید می کند. نژاد پرستی و فاشیسم قیل از هر چیز ادبیات همه(خود و دیگران) را از بین می برد و دموکراتیزه کردن جامعه با مشارکت در میراثی بشری به نام ادبیات ممکن می شود. بنابراین ادبیات، سیاست دموکراتیک است، سرکوب چنین سیاستی به معنی کنترل و سرکوب زبانهای مادری بسیاری از اقلیت های ملی و قومی است که در بسیاری از از کشورهای جهان سوم می بینیم.

نتیجه گیری من بحث بر سر این پرسش است که مسئولیت شخصی در برابر گناه جمعی چیست؟گناهان جمعی اموری استثنایی واتقاقی در در زندگی نیستند.قبل از هولوکاست وجود داشته اند، برده داری اروپائیان از آفریقا، تجربه استعمار،غارت کشورهای فقیر، ژنوساید کردها درعراق(حلبچه و عملیات انفال)و ترکیه، قتل عام امروزی تامیلی ها، کشتار هر روزه فلسطینی ها،صنعت بزرگ سکس  قاچاق زنان،خشونت فرهنگی و دینی در بسیاری از نقاط جهان، سرکوب زبانهای مادری و غیره و غیره، اینها گناهان جمعی تاریخ ما هستند. اهمیت و بزرگی این گناهان، اهمیت و بزرگی مسئولیت ما و بویژه ارائه پیچیدگی های آن،نگرانی ما را گوشزد و توجیه می کند. می توانیم این هشدار لاکلائو را به یاد داشته باشیم که:  اگر سخن خدا شنیده نمی شود، باید به ندای خود  عظمت ببخشید (لاکلائو، بازاندیشیهای جدید درباره انقلاب در دوران ما، مقدمه).

زلزله زنان كرد در تركيه

سيامند فتحي

 موفقیت زنان کرد، محصول مبارزات جنبش زنان کردستان طی سالهای گذشته است، بنابراین نباید امری اتفاقی به حساب آید. عبارت فوق را شهردار منتخب درسیم بر زبان آورد که خود یکی از 14 شهردار زن کرد محسوب می شود. اهمیت این مسئله زمانی آشکار می شود که این رقم را با تعداد شهرداران منتخب زن در سراسر ترکیه مقایسه کنیم. در واقع، در انتخابات اخیر، در سراسر ترکیه 17 زن به عنوان شهردار برگزیده شدند که 14 نفر از آنها به لیست حزب جامعه دموکراتیک(DTP) تعلق داشتند.

اما آنچه در این میان نباید به فراموشی سپرده شود، ناموزونی توسعه در ترکیه و فقدان زیرساخت های مادی و آموزشی در کردستان و سرانجام اعمال عامدانه عقب ماندگی بر کردستان از سوی حکمرانان ترک در هفتاد سال گذشته است. بدون تردید در غیاب چنین زیر ساخت هایی، امکان مشارکت و حضور زنان به حداقل ممکن کاهش می یابد. سوای آن، درخشش کم سوی زنان ترک، این نکته را بر ملا می سازد که نظام دمومیلتاریستی ترکیه نتوانسته است به عنوان حامل و عامل ایده ی رهایی و برابری زنان، ایفای نقش کند. این چنین است که در ترکیه سالهاست، سیاستمداران بر سر دفاع یا تعدیل قانون کلیشه ای ممنوعیت حجاب به مناقشه می پردازند و هرگز بصیرت آن را نداشته اند تا به طرزی عمیق تر به مسئله­ی زنان بنگرند. شهردار درسیم به درستی بر خصلت پیشرونده جنبش زنان کردستان در مقام حرکتی اجتماعی با نقطه عزیمت و مطالباتی جمعی اشاره کرد. این اشاره به خوبی بیانگر سیمای جنبش کردستان در 30 سال گذشته است. این جنبش در دهه هفتاد میلادی، به یک بازسازی دردناک تن سپرد. به طوری که هرگونه گرایش باستان گرایانه، قوم پرستانه و دیگری ستیز نفی شده و این جنبش خود را به ساختن جامعه ای عادلانه تر و انسانی تر متعهد ساخت. بنابراین آرمان نهایی این جنبش را صرفاً نمی توان دستیابی به رهایی ملی با هر درونمایه ای تقلیل داد. رهایی زنان از دهه هفتاد به بعد به یکی از دغدغه های اساسی جنبش کردستان تبدیل شد. این امر البته مستلزم پیکاری دوگانه  بود. از یک سو این جنبش در سراسر خاورمیانه مسئولیت جنگی نابرابر و تمام عیار را به بر دوش می کشید و از سوی دیگر در درون جامعه ی کردستان به نبرد با سنت های کهن و زن ستیز برخواسته بود. جنبش کردستان بر این اساس راه را بر مشارکت بلاواسطه ی زنان در این نبرد دوگانه فراهم ساخت. این امر بیشتر از دهه­ی هشتاد آغاز شد، هنگامیکه هزاران زن به صفوف جنبش کردستان ملحق شدند. در سال 1990، زنان کرد فراتر از چهره های نظامی، صاحب نخستین رهبران و سیاستمداران خود شدند.

 (لیلا زانا ) که به مدد این جنبش، از حاشیه ای ترین طبقات اجتماعی کردستان به قلب جامعه صعود کرده بود، به نخستین رهبر و کاریزمای زن در کردستان تبدیل شد. فردی که شجاعت و فضیلت اش حتی سنتی ترین مردان کرد را به ستایش واداشته است. اکنون اما لیلا زانا در کنار صد ها سیاستمدار، نماینده و شهردار زن دیگر در راستای تحقق آن منشوری می کوشند که آنانرا به قلب جامعه پرتاب کرد. منشوری که بطور رسا زنان میهن پرست را به مشارکت در ساختن جامعه ای نوین فرا می خواند: منشور جنبش کردستان. به لحاظ نظری موفقیت زنان(DTP) دارای یک خصلت بنیادی است. زنان کرد در کردستان ترکیه، دیری است که انگاره توهم زن در مقام امر مجرد را به کناری نهاده اند و خود مفهوم زن را به شکلی متکثر و پراکنده رویت کرده اند. به بیان دیگر اکنون مدت هاست که جنبش زنان در تماس با برخی ویژگی های محلی و خاص گرایانه به گرایشات مختلفی نظیر فمینیسم سیاه، فمینیسم اسلامی و. . . تجزیه شده است. زنان (DTP) با دست زدن به این توهم زدایی آغاز گر حیات فمینیسم کرد هستند. یعنی فمینیسمی برآمده از خصوصیات و شرایط انضمامی حیات زنان کرد. فمینیسم زن کرد بر خلاف برخی نحله های دیگر، هرگز مسئله ملی و فرودستی را به فراموشی نمی سپارد و بنابراین دچار توهم همذات پنداری با فمینیسم ملت های بالادست نمی شود. بدون شک لیلا زانا و صدها زن کرد دیگر، اهمیت این شکاف را حتی بیشتر از مردان کرد درک نمود ه اند و در راستای آن تن به مبارزه جویی داده اند. این امر راه را برای عروج آنها و نقش آفرینی و کنشگری در جامعه کردستان هموارتر کرده است. امری که برای جنبش زنان در کردستان ایران می تواند درسهای آموزنده ای دربر داشته باشد. فمینیسم کرد، به گونه ای نظری و انضمامی برابری ملی را پیش فرض قرار می دهد. بنابراین تکوین فمینیسم کرد در کردستان ایران بدون درنظر گرفتن مسئله سلطه و رابطه فرادستی/ فرودستی در سطح ملی، ناکام خواهد بود. گذشته از این، فمینیسم فرادست ایرانی، همچون فمینیسم اروپایی که زن را براساس الگوی طبقه ی متوسط اروپایی تعریف می کرد زن را براساس الگوی زن فارسی طبقه متوسط تهرانی تعریف می کند، بنابراین هیچگاه نمی تواند تن به رابطه ای برابر با زنان کرد بدهد و خواست ها و مطالبات آنها را جدی تلقی کند. 

دمي با ببرهاي تاميل

ترجمه رضا مومني

 با قدم هایی آهسته و رنجور، در حالیکه به سوی خانه آرام آرام قدم می زدم ناگهان در میدان سِرگِل ستوری، همان میدان سرد و و مشهور پایتخت سوئد(استکهلم) که هرازگاهی یخهای سخت و سوزناکش را اعتراضات کردها و دیگر ملت های تحت ستم آب می کنند و دوباره گرمایی روح بخش  به آن می بخشند. آنجا انسانهایی را دیدم که از دور با صدای بلند و با تمام وجودشان ندای اعتراض سر می دادند، باشد که همه جهانیان در اروپای مهد حقوق بشر جهانی حتی برای لحظه ای هم که باشد سراپا گوش باشند و صدای فریاد این مردمان تحت ستم را به تامل بنشینند. تجمع کنندگان پرچم های سرخی در دست دارند که در وسط آن آفتابی است و در میان آفتاب تصویر ببری وجود دارد. بله آنها را از روی پرچم های که به دست دارند و پلاکاردهایشان می شود از دور شناخت. آنها طرفداران ببرهای تامیل اند. آنهایی که هر روزه و مدام در معرض جنایاتی مانند ژینوساید،کشتار و شکنجه از طرف دولت سریلانکا قرار می گیرند. بیشتر اعتراض کنندگان در میدان  زنان و دختران جوان و کودکانی بودند که از سر ناچاری پناهنده کشوری اروپایی شده بودند. که تصویرهایی از جنایات و کشتار مردم بی گناه تامیل را در دستان سرد و رنجور خود بر بالای سرتکان می دادند. اما نکاتی چند توجهم را به خود جلب کرد: اول اینکه در این مورد که فاجعه علیه جامعه انسانی واضح و مبرهن است. رسانه های سوئدی هیچ موضعی از خود نشان ندادند. به طوری که هیچ یک از خبرگزاریهای سوئدی یا غیر سوئدی درصحنه نبودند. به جز تعدادی نیروی پلیسی که مبادا. . . .

نکته دوم و جالب آن بود که بی توجهی عابرین و آنهایی که از از دور نظاره گر صحنه اعتراضِ علیه کشتار و جنایت دولتی بودند تنفر هر آدمی را بر می انگیخت. شهروندانی که از آنجا رد می شدند، به اعتراض کنندگان، شعارها، پلاکاردها، و تصاویی که در دست داشتند هیچ توجهی نمی کردند. انگار که نه تامیلی هست و نه حکومتی که عامل رعب و وحشت هزاران انسان پیر و جوان و کودک سرزمین تامیل. عجبا که شعارهای بشر دوستانه دختران و کودکان نگران تامیلی اندک تاملی و یا حتی نگاهی از سر همدردی در دلها بر نمی انگیزد. انگار که سرمای سوزان پایتخت قلب انسانهایش را سفت و محکم چسپیده و یخ کرده باشد. فاجعه اینجاست که در گوشه ای از میدان چند نفر مست لایعقل در حالی که روی یکی از صندلی های سرد میدان نشسته بودند . منظره غم انگیز تامیلیان در مقابل چشمانشان، آن روبرو پیدا بود. از دور به انسانهایی که برای دفاع از حقوق انسانی خود عزم خود را جزم کرده بودند و از بعضی ها از  شهرهای دیگر  به میدان آمده بودند که جنایت علیه بشریت را محکوم کنند، مزاح می کردند و بازی را به مسخره می گرفتند. کمی آن طرف تر یکی از عابرین در حالیکه دست کودکش را گرفته  و کودک در پی پدر با نیم نگاهی به کودکان و تصاویری که در دست داشتند با اشاره دست از پدر می پرسید که :آنهایی که این تصاویر را در دست دارند کی هستند؟ پدر بدونه اندک تاملی جواب می دهد که بیا برویم، اینها تروریستند.

این چیزی بود که واقعاً مرا رنجاند. از طرفی به این علت که رنج و بدبختی های که این ملت کشیده اند در چهره هایشان نمایان بود. ژنوساید و کشتار و شکنجه ای که  بر مردم بی گناه آنها اعمال شده بود در تصاویری که بر دست تامیلیان بود فریاد می زدند. از این همه من آگاه بودم و مرا زجر می داد. از سوی دیگر نسبت به سوئد و شهروندان سوئدی حاضر در میدان سِرگِل ستوری و آنهایی را که بی توجه  و بی خیال بدون اندک توجهی به کشتار غیر انسانی تامیلیان احساس تنفر می کردم. احساس تنفری عمیق نسبت به این آدم های از خود بیگانه بهم دست داد. به یاد آوردم که دوربین عکاسیم را همراه دارم. سرنوشتش این بود که اینجا هم در سرزمین مردمان مرفه، تصویر مردمانی را بگیرد که آزرده خاطر و رنجور از ستمی هستند که دولت های سلطه گر آنها برشان اعمال می کنند.کوله ام را باز کردم و دوربینم را از کوله بیرون آوردم تا که دوباره سرنوشتش را باتصاویر اعتراض کنندگان تامیلی و شعارهای بشر دوستانه شان که بر روی پلاکاردها نوشته بودند، رقم بزنم.

درحین عکس گرفتن از صحنه های سرشار از ارادۀ تامیلی های قهرمان که علیه جنایت فریاد اعتراض سر می دادند، از پشت لنز دوربین متوجه نگاه خوشایند تامیلی های شدم که  هر آن منتظر بودندکه یکی از رسانه های سوئدی یا خارجی صدای اعتراضشان را به گوش سنگین حقوق بشر جهانی فریاد بزنند. اما تامیلی عزیز ببین که من دوربین تک افتاده ای هستم که به مثابه فریادتان آمده ام، آمده ام که فریاد بزنم و فریادتان را به گوش همنوعان در بندتان برسانم باشد که صدایتان ندایی باشد همیسان نوید بخش مقاومت تا به رهایی. چند تامیلی که از این که من تصویرشان را و آن صداهای در بند تامیلی را به گوش سنگین زمانه، به اذهان فرو رفته در محاق تاریکی می رسانم خوشحال و شادمان به طرف من می آمدند وسوال می کردند که شما از طرف کدام رسانه آمده اید؟  آن تامیلی که با انگلیسی سلیس و روان صحبت می کرد با مهربانی رو به من کرد و گفت که ما ملت های تحت سلطه، درد مشترک داریم. از لندن آمده بود که به حلقه اعتزاض کنندگان تامیلی بپیوندد و جنایت علیه بشریت را محکوم نماید. آنچنان که می گفت در لندن وضع خوبی داشت اما در راه آزادی و تلاش جهت رهایی تامیل می خواست که به تامیل بازگشته و به جبهه تامیلیان مبارز بپیوندد. چرا که تاب دیدن مرگ همنوعانشان را نداشت. تامیلی از اینکه می دیدبقیه مبارزات رهایی بخش آنها را تروریسم می دانند بسیار ناراحت بود. در جواب سخنانش به وی گفتم که دوست عزیز تامیلی همدیگر را درک می کنیم. زبان مهم نیست در ک همدلانه و درد مشترکمان، زبان و دل و نگاهمان را به همدیگر پیوند می دهد. اما آنهایی که شما را تروریست خطاب می کنند خود بزرگترین تروریست ها هستند.همه می بینند و همه باید بنگرند که تروریسم واقعی کیست؟ عکس های کشتار بیرحمانه زن ها و کودکان تان که در دست بر بالای  سر گرفته اید نشان از جنایات تروریستی خودخواهانه ای هستند که سریلانکا علیه شما اعمال می کند. بله آنها مقصرند. سربازان دولت سریلانکا، چرا که بدون شک آنها هستند که قدرت  نظامی و اقتصادی دارند. به همین دلیل هر آنچه را که می خواهند بر شما تحمیل کنند و تروریسم خود خواهانه خود را روا جلوه می دهند. اما دفاع مشروع شما را، ای برادر تامیلی،دفاع مشروع و آزادی خواهانه ملت های تحت سلطه را ترور و آشوب می نامند.

دوستان من تنها راه رسیدن به مقصود آزادی و دموکراسی جاودانه، اتحاد ماست.اتحاد خلقهای تحت سلطه که همراه و همگام با همدیگر پیکاری عظیم دراندازند. چرا که واقعیت تلخ روزگار ماست که جدای از اتحاد ما خلق های تحت ستم فریاد رسی نیست. جوانان پرشور تامیلی درو سط میدان با صدای بلند، یک صدا فریاد می زندند: درود بر گریلای تامیل، مرگ بر ژنوساید و کشتار دولتی. سیمای دختران تامیلی شبیه سیمای دختران گریلای جنگلهای تامیل بود که به خاطر فشار شدید دولت سریلانکا، جایی که حلقه محاصران را به حدی تنگ می کنند که مجبورند به خاطر حفظ حرمتشان در آخرین لحظه ها با نارنجک خود را به صفوف سربازان سریلانکا بیاندازند.

 در آخر یکی از جوانان تامیلی اشاره می کند: خانواده ام الان در تامیل هستند، مادرم در زیر آزار و شکنجه دولت سریلانکا جانش را از دست داده و همین الان خواهرم و بقیه اعضاءی خانواده ام زیر رگبار توپ و تانک دولت سریلانکا هیچ امنیتی ندارند. هرچند که من کمی با تاخیر به میدان سِرگِل ستوری رسیده  بودم و تاریکی شب فرصت اینکه عکس های بیشتری از صحنه اعتراض بگیرم، به من نداد اما از سویی احساس خوشایند همدلی و همدردی با تامیل آتش مبارزه ای را که در زوایایی پنهان قلب شراره می کشید به وجودم گرما بخشیده و هر آن به من زندگی می بخشید و از سوی دیگر آتش وجود آزارم می داد، چرا که غم درد  کودکان تامیلی زخم خورده را نظاره گر بودم.

دموكراسي و مساله ملي

(متن سخنراني ارائه شده در دانشگاه پاريس(بخش 1)

عباس ولي

در هر تغیییر و تبدیلی که الان یا در آینده نزدیک، متوسطه یا بعید در ایران پیش بیاید، مساله ملی مطرح خواهد شد و رابطه آن با دموکراسی بسیار مستقیم و پیچیده است. تزی که من می خواهم مطرح می کنم با بحث های که راجع به دموکراسی و مساله ملی شد، متفاوت است. تفاوت در این است که یکی از دلایل اساسی بوجود آمدن مساله و یکی از معضلات بزرگ حل نشدن مساله ملی، دموکراسی است. مقصود دموکراسی  ناقص است. یعنی دموکراسی­ای که احزاب ایرانی هم روی این مساله تاکید دارند. این دموکراسی ناقص یکی از مسببین اصلی مساله ملی است و تا وقتی که ما در برنامه هایمان در پروژه­ها و بحث­ها تاکید بر مساله دموکراسی ناقص باشد امکان اینکه مساله ملی به ترتیب درستی حل شود بسیار کم است. تاکید بر اینکه دموکراسی حکومت مردم هست و خواهان آزادی و مساوات در برابر قانون است از یک نظر درست است، اما به ترتیبی هم می تواند غلط باشد. این  مشکل ملی را به هیچ وجه حل نخواهد کرد. تفاسیر از دمو کراسی متاسفانه در تفاسیر چپ و سازمانهای مترقی وافراد مستقل مترقی همچنان در سطح50 سال پیش باقی مانده  و همچنان  بحث بر سر این است که دموکراسی حکومت مردم است. دموکراسی حکومت مردم نیست و هیچ وقت حکومت مردم نبوده و نخواهد بود. بلکه دموکراسی امکان دارد مکانیز مهایی پیش بیاورد که مردم از طریق آن به ترتیبی قدرت سیاسی را کنترل بکنند. غیر از این دموکراسی چیزی نیست. تصور اینکه دموکراسی مشکلات عدیده سیاسی به ترتیبی که در بحث­های سیاسی می­شود را حل خواهد کرد یک بحث بسیار ایده آلیستی و متافیزیکی هست. حال چرا دموکراسی، دموکراسی ناقص خودش یکی از مسببین اصلی بوجود آمدن مساله ملی است. داستان مساله ملی،داستان رابطه بین دو هویت است. یکی هویت حاکم و دیگری هویت غیر حاکم.

هویت حاکم هویتی است که با هویت قدرت سیاسی یکسان است و هویت غیر حاکم هویتی است که اصول متشکل آن در تعریف قدرت سیاسی هیچ جایی ندارد. اساس و ریشه این رابطه بین هویت حاکم و هویت غیر حاکم در مدرنیته است.به طوری که قبل از مدرنیته ما مساله ملی نداریم. مساله ملی با مدرنیته مطرح می­شود. وقتی که از نظر سیاسی ملت تبدیل می­شود به منشاء قدرت سیاسی و منشاء مشروعیت سیاسی. این چیزی است که هیچ وقت نبوده و قبلاً منشاء قدرت سیاسی و مشروعیت سیاسی جدا بودند. منشاء مشروعیت سیاسی در آسمان بود و منشاء قدرت سیاسی در زمین بود. منتها در زمین از طرف آسمان و به نمایندگی از آسمان حکومت می­کرد. این ناسیونالیسم و مدرنیته است که اتوریته سیاسی و مشروعیت سیاسی را کلیت ملت به همدیگر ربط می دهد. قبل از مدرنیته این مساله وجود نداشته است. این در چارچوب دولت ملی است که منشاء مشروعیت سیاسی و منشاء قدرت سیاسی به هم وصل می شود. دولت ملی تا جایی که ما می دانیم به هر ترتیبی که باشد حتی اگر دولت ملی فاشیستی باشد در تئوری اعتقادش بر این است که منشاء قدرت سیاسی از مردم گرفته شده و منشاء مشروعیت سیاسی ملت است. این دو بر اساس یک اصل تئوریک در دکترین حاکمیت ملی یا مردمی به همدیگر وصل شده­اند. اگر تمام قانون های اساسی دنیا را نگاه کنیم از جمله قانون اساسی مشروطیت، از جمله قانون اساسی جمهوری اسلامی این اصل را به ترتیبی می­بینید. البته در قانون اساسی جمهوری اسلامی پیچیده­تر است. این اصل حاکمیت ملی در قانون اساسی منعکس می­شود و وقتی که در قانون اساسی منعکس شد، اولین کاری که اصل حاکمیت ملی می­کند، که اصل دموکراتیکی هم هست و اصل حاکمیت ملی هست که در قالب دولت ملی تبدیل به حاکمیت ملی می شود.

حال این اصل دموکراتیک اولین کاری که می­کند این است که هویت قدرت سیاسی را تعریف می­کند. هویت اتنیکی قدرت سیاسی، هویت زبانی قدرت سیاسی و هویت مذهبی قدرت سیاسی، هویت فرهنگی و تاریخی قدرت سیاسی را تعریف می­کند. به عنوان مثال در قانون اساسی مشروطیت هویت اتنیک قدرت سیاسی فارس است، هویت زبانی زبان فارسی است و هویت مذهبی مذهب شیعه اثناعشری و هویت تاریخی آن، تاریخی است که تسلط فرهنگ فارس در آن حفظ شده و تفسیرهای این تاریخ به منشاءی که این تسلط را در یک تسلسل تاریخی همچنان بیان می­کند، بر می­گردد و در مقابل این ما می­بینیم که قانون اساسی بر اساس مساله حاکمیت ملی، هویت قدرت سیاسی را تعیین می­کند. هویت حاکم را برای ما تعریف می­کند. اما در مقابل هویت­های غیر حاکم در تعییین وتعریف هویت حاکم هیچ جایی پیدا نمی کنند. ایا غیر از این است؟ قانون اساسی مشروطیت که این همه به خاطر آن دعوا شد و تعدادی به خاطر آن کشته شدند در برنامه سیاسی احزاب کمابیش مترقی بر آن تاکید شد. این درست است که به شاه و حاکم ایران انتقاد می­شد که قانون اساسی را زیر پا می­گذارد، ولی این قانون اساسی اساساً یک تفسیری از حاکمیت ملی در آن بود که خود به خود مساله ملی را از نظر قانونی و تئوریک در ایران درست کرده بود. آن دموکراسی و مفهوم شهروندی که حاکمیت ملی می­خواست، یک هویت فرهنگی، اتنیکی و زبانی به این مساله داده بود که تمام آنهایی که با این هویت همخوانی نداشتند به صورت اتوماتیک از پروسه سیاسی حذف می­شدند. دموکراسی ناقص همیشه افراد، گروهها و ملت­هایی را که هویت آنها با هویت حاکم همخوانی ندارد را از پروسه سیاسی حذف می­کند. اگر این­ها بخواهند به پروسه سیاسی برگردند از چه راهی این مساله امکان پذیر است؟یا باید هویت حاکم را قبول کنند یا باید با هویت حاکم دچار تضاد، مشکل سیاسی و منازعه بشوند. این حالت انحصارگری تئوری دموکراتیک ناقص فقط روی مساله ملی نیست. عین این مساله را روی مساله جنسیتی می بینیم. تئوری دموکراتیک مطلقاً قابلیت این را ندارد که مساله اتنیسیته و مساله جنسیت و مساله نژاد را دیده و در خود بگنجاند. برای همین است که در تئوری سیاست گفته می­شود که از خطرهای اساسی کاربرد ناقص تئوری دموکراتیک این است که هویت­های که با هویت حاکم همخوانی ندارند به طور اتوماتیکی از پروسه سیاسی حذف می شوند. منظور از حذف شدن از پروسه سیاسی یعنی اینکه پروسه سیاسی از دو طریق همین بار اتنیک هویت قدرت سیاسی را در خودش دارد. در واقع اتنیسیته قدرت حاکم مرز و حدود و ثغور این پروسه سیاسی را مشخص می­کند. به عنوان مثال در چارچوب قانون اساسی تمام هویت­های کردی، آذری، بلوچی .. . . که به ترتیبی در  هیت حاکم و مسلط نمی گنجد از پروسه سیاسی حذف می­شوند. برای اینکه پروسه سیاسی قانونی  را قانون اساسی تعریف می­کند و هرچه که، هر هویتی که و هر رابطه­ای را که در این پروسه سیاسی  که قانون اساسی مطرح می­کند نگنجد خود به خود به یک هویت و سیاستی که خارج از قانون اساسی قرار دارد، تبدیل می­شود. آیا این جای تعجب هست که  در ایران، ترکیه،  سوریه و عراق تا مدتی پیش، طرح مساله کرد، بیان هویت کرد.، طرح، ابزار و بیان این مساله و بحث از حقوق­های که از این هویت ناشی می­شود.، بلا فاصله باعث می­شود که این عاملی که از این حقوق صحبت می­کند از پروسه قانونی سیاست خارج شود. به همین خاطر جای تعجب نیست که مساله کرد درایران، ترکیه و سوریه هیچ وقت مساله­ی سیاسی دیده نشده و حکومت­ها همیشه این را به صورت مساله­ای امنیتی می بینند. حال چرا مساله­ای امنیتی است. مساله­ این است که بیان و طرح این مساله کرد، هویت حاکم را خدشه دار و به آن ضربه می زند و مورد سوال قرار می­دهد. برای همین است که به محض طرح مساله کرد می­گویند که طرح این مساله مخالف اصل حاکمیت ملی است و مخالف تمامیت ارضی و  این طرح سیاستی است که در چارچوب قانونی مملکت نمی­شود که بصورت سیاسی آن را مطرح کرد برای همین است که سیاستی مطرح می­شود که تکلیف و سروکارش با ارتش و ساواک، سازمان امنیت است به هرحال جای طرح این مساله کرد در مجلس نیست. حتماً در مطبوعاتی که قانون اساسی اجازه چاپ آنها را می­دهند طرح و ابراز و بیان این مساله نمی گنجد. چراکه مساله مساله­ای قانونی نیست.

حال بپرسیم که چرا این مساله مساله­ی قانونی نیست؟ بر می­گردیم به این مساله که چه چیز حدود و صغور و مشروعیت این سیستم قانونی را در این قانون اساسی­های به اصطلاح دموکراتیک مشخص می­کند. قانون اساسی، حاکمیت ملی را بصورت قانون تدوین می­کند و کد گذاری می­کند. که این کدها را بصورت 1، 2، 3، 4 و در بندها و فصول مختلف در قانون اساسی تهیه می­کند. در تمام جزء به جزء و اصل به اصل این موارد تدوین شده مشروعیت قانونی از یک­جا ناشی می­شود و آن اراده هویت حاکم است. بنابراین وقتی که قانون دارد عمل می­کند، حدود برد قانون هم همیشه به مواضع و حدود وثغوری که هویت حاکم مشخص می­کند بر می­گردد. قانون نمی تواند فراتر از چارچوبی حرکت کند که قدرت سیاسی برای آن مشخص کرده است. قانون فقط درچارچوبی کار می­کند که قدرت سیاسی که هویت اتنیک مسلط، هویت زبانی و مذهبی مسلط دارد عمل می­کند و هر آنچه خارج از این چارچوب باشد علی رغم حقانیت آن به طور اتوماتیک غیر قانونی محسوب می­شود. تصور اینکه قانون از قدرت سیاسی حاکم جداست، تصور غیر دموکراتیکی است. قانون در فضایی عمل می­کند که قدرت سیاسی برای آن مشخص می­کند. یعنی قانون به سوالاتی می­تواند بپردازد که هویت قدرت سیاسی آنرا تشخیص داده و مشخص کرده است. خارج از این چارچوب قانون نمی­تواند به چیز دیگری بپردازد.

حال برگردیم این مساله را که توضیح دادیم، ببینیم چگونه می­شود از نظر تئوریک این بحث را جمع و جور کرد. اگر ما بخواهیم که از نظر تئوریکی این بحث را جمع و جور بکنیم باید بگوییم که تئوری دموکراتیک قابلیت این را ندارد که به فرق­ها، تفاوت­ها و تضاد­هایی بپردازد که با سیستم هویت حاکم همخوانی نداشته و یا با آن مخالف بوده و یا با آن در تضاد هستند. به همین دلیل پلورالیسمی که دموکراسی ناقص خواهان آن است، پلورالیسم بسیار منجمدی است، یعنی پلورالیسمی که به هستی صرفاً به عنوان بودن نه به عنوان یک سیستم باشنده­گی، نه به عنوان یک پروسه­ای که بتواند تفاوت­های ناشی از هویت­های غیر حاکم را نشان دهد. این مساله به خصوص در رابطه به فمینیسم بسیار گویا است. در مورد ناسیونالیسم بسیار مشخص است، همچنین در مورد مسائل رنگ پوست و نژاد پرستی بسیار مشخص است. چه کسی می­تواند بگوید که دولت فرانسه یا انگلیس یا آلمان دولت­های دموکراتیکی نیست( بر اساس دموکراسی ناقص وپلورالیسم منجمد).

ولی آیا سیستم دموکراتیکی که این دولت­ها دارند می­تواند این تفاوت­های اتنیکی، جنسیتی و نژادی را در بر بگیرند. نه خیر. در واقع نمی­توانند این تفاوت­ها را در خود بگنجانند و در واقع اینها هویت­های هستند که حاشیه­ای شده­اند. اگر ما برگردیم به ایران، ببینیم که در ایران قانون اساسی جمهوری اسلامی تا جایی که به مسئله اتنیسیته و زبان و . . . بستگی دارد.  یک قدم جلوتر از قانون مشروطیت است. حداقل بند 15، 19 و . . . عنوان می­کند که چیزهای قومی وجود دارد و افرادی هستند که با ما یکی نیستند و زبان و فرهنگ آنها مثل ما نیست و آنها هم بایستی یک چیزهای محلی داشته­ باشند. اگرچه تا به حال چنین چیزی عینیت نیافته اما منظور این است که در قانون اساسی عنوان شده­اند. اهمیت این مساله در این است که اگر روزی این قانون اساسی به طور درست اجراء شود ممکن است از قانون اساسی قبلی مترقی­تر باشد. اما این برای ما به­چه معناست؟ آیا برای ما به این معناست که اگر ما تمام هم خود را بر این بگذاریم که بگوییم که اگر جمهوری اسلامی می­خواهد عوض بشود باید یک تغییر اساسی در قانون اساسی بدهد، همانطوری که رفورمیست­ها در ایران می­گویند. رفورمیست­های رادیکال براین باورند که باید قانون اساسی را عوض کرد و در خارج هم رفورمیست­های مذهبی به این مساله اعتقاد دارند. اساس این مساله بر می­گردد به این­که اگر ما بخواهیم چنین رفورمی بکنیم وقتی می­تواند اساسی باشد که این اصل ... را از قانون اساسی برداریم. این حرف درستی است ولی با برداشتن اصل ... مشکل ملی و مشکل جنسی حل نخواهد شد،. چرا که قانون اساسی جمهوری اسلامی دو مفهوم حاکمیت در آن است. یکی حاکمیت مردمی و ملی و دیگری حاکمیت الهی در رابطه با ولایت فقیه است. تصور دموکراتیک این است که اگر اصل ... از قانون اساسی ایران حذف شود قانون اساسی دیگر مشکلی ندارد. این تصور تصور بسیار غلطی است. اگر در قانون اساسی اصل .... را حذف کنیم یک قدم رو به جلو است و اهمیت دارد ولی نباید فکر کرد که با حذف اصل ...  و تاکید روی دکترین واصل دموکراتیک حاکمیت ملی و مردمی مساله ملی حل خواهد شد. این طور نیست. در این حالت ما دوباره قانون اساسی­ای خواهیم داشت  که این قانون اساسی شروع خواهد کرد به codifyکردن وقانونی سازی در بحث و سیستم یا متن و دوباره هویت قدرت سیاسی را مشخص خواهد کرد و اسمش را دموکراتیک خواهد گذاشت و گروههای را که اسم و رسم و هویتشان نبوده و بنابراین حقوقشان مشخص نبوده در قانون اساسی، دوباره حذف خواهندشد. البته ممکن است که مردم در اصفهان و شیراز خوشحال شوند ولی مسائل در کردستان حل نخواهد شد. تاکید من روی این مساله است که افرادی که می­خواهند، خصوصاً آنهایی که متعلق به گروههای سیاسی، سازمانی و تشکیلاتی هستند، اگر به این امید دارند که تاکید روی حاکمبت ملی می­تواند مساله ملی را در ایران حل کنند به عقیده بنده تلقی اشتباهی است. هیچ مشکلی حل نخواهد شد، خونریزی دوباره خواهدشد. جنگ دوباره خواهد شد و هویت­های غیر حاکم دوباره حذف خواهد شد، تضاد پیش خواهد آمد و به تبع آن مسائل امنیتی و نظامی می­شوند. تضاد مسلحانه دوباره پیش روی ما خواهد بود.

اگر ما می­خواهیم که دموکراسی و پلورالیسمی داشته باشیم، این پلورالیسم نباید پلورالیسم منجمدی باشد، این تئوری دموکراتیکی است که 200 سال است که تاریخ مصرف آن تمام شده است. حتی جوامع غربی مشکلاتی را دارند. تازه ما بعد از صدو اندی سال آمده­ایم و این قانون را مثل سابق کپی می­کنیم و اسمش را دموکراسی می­گذاریم این هیچ مشکلی را برایمان حل نخواهد کرد. تمام مسائل ما را چه­ از نقطه نظر وضعیت ملی، حقوق و وضعیت زنان در ایران و مساله رنگ پوست و مسایلی که ممکن است در جنوب ایران باشد و هست، این مسایل همچنان سرجای خود خواهد بود حتی اگر ایران یک شبه مانند فرانسه شود.

الان باید در فکر یک دموکراسی رادیکال بود. دموکراسی رادیکالی که نه فقط هویت را بلکه تفاوت­های را که پشت سر این هویت هستند ببینند. برای اینکه هویت بدون تفاوت بی معنا خواهد بود. اصلاً تعریف هویت حاکم در ایران چه بخواهیم و نخواهیم اگر بر اساسی که تا به حال شده  و بر اساسی که تئوری دموکراتیک موجود به ما می­گوید و تعریف می­شود، اگر این تعریف را بپذیریم به طور اتوماتیک هویت­های کرد و آذری و . . . حذف خواهند شد. تا جای که شما صحبت از زبان و مذهب رسمی و تاریخ همگون ایران بکنید و صحبت از ملت به عنوان یک کلیت فرهنگی بکنید. ملت کلیت فرهنگی نیست، ملت یک پدیده سیاسی است، یک کانستراکت مصنوع سیاسی است. بحث از ملت در ایران در هزار سال پیش یک بحث متافیزیکی است. در اروپا هم اینگونه است. بحث ملت بحث دموکراتیکی و تئوری دموکراتیک و بحث مساله حاکمیت ملی به دوره انقلاب فرانسه بر می گردد و قبل از ان چنین بحثی هیچ جای دنیا نبوده است.

ملت منشاء قدرت سیاسی و مشروعیت سیاسی قبل از 1789 نبوده است. البته من نمی­گویم که ملت فارسی در تاریخ وجود نداشته است، چرا وجود داشته، ولی در سیاست به عنوان یک کلیت سیاسی وجود نداشته است و نقطه آغاز و تولد ملت فارس  و ملت ایرانی که بر اساس  حاکمیت مسلط فارس تعریف شده است به سال 1905 بر می­گردد. قبل از این همه داستان است. بحث من این نیست که به عنوان کلیت فرهنگی نبوده یا ملت آلمان به عنوان کلیت فرهنگی نبوده، ملت انگلیس به عنوان کلیت فرهنگی نبوده ولی مقصود من تعریف سیاسی از ملت است ملت به عنوان منشاء قدرت سیاسی و منشاء مشروعیت سیاسی این دو را یک پروسه­ای به هم ربط می­دهد که این پروسه را ناسیونالیسم می­گویند. همیشه این تصور غلط در بین سیاسیون وجود دارد که ملت ناسیونالیسم را شروع و ناسیونالیسم یک دولت را بوجود می­آورد. اصلاً اینطوری نیست. ناسیونالیسم ملت را می­سازد. در همه جای دنیا این حرکت ناسیونالیستی است که ملت را می­سازند نه بر عکس. هر کجای دنیا که بنگرید این سیاست است که زبان ملی،فرهنگ ملی بوجود می­آورد. مثاً فرانسه در حالت کلاسیک، کتابهای تاریخ راجع به فرانسه چه چیزی به ما می­گویند؟ کتابهای تاریخ به ما می­گویند که در فرانسه در 1789 بیشتر از 17 درصد جمعیت قادر نبودند به زبان فرانسه امروزی حرف بزنند. جماعت در قسمت­های مختلف زبانهای  محلی داشتند. در ایتالیا در 1860 وقتی که ایتالیا متحد شد در مجموع 5 یا 6 درصد جمعیت می­توانست ایتالیایی صحبت کند. زبان ملی وقتی بوجود آمد که این زبان، زبان بوروکراسی و تعلیم و تربیت یکپارچه و زبان ارتش و مالیات و . . . می­شود. یکی از این زبانهای  متنوع هژمونی پیدا کرده و مابقی از بین خواهند رفت. تصور اینکه حتی هویت ملی قبل از 1789 معنی داشته از نظر سیاسی سیاسی چیز بی معنایی است. شاید در ادبیات باشد مثلاً  شما در کتابها می­خوانید که در مورد هویت ملی و تاریخ ملی در ایران بعضی­ها تا 2500 سال یا 2600 سال کسانی هزار سال مثلاً آقای مسکوب می­گوید که قرن 7 . . . شما یک دیسکورس در ایران  به ما نشان بدهید که قبل از اواخر قرن 19 و اوایل قرن 20 صحبت از ملت ایران به عنوان منشاء قدرت سیاسی و مشروعیت قدرت سیاسی بکند. مقصود این است که اگر مساله ملی، مساله انکار  یک هویت است به وسیله یک هویت دیگر، سرکوب یک هویت است بوسیله یک هویت دیگر. . .  این مساله یک مساله تاریخی است که ریشه آن در مدرنیته است. شما در هر کجای دنیا بخواهید یک دولت ملی، که مبتنی بر اصل حاکمیت ملی به ترتیبی که در تئوری دموکراتیک امروزی تعریف می­شود، درست کنید. هیچ تردیدی نیست که  هویت­های غیر حاکم حذف خواهند شد. یعنی دولتمندی، دولت داری و دولتمداری و بی دولتی دو روی یک سکه هستند. هر دو منشاء­شان در مدرنیته است و هر دو منشاءشان در تئوری حاکمیت ملی هست و هر دو تا به ترتیبی از نظر تاریخی به همدیگر رابطه دارند. وقتی می­گویند مساله ملی داستان انکار و سرکوب یک هویت به وسیله هویت دیگری هست، به این معناست که رابطه اینها  یک رابطه خشن هست. به زبان فلسفی رابطه­ای است مبتنی بر یک دیالکتیک خشونت. دور تسلسل این دیالکتیک خشونت، قهر و ضرب و شتم  . . . بمباران و قتل عام را با بسط تئوری حاکمیت ملی نمی شود به جایی رساند. پس ما باید خواهان یک دموکراسی رادیکال باشیم. دموکراسی­ای که بتواند فرقهایی را که زیر تعریف هویت حاکم در قانون اساسی ماندند و دارند مقاومت می­کنند. این فرقها و تفاوت­ها را باید تعریف و شناسایی کنیم و در قانون اساسی بگنجانیم و برای این تفاوت­ها احترام قائل شویم. احترام نه فقط به این معنی که اسم یک هویت را ذکر کنیم. هویت خیلی مساله مهمتری است و فقط شناسنامه و اسم نیست. هویت نقطه تقاطع فرهنگ و سیاست است و هویت ملی از همه اینها مهمتر است، فرهنگ و سیاست در یک نقطه با هم تلاقی می­گنند و آن حقوق هست. یعنی هویت منشاء و محمل حقوق هست. وقتی یک هویتی در قانون مطرح می­شود حقوق آن مطرح می­شود و بدون مطرح کردن این حقوق هویت بی معناست و راه به جایی نخواهد برد.

 ضدنژادپرستي دولتي و تناقضات آن

اجلاس بین المللی نژاد پرستی بدون حضور قربانیان نژاد پرستی

روناك رستگار 

 کنفرانس جهانی  ضد نژاد پرستی دوربان 2  در سوئیس در حال برگزاری است. در لندن صدها هزار تامیلی بدونه بازنمایی شدن در حال اعتصاب اند، جنبش آزادیبخش آنها در حال نابودی است. ترکیه پس از پیروزی حزب کردی جامعه دموکراتیک(DTP)در انتخابات شهرداری ها در اقدامی انتقام جویانه نزدیک به صد نفر از فعالین،سیاستمداران، نمایندگان و روزنامه نگاران کرد را شبانه دستگیر می کند. چین همچنان تبت 50 میلیون نفری را زیر سلطه خود دارد و هر روز راهبان بیشتری را روانه زندانها می کند. کنفرانس جهانی ضد نژاد پرستی دوربان 2 در سوئیس با حضور بسیاری از دولتهای جهان و بدون حضور نمایندگان تامیلی، کردها، تبتی ها، فلسطینی ها(هرچند مورد بازنمایی ماجراجویانه قرار می گیرند) در حال برگزاری است.

اجلاس جهانی نژاد پرستی با حضور دولت ها بهانه ای است برای طرح این پرسش جدی که آیا دولت ها صلاحیت و مشروعیت و نمایندگی قربانیان نژاد پرستی را دارا هستند؟ آیا این دولت ها هستند که قربانیان نژاد پرستی هستند؟ این چه نوع نژاد پرستی ای است که دولت ها داعیه مبارزه با آن را دارند؟ آیا انحصار مقاومت ضد نژاد پرستی در دست دولت ها، سرکوب مخالفان دولت ها را با نام نژاد پرستی همچون تروریسم تسهیل نمی کند؟در جهان جنگ زدۀ ما مبارزۀ دولتی نژاد پرستی چه اهدافی را دنبال می کند و چه دلالت های سیاسی ای را در بر دارد؟ دولتی ساختن گفتمان ضد نژاد پرستی در وضعیت کشمکش ظاهراً پایدار جهان امروز، چه پیامدهایی برای امکان دموکراسی به دنبال دارد؟ ادعای نظری این مقاله این است که انحصار گفتمان مقاومت ضد نژاد پرستی در دست دولت ها به بسط دموکراسی و حقوق بشر در سطوح کلان و سیاسی هیچ کمکی نمی کند. انحصار گفتمان ضد نژاد پرستی در دست دولتها، مقاومت ضد نژاد پرستی را نیز به تابعی از روابط بین دولت ها همچنانکه کوشنر وزیر امور خارجه فرانسه گفت در سطوح خرد همچون قاچاق انسان و امور اجتماعی دیگر به توافق برسند، اما در حوزه های دیگر دست دولت ها در سرکوب مخالفان خود باز گذاشته می شود. دولت ها در برخی از حوزه ها با نژاد پرستی مبارزه می کنند و در حوزه های دیگر نژاد پرستانه اعمال خشونت می کنند. بنابراین امکان بسط دموکراسی در حوزه تحت سلطه دولت ها محدود می شود. از طرف دیگر دولتی شدن فعالیت های ضد نژاد پرستانه از یک طرف دولت ها را متعهد به حفظ نظم و امنیت جهانی و منطقه ای و در نتیجه سرکوب مخالفان یکدیگر و پناهندگان سیاسی کرده و از طرف دیگر امکان بسط دموکراسی و حقوق بشر در زندگی روزمره و فضا های قومی، اقلیتی، زبانی و دینی فرودست را مسکوت گذاشته و سرکوب می نماید.بنابراین نژاد پرستی به دشمن و دشمنی دولتی و دولت ها تقلیل پیدا می کند و فعالیت ضد نژاد پرستی به سرکوب مخالفان دولت بدل می گردد. سرکوبی که به لطف سازماندهی بین دولتی فعالیت های ضد نژاد پرستی مسکوت گذاشته شده و بازنمایی نمی شود.عدم بازنمایی اقلیت های ملی، دینی و جنسیتی در عرصه بین المللی بدین معناست که آخرین فضا های مقاومت نیز به تابعی از روابط بین دولتها بدل می شوند. بنابراین آزادی خواهی از جنبشی همچون تامیلی ها  پس گرفته  می شود و به دولت واگذار می گردد، انگار دولت صلاحیت و مشروعیت اعلام چرایی، چگونگی و میزان آزادی به مردمان گوناگون را دارد. جنبش آزادیبخش کردها در ترکیه سرکوب می شود و دولت آنرا در دست می گیرد. همین موارد و موارد دیگر در طول تاریخ به آزمون گذاشته شده اند و مشخص شده که دولتی شدن مقاومت بر ضد نژاد پرستی به هیچ وجه دموکراسی را تضمین نمی کند. اما چرا قربانیان نژاد پرستی و فرودستان خود بهترین نمایندگان خود هستند؟

صرف نظر از بحث های مربوط به بحران نمایندگی و اینکه مدتهاست فریب پس نمایندگی برملاشده(مطالعات فرهنگی و روانکاوی لاکانی نقد نمایندگی را به پایان برده اند)، در دست گرفتن نمایندگی دیگری امری سیاسی و اتفاقاً نژاد پرستانه است. نژاد پرستی امری اتفاقی یا چیزی مربوط به ذهنیت برخی از انسانها نیست،مفهومی سیاسی است که به گونه ای سیستماتیک تولید وبازتولید می شود. شکلی از سلطه گروهی است، سلطه قومی خاص که به سوء استفاده از قدرت منجر می شود. سلطه قومی کنترل منابع به لحاظ اجتماعی ارزشمند به نفع خود و محدود سازی دسترسی به آنها(شهروندی،حقوق ملی،زبانی، احترام و. . .). این سلطه در سطح کلان به نابرابری اجتماعی – سیاسی دامن می زند به گونه ای که سلطه فرا دست بر فرودست را به نوعی نابرابری بدل می سازد. چیزی که در سطح خرد در قالب  نژاد پرستی روزمره  تجلی پیدا می کند. چیزی که به اجرای سلطه شناختی و اجتماعی کمک می کند، به نابرابری و سلطه بر فرودست مشروعیت می بخشد و ادغام و بیگانگی(Exotism)فرودست را به دنبال دارد.

نژاد پرستی دارای اشکال متعددی است. نژاد پرستی هرچه کلی تر، انتزاعی تر و بی واسطه تر شود، نامرئی تر و اتفاقاً تاثیر گذار تر و خطرناک تر است. مطابق  نظر اتین بالیبار نژاد پرستی جدید با نژاد پرستی کلاسیک متفاوت است. نباید تصور کرد که نژاد پرستی جدید با نژاد پرستی کلاسیک دیگر وجود ندارد، بلکه بایستی بر این نظر بود که نژاد پرستی پیچیده تر گشته و با توجه به موقعیت تاریخی- ساختار/اشکال متفاوتی به خود می گیرد. به نظر بالیبار بر اساس نژاد پرستی کلاسیک  دیگری  پست تر قلمداد می شد و زیست شناسی نیز آنرا تایید می کرد. چنین نژاد پرستی ای در کشورهای پیشرفته منسوخ شده است، اما هنوز هم در برخی کشورهای اقتدارگرای در حال  توسعه می توان آنرا در رابطه با فرادست مسلط و فرودست تحت سلطه مشاهده کرد. در این کشورها نژاد پرستی دولتی به شیوه های مختلف در زندگی روزمره از جوک ساختن تا تحقیر ملی اعمال شده و به اجراء در می آید. طبق نظر بالیبار نژاد پرستی جدید، نژاد پرستی بدونه نژاد است.بدین معنی که به سادگی تفاوت و تمایز مبنای دیگر بودگی را شکل می دهد. این نوع نژاد پرستی سلطه گروهی بر گروه دیگر را مسلم فرض نمی کند بلکه صرفاً حذف مرزها و ناسازگاری ها را خطرناک می داند. طبق این نژاد پرستی روابط فرادستی/ فرودستی مبتنی بر نژاد، ملیت، دین و جنسیت را بیشتر ظالمانه می بینیم تاروابط صرفاً فرا دست/ فرو دست.

دولتی شدن مقاومت ضد نژاد پرستی، امکان بازنمایی، نقد و مقاومت بر این نوع نژاد پرستی را مسدود نمی سازد. نژاد پرستی ای که دولتها در درون مرزهای خود با آرامش بر گروهها و اقلیت های ملی، دینی، جنسیتی متفاوت اعمال می کنند. به عبارت دیگر، به گفته لاکلائو کلیتی به نام جامعه وجود ندارد و دولت ها چنین کلیتی را با طرد تضادهای درونی آن بر می سازند، همین طرد و سرکوب تضادهای درونی درونی جامعه است که به نژاد پرستی دولتی امکان می دهد و دولتی شدن مقاومت ضد نژادپرستی، حفظ و بقاء نظم جهانی و بی اثر کردن بحران درونی دولت های پسا استعماری و تراشیدن علت های بیرونی و درونی است. به گفته ژیژک تراشیدن علت های بیرونی برای دور کردن توجه از خاستگاه واقعی تنش که همان تعارضات درونی سیستم است و تراشیدن علت های درونی برای سرپوش گذاشتن بر تضاد های ساختاری جامعه و از این طریق فرافکنی ضعف اخلاقی و عدم انسجام جامعه به دیگری ای فرودست و مطرود. اینگونه است که نژاد پرستی دولتی به جنگ علیه تروریسم پیوند می خورد.

 

 

 

 

 





روزهای نمادین و عقلانیت سرمایه داری

هیوا مجیدزاده

شماره این هفته ی نوروز به انتشار مقالاتی درباره ی  2 روز از روزهای نمادین سال یکی ”8مارس“ و دیگری ”حلبچه“ اختصاص دارد ،حال نوروز می خواهد در سر آغاز سخنش به امر روزهای نمادین در عصر کنونی که تعدادشان هم روز به روز رو به افزایش است بپردازد. این ”روزمناسبت ها“ از دل اوج یک جنبش اعتراضی یا پیروزی یک جنبش و یا به خاک و خون کشیدن ساکنین قسمتی از زمین با سلاحهای مرگبار بر آمده اند و بنا گذاشته شده اند. ”این روزها“ هر کدام خود نشان از فریاد آزادی خواهی و انسانیت طلبی و عدالتخواهی یا نشان از خفه کردن جمعی از فریاد های آزادی خواه و عدالتخواه بر بستر خاک دارد و این ”فریاد و اعتراض ها“ را می توانیم نقطه اشتراک این ”روزمناسبت ها“ ،علی الخصوص ”8مارس و حلبچه“ در نضر بگیریم. بحثی که می خواهیم از آن سخن بگوییم ،کارکرد این روزهای نمادین برای نظام سرمایه داری ،وبه اسارت درآوردن جنبشهای اصیل اعتراضی تحت مراسمات تشریفاتی و سمبولیک و حرکات لوکس گرایانه این روزهای نمادین است . اندیشمندان مکتب انتقادی در آرای خود بر این عقیده اند که سرمایه داری در همه ی لایه های زندگی افراد جامعه انسانی نفوذ کرده است و بیش از پیش عقلانی تر شده است ،و به عبارتی می توان گفت به دور هر ”کنش“ کنشگر ،نظام سرمایه داری خطوطی از هنجارهای مایه تثبیت و دوام خود را رسم کرده است ،به طوری که ”کنشگر“ در ناخودآگاه خویش حین کنش های روزانه این هنجار های ترسیم شده را بر خواسته از درون خود می داند نه امری تحمیل شده و مقابل خود. یکی از رفتارهای عقلانی شده و کاملا سازمان دهنده نظام سرمایه داری این است که چگونه با خواست های گروهها و جنبش های نابهنجار که ارزش های نظام سرمایه داری را به چالش و به مبارزه می کشند ،برخورد کند به طوری که این نابهنجاری ها را در درون هنجارهای نظام خود ”بازتعریف“ می کند و به ظاهر اجازه ی ادامه فعالیت بهشان می دهد و حتی تشویق به ادامه راهشان می کند ،یکی از این بازتعریف نابهنجاری ها در قالب هنجارهای نظام سرمایه داری نمادین کردن یادبود وقایعیا همان ارائه ”روزهای نمادین“ در قالب ”جهانی و محلی“ است. ما هر سال شاهد برگزاری روزها و مراسمات نمادینی هستیم که اکثرا ماهیت ضد نظام سرمایه داری دارند ،به این معنی که نتیجه مبارزات کارگری یا مبارزات زنان(که درمبارزه با تبعیض های جنسیتی و فرهنگ مردسالاری هستند که ویژگی نظام سرمایه داری است) ،یا مبارزات گروههای قومی و اقلیتها(که هنجار و مشروعیت امر دولت-ملت را که محصول رشد سرمایه در قرون اخیر است به چالش کشیده اند) هستند. همه این یادبود ها و مراسمات نمادین هر ساله بر ما تجدید خاطر می زند که ”8مارس“ یعنی مبارزات و جنبشی به اسم زنان وجود دارد ،“حلبچه“ یعنی صداهای خفه شده ای ،زیر دست دیکتاتورها و ایدئولوژی گراها وجود دارد که آنگاه تن هایشان بر بستر خاک برای همیشه آرمید و روحهایشان زمین را ترک کرد جامعه جهانی می فهمد که آنها هم بودند ،“هیروشیما یعنی درآمدن چنگال درنده خویی از آستین دموکراسی نظام سرمایه داری ،روز ”جهانی کارگر“ یعنی طبقه ای که در نظام سرمایه داریجسم و زندگی اش به یغما رفته است. و حال سوال اینجاست چرا با وجود این همه روزهای یادبود به بهانه مبارزه با نظام سرمایه داری ،این سرمایه داری است که باز هم قهرمانانه سر برمی آورد و هر چه گسترده تر به تمام ”فضا-زمان“های زندگی افراد جامعه جهانی نفوذ کرده است ،مثل پدری مهربان با مجازات عامل ”حلبچه“ به مراسم یادبود حلبچه رنگ وبوی خودش را می بخشد ،مثل معلمی که دلسوز شاگردانش است ،در رسانه هایش به برپایی میزگردهای پی در پی درباره زنان و ارائه راهکار برای مسایل زنان و راه و رسم چگونگی برگزاری ”8مارس“ (یادبود مبارزات زنان بر علیه خود نظام سرمایه داری) می پردازد ،آنچنان که کنشگر این عرصه ها به هیچ وجه به ذهنش نرسد که عامل ”حلبچه“ خود نظام سرمایه داری در مبارزه تسلیحاتی است که بوجود آورده است ،این سلاح های کشنده که بر سر مردم حلبچه فرود آمدند از بطن نظام سرمایه داری آمده اند ،یا کنشگر عرصه زنان اصلا به این فکر نکند که تبعیض جنسیتی اساس نظام سرمایه داری است و اگر قشر زنان به بیداری و آگاهی برسند و به یغما رفتن انسانیت خویش زیر یوغ هنجارهای نظام سرمایه داری پی ببرند ،آنگاه قشری که به قدمت تاریخ مردسالاری(یا بشری) همیشه به عنوان یکی از ارکان مبادله و نوعی کالا به آن نگریسته شده است ،از کالایی بودن که مایه دوام این نظام است بیرون می آید. این ”روزهای نمادین“ وقتی تاثیر گذارند که از این اسارت هنجارهای نظام سرمایه داری در آیند و به خواستگاه اصیل خود بازگردند و به دژی بر علیه استحکامات این نظام در تبدیل شوند.   زنده باد انسانیت ، زنده باد مبارزین راه انسانیت.

 مرز نشيني :حكايتي از بحران حافظه

سميه رستم پور

شرايط جغرافيايي خاص کشور ايران توجه منطقه اي و جهاني فراواني را خصوصا در سال هاي اخير به دنبال داشته است. مرزهاي استراتژيک و پر چالشي ايران را احاطه کرده اند که هر کدام از آنها در دوره هاي مختلف به تتاسب شرايط، ميزبان جريانات مختلف سياسي، مذهبي، نظامي و غیره بوده اند. ببسیاري از جنگها و درگيريهاي کشور در اين مرزها روي داده است. قربانيان بسياري داشته اند و سرمايه هاي انساني و غير انساني مادي ومعنوي فراواني از کف داده اند. شمار زيادي از اين مناطق از محرومترين محدوده هاي کشور به شمار مي روند که علي رغم سرمايه ي ملي کافي کشور بسياري از انها از امکانات حداقلي نيز چون اب سالم، برق، گاز، مدارس و مراکز اموزشی و بهداشتي لازم، جاده ي مناسب و غیره محرومند. به عبارتي مرز نشيني در يک تعريف، قرار گرفتن در مرکز تقابلهاست. زيستن در مرکز کشمکشها حظور مداوم در ميان نبرد دائمي دوست و دشمن خودي و غير خودي و شايد مهمتر از همه مرگ و زندگي و ايستادن بر سر دوراهي ماندن و رفتن و اين همه، چيزي فراتر از يک داستان ساده است. بسياري از مناطق محروم و مصيبت ديده ي جنوب، مناطق جنگ زده ي غرب و فضاي نا ارام و فاقد امنيت حاکم بر مرزهاي شرقي و جنوب شرقي کشور از مصاديق ماجرايي است که در آن ملتهاي مظلوم به جرم محدوده ي جغرافيايي- زيستي خود ديروز بازيچه ي سياستهاي بزرگ مردان بوده اند و امروز چوب بي مهري همين مردان بزرگ چون پتکي هر روز و هر ثانيه بر سر سرنوشتشان آوار مي شود.

اين مردمان حتي آنگاه که خود مستقيم درگير جنگ نبودند از پيامد هاي آشوب و درگيري در مرزهاي همسايه در امان نبودند همان همسايه هايي که روزگاري موج دوستيشان زندگي مرز نشينان را غرق در هراس ميکند و در زماني ديگر انزجار و دشمني ميان آنهاست که فرزندان و  جان و مال مردم اين مناطق  را نشانه ميرود و شايد هيچکس به اندازه ي ساکنان اين مناطق بر اين مساله اشراف ندارد که دوستي و دشمني بعضا هيچ مرزي جز سياست منفعت جويانه ندارند : دو لباسند در تن يک هيبت فريبنده. آن زمان كه در سياست خارجي خود با كشور عراق در دشمني وجنگ سرد به سر مي برديم اين مرزنشينان بودند كه آوارگان حلبچه را با امكانات حداقلي خود ميزباني مي كردند و همراه با گريه هايشان اشك مي ريختند و اكنون نيز كه هر روز سران دو كشور به نشانه ي دوستي دستان يكديگر را در مقابل دوربين هاي جهاني مي فشارند باز اين مرزنشينان اند كه هر شب خواب زماني را مي بينند كه براي حمايت از آرمان هاي اين دوستي سياست محور، سلاح به دست گرفته اند؛ در نواحي مرزي حتي درخواب هم خبری از آرامشي نيست. وضعيت ايران گوياي حكايتي جالب است: عده اي از مردم مرزنشيناني اند كه با آنكه سهم كافي در جريانات سياسي، اقتصادي و ملي داشته اند همچنان در حاشيه به سر مي برند. گروه دوم مركزنشينان اند كه به اقتضاي شرايط بسيار متفاوتشان چنان از شرايط حاكم بر سايرين بي اطلاع اند كه جز آن زمان كه به واسطه ي افتخارات شهدا ورزمندگان اين مناطق روزهايي از سال را جشن مي گيرند، در بسياري از موارد، حتي حداقلي حس همدردي و يگانگي نيز نسبت به آنها ندارند. از همه جالب تر اين است كه حتي آنگاه كه پاي هيچ بيگانه يا دشمني نيز در ميان نيست باز داستان هميشگي خواجه و بنده ادامه دارد؛ مناطقي كه زهر جنگ، شيميايي، آوارگي، بي خانماني و مرگ عزيزان را چشيده اند سهمشان از اين همه چاه نفت  و سرمايه ي ملي همچنان سرخوردگي، بي توجهي، تحقير فرهنگي و محروميت هاي روزافزون است كه با بهانه هاي گوناگوني چون دورافتاده بودن نصيب آنها شده است و اين مناطق مركزي كشور اند كه هر روز آباد و آبادتر مي شوند. اين كه شرايط نزولي توسعه چه پيامدهاي وحشتناك سياسي ـ  اجتماعي و رواني را به دنبال خواهد داشت در اين مقال نمي گنجد ولي آنچه آشكار است اين است كه ديگر حتي چشم انداز بيست ساله و طرح تحول اقتصادي و دولت عدالت محور نيز با اين شرايط نخواهند توانست كاري از پيش ببرند. هرگاه كه در معادله هاي سياسي زمزمه اي از تحريم، درگيري و خصوصا حمله ي نظامي به گوش مي رسد، آنگاه كه آمريكا تصميم مي گيرد فرودگاهي در چند كيلومتري مرزهاي ايران در شهر شيميايي زده ي حلبچه بسازد يا سياست هايش را در مرزهاي افغانستان عملي سازد و حتي آن زمان كه با تغييري كوچك در كلمات خليج فارس خليج عربي مي شود، اولين كساني كه قلبشان به لرزه در مي آيد مرزنشينان اند كه هجوم هميشگي خاطرات و حافظه اي خونين مانع از آن شده است كه چتري از امنيت به خود ببينند و از قضا اينبار عمق فاجعه از همان آغاز هويداست چرا كه ديگر نفسي، آرماني و حتي هوسي براي ايستادگي به جاي نمانده است، هر چه داشته اند جنگ و شيميايي و بيماريها ومين ها و فريادهاي بعد از جنگ از آنان گرفته است. با اين شرايط سوال اين است : كه اگر اينبار كسي قصد تجاوزي حتي نه8  ساله كه كمتر را به مرزهاي كشورمان داشت كدام دست ها اسلحه بر دوش گذاشته، تمام قواي خود را به كار برده و با همه ي وجود شليك دشمن را پاسخ خواهند گفت؟! آيا بهتر نبود كه حتي براي چنين روزي هم كه شده اندكي از بار اين رزمندگان شجاع و پرافتخار ديروز كه قربانيان گمنام امروزند مي كاستيم؟ هراس از روزهايي است كه اين سياست بي توجهي فراموشي و تحقيز اقتصادي _فرهنگي خود پاشنه ي آشيلي گردد كه از درون، اندك امنيت مانده را نشانه رود.آنتوني گيدنز مهم ترين دغدغه براي بشر در دوران جديد را دغدغه ي امنيت مي داند. از نظر او "كنشگران در جستجوي امنيت جهانشان را عقلاني مي سازند تا كارآمدتر با جهان برخورد كنند." به نظر مي رسد در جامعه اي كه رنگي از عقلانيت به خود نديده است آنجا كه از جستجوي امنيت گريزي نيست از قضا به غير عقلاني ترين وجه خود پيش خواهيم رفت تا چنين امري نه فقط دامن ملت را بگيرد بلكه حيثيت و مشروعيت دولت را نيز نشانه رود.  بر خلاف انتظار بسياري از متفكرين قرن نوزده قرن بيستم جنگ ها و كشمكش ها، جنايت ها و مسائل غير انساني با دامنه ي عميق و وسيع فراواني را به خود ديده است. بازي قدرت بسياري را از جستجوي جهان بهتر و امن تر نا اميد ساخته است. كشور ما نيز داستان هاي اين چنيني  بسيارداشته كه شيميايي هاي وحشتناك و پردامنه ي ر‌‌ژيم بعثي يكي از دردناك ترين آنهاست.حافظه ي كوتاه مدت ملت ايران موجب شده تا تراژدي روي داده در چند شهر مرزي غرب كشور چون نوسود، ايلام و سردشت و شهر هايي در همسايگي ايران چون حلبچه واقع در خاك عراق همچون بسياري از جرياناتي كه در دوران جنگ بر مرزنشينان جنوبي و غربي كشورمان ويا هم اكنون بر مردمان مرزنشين شرق مي گذرد، بسيار مظلومانه به باد فراموشي سپرده شود تا اينبار نيز مردم ايران با سكوت نا به هنگام خود سهمي از اين همه سركوب نا جوانمردانه داشته باشند و بدتر آنكه حتي زخم خوردگان نيز خود در همرنگي با اين قافله بر سيلان اضطراب و سرخوردگي ها مي افزايند تا هرروز تراژدي دردناك تري را انتظار بكشيم. با همه ي اين تفاسير در پيرو تعبيري از كامو"هرچند درباره ي تقدير انسان نگاهي بدبينانه داريم اما نسبت به خود انسان خوشبينيم." و با اميد به عقلانيتي امنيت زا و مدارا محور پايان دوران سركوب و خشونت را به انتظار مي نشينيم.

 شيميايي اشنويه

چالاك بابايي

 بمب، شيميايی، جنگ ،ايران، عراق كلماتي هستند كه بيشتر ما را به ياد سردشت و حلبچه و شلمچه مي اندازند در حالي كه ما شايد از شهري به نام اشنويه كاملا بي خبر باشيم كه آيا اين شهر مورد حمله شيميايي قرار گرفته است يا نه؟ بله در تاريخ 1/5/67 يعني روز دوشنبه چنين حادثه اي رخ داد. صبح روز دوشنبه بوي سوختگي همه جاي شهر را پر كرده بود و مردم ساده شهر به اميد اين كه اين بوي سوختگي چيز كاملا عادي ای است همگي مشغول كار روزمره خود شدند و پير زني كه مشغول پختن نان بود بارها به داخل تنور نگاه مي كرد تا ببيند بوي سوختگي مربوط به سوختن نان است يا نه ؟ و چون مطمئن شد كه مربوط به نان نيست با آرامش كامل كارش را دنبال كرد در حالي كه او كاملا از جريان بي خبر بود. جريان از اين قبيل بود كه بمبي شيميايي توسط بعثي ها به طوري سري به مام تمر(يكي از محله هاي اشنويه) زده شده بود وتا حوالي ساعت 9 صبح كسي از آن مطلع نبود. در اين ميان بچه هاي بازيگوش نخستين كساني بودند كه از مسئله ي شيئ عجيب آگاهي يافتند زيرا آنها به محل حادثه رفته بودند چون محل حادثه تقريبا محوطه هميشگي بازي آنها بود. با ديدن اين شیی بچه ها بسيار شادمان شدند چون آنها فكر مي كردند كه وسيله جديدي براي بازي پيدا كرده اند كه ميتوانند با آن خود را سرگرم سازند و دسته دوم كساني بودند كه مي خواستند قطعات آهني آن را بفروشند و آنها مستقيما شيئ را لمس كردند و مي خواستند آن را با دستان خود حمل كنند تا اين كه خبر به گوش نيروي انتظامي و سپاه رسيد و فورا در محل وقوع حادثه حضور يافتند و از ازدحام مردم و نزديك شدن آنها به صحنه حادثه جلوگيري كردند اما چه فايده ديگر دير شده بود زيرا تعداد افرادي كه قبلا آن را از نزديك ديده و لمس كرده بودند؛ زياد بود اما باز مردم ساده گله مند بودند كه چرا نمي گذارند آنها از نزديك، صحنه را تماشا كنند مگر اين قطعه ي آهنين چه چيزي است و مگر مي توانند و مگر مي تواند چه بلايي سر آنها بياورد آنها را كه نمي خورد . در اين بين هر چقدر ساعات طي مي شد و روز درحال گذر بود اوضاع بدتر مي شد. بعد از ساعت 4 بود كه علائم كم كم روي بدن اهالي شهر خود را نشان داد اما هنوز مردم شهر بي خبر بودند تعدادي تصميم گرفتند كه بهتر است به بيمارستان مراجعه نمايند. وقتي وارد بيمارستان شدند تعداد زيادي را ديدند كه وضعيت مشابهي مانند آنها دارند پس در شهر غوغايي به پا شد و نگراني در دل مردم ساده ي شهر به اوج خود رسيده بود.ساعت 7:30 دقیقه بيمارستان مملو از صدمه ديدگان شد. تصميم گرفته شد كه آنها را به اروميه مركز استان بفرستند. بنابراین آنها را به ارومیه منتقل کردند. پس از مدتی مردم شهر آگاه شدند كه حدود 4500 نفر صدمه ديده دارند كه 850 نفر از آنها اوضاع به مراتب بدتري دارند و جزو اعزاميان هستند. يك روز سپري شد؛ روز سختي بود، به هر حال گذشت. روز بعد مردم شهر دوستان و آشنايان خود را از تلويزيون مشاهده كردند و از سلامتي آنها اطمينان پيدا كردند و بعدا اعلام شد كه خداوند شهر اشنويه و ساكنانش را خيلي دوست داشته است؛ چرا ؟ زيرا روز واقعه، هوا ابري و تقريبا باراني بود و همين امر بوده كه باعث شده كه اثرات زيانبار ماده شيميايي كمتر شود.

 آري واقعا اين گونه بوده و مردم ساده ي شهر در اين ميان فقط خداوند را داشته اند و فقط خداوند بوده كه با لطف و رحمت خود آنها را از اين ظلم و بي عدالتي نجات داده است.اكنون حدود 20 سال از اين ماجرا مي گذرد و عاملان این ماجرا سزاي خود را گرفتند و پيامد حمله شيميايي شبانه به مردمي كه كاملا بي خطر و بي گناه بودند را ديدند. آري اين گونه بود شهرستان اشنويه واقع دراستان آذربايجان غربي كه در 80 كيلومتري اروميه (مركز استان) قرار دارد و حدود 40 هزار نفر جمعيت دارد هم اكنون جواناني دارد كه از نعمت پياده روي بي بهره هستند زيرا پاهايشان قدرت وتوان راه رفتن را ندارد ومجبورند كه فقط راه رفتن ديگران را ببينند و از ديگران تقاضاي كمك بكنند. عامل اين گرفتاري و بدبختي آنان تنها و تنها رزيم بعثي بود و اينها فقط نمونه هاي كوچك و اندكي از جنايت رژيم بعثي هستند با این امیدكه ديگر هيچ حادثه ي مشابهی در سراسر نقاط جهان رخ ندهد آرزوي بهبودي و سلامتي براي تمام صدمه ديدگان و جانبازان شيميايي داريم .

تاریخچه مختصر روز جهانی  زن

كامران  روشني زاده

 يکی از روزهایی كه مردمان مترقی جهان جشن می گیرند  و از آن  بعنوان  روز خوب  و  فر خنده یاد می كنند، روز هشتم مارس يا هجدهم اسفند است.   در يک چنين روزی  يعنی  روز ۸ مارس ۱۸۷۵  زنان كارگر كارخانجات نساجی در شهر نیویورك برای بهبود شرایط كاریشان  و در اعتراض به پایین بودن سطح دستمزد شان، دست به تظاهرات زدند. این حركت به درگیری  قهر آمیز با  پلیس آمريکا  انجامید  و پلیس بطور وحشیانه به تطاهرات  حمله کرد  و آنرا سركوب نمود. عده ای  از زنان  تظاهر كننده  زخمی  و دستگیر شدند. اين مسئله باعث شد که  دیگر زنان کارگر نیز به تدریج  به حقوق انسانی خود آگاهی پيدا کنند و سعی کنند راه  آنها  را ادامه دهند. این حركت اعتراضی هر سال به  حالت آشكار و یا مخفی در کارخانه های مختلف  ادامه پیدا کرد.  روز  ۸  مارس ۱۹۰۷ مجددا  زنان  نساج آمریكا  با خواست ۱۰ ساعت كار روزانه  دست  به  تظاهرات  می زنند  كه این بار هم  تظاهرات آنها با سركوب پلیس روبرو می گردد و به دستگیری بسیاری از زنان منجر می شود. در این تظاهرات عده ی زیادی از مردان كارگر و زنان طبقات دیگر جامعه  نیز شركت می كنند. در سال  ۱۹۰۸  حزب سوسیالیست آمریكا به تشكیل كمیته ملی زنان برای  كمپین  حق  رأی  زنان  در انتخابات اقدام می كند و در مارس همان سال كارگران زن بافنده سوزنی با خواست ممنوع  كردن  كار برای  كودكان و كسب حق رأی زنان درنیویورك تظاهرات می كنند.  رویدادهای ۸ مارس همان سال سبب گردید كه در سال بعد یعنی سال ۱۹۰۹ این روز بعنوان نخستین روز ملی زنان در آمریكا  تثبیت شود.این روز كم كم به روز مخالفت زنان كارگر  با  دولت  و كارفرمایان سرمایه دار، رای بهبود شرایط كار و کسب  حقوق اجتماعی  برای كل زنان  در سراسر دنیای صنعتی،  تبدیل گردید. در  کنگره ی   بین المللی سوسیالیست ها  كه در  سال ۱۹۱۰ در كپنهاگ  دانمارك برگزار گردید. ”كلارا  زتكین“  زن سوسیالیست  از حزب سوسیال دموكرات آلمان،  ۸ مارس را بعنوان روز جهانی مبارزه زنان پیشنهاد می كند.  کنگره این پیشنهاد را تصویب میكند. یك میلیون زن سوسیالیست، كارگر و دیگر اقشار اجتماعی همراه مردان  خواهان حقوق سیاسی ـ اجتماعی برابر برای همه زنان و مردان شدند. آنها  در ۸ مارس  سا ل ۱۹۱۱ در كشورهای آلمان، دانمارك، سویس  و استرالیا  تظاهراتی بر پا می کنند  و با  جشن  و سخنرانی، خواهان  حق رأی، حق كار و آموزش حرفه ای برای زنان شدند. در همین سال  در روسیه و چین هم  تظاهراتی به مناسبت ۸ مارس بر گزار شد. در مدتی كمتر از یك هفته از ۸ مارس  در آتش سوزی  ” تریانكل“ در شهر نیویورك  به خاطر  نبود دستگاه های امنیتی  و  بدی  شرایط  كار، ۱۴۹ زن  كارگر جان باختند.  همين موضوع باعث شد که  تظاهرات ۸ مارس سال بعد  به طور وسیعی در سراسر دنیای  متمدن برگزار شود  و بدی شرايط کار، مورد اعتراض  قرار گيرد  و محكوم گردد.  با شروع  جنگ جهانی اول ، ميليونها مرد به جبهه ها گسيل شدند .  زنان سوسیالیست در این ساله ا تظاهرات ۸  مارس را بر علیه جنگ   و كشتار  و خرابی ناشی از آ ن برگزار کردند. در ۸  مارس ۱۹۱۷ در روسیه زنان علیه افزایش قیمت ها، تعطیلی كارخانجات و اخراج  كارگران دست به تظاهرات زدند. این تظاهرات در رویداد انقلاب فوریه همان سال  در روسیه  تأثیر  زیادی داشت. در سالهای بعد از جنگ جهانی دوم تا اوایل دهه ۶۰ روز جهانی زن  جلوه  چندانی  نداشت. چون  زنان توانسته بودند  به  مقدار زيادی از خواستهای خود دست يابند. با  رشد جنبش زنان در دهه ۶۰ این روز هم بار دیگر اهمیت یافت. سال ۱۹۷۵ از طرف سازمان ملل متحد، سال بین المللی  زنان اعلام  شد  و دو سال  بعدتر یعنی سال ۱۹۷۷ یونسكو ۸ مارس را  به عنوان  روز جهانی زن،  به رسمیت شناخت. از آن روز به بعد، در چنين روزی مردان به زنان گل  يا هديه تقديم می کنند  و بدينوسيله از مبارزات انسانی  زنان  قدردانی می کنند.

در سال های اخیر با توجه به شرایط نابسامانی که برای زنان در سراسر جهان به وجود آمده است، روز جهانی زن می رود تا همان جایگاه اولیه ی خود، که دفاع از شرایط بهتر کاریی، حقوق اجتماعی، سیاسی و اقتصادی برابر می باشد را بدست آورد. و  همین امید،  محرک فعالیتهای زنان تا به امروز بوده است.

 زنان، شهدای گمنام بمباران های شیمیایی

 رويا حكيمي

و هنوز ايستاده‏ايم، مثل درخت

گاهی نيز مانند چوپان خميده خواب‏مان می‏برد

اما در خواب هم می‏بينيم

می‏ايستيم

نمی‏افتيم...

هر ساله به مناسبت بمباران شیمیایی حلبچه و مناطق اطراف آن یک گردهمایی، یک میزگزد، یک تسلیت، یک شب شعر، یک فیلم سینمایی و یا یک یادبود برپا می شود و طی مراسمی، مظلومیت مردم شیمیایی شده را به یاد می آوریم و در همان روز همه ی این مراسمات به پایان می رسد و تا سالی دیگر و یادی دیگر همه چیز به فراموشی سپرده می شود. حکایت حلبچه، حکایتی تکراری است همراه  با گاز سفید خردل، سرفه ها و تاول های ناشی از آن؛ حکایت گازهایی که با زندگی مردمان مصدوم گره خورده اند؛ حکایت دردهای مردم شیمیایی شده ای که تا سه نسل دیگر نیز امکان آلودگی آنها وجود دارد؛ مردمانی که حتی وزارت بهداشت اعلام کرده است که از آنها خون اهدایی دریافت نشود. عوارض ناشی از گازهای شیمیایی متوجه تمامی ساکنان این مناطق است با این وجود به نظر نویسنده زنان، قربانیان اصلی بمباران های شیمیایی اند زیرا عمده ترین کسانی که جور ناملايمات را تحمل می کنند زنان هستند. زنان چه در دوران جنگ و چه پس از آن نیز سرپرست خانواده هایی خواهند شد که علاوه بر فقر، بار غم از دست دادن عزیزی یا پرستاری از فردی از اعضای خانواده را که دچار نقص عضو شده است به دوش می کشند. در واقع سختی بزرگ کردن فرزندان ناقص الخلقه، معلول و یا دارای مشکلات روانی بر دوش مادران و زنان است؛ مادران و زنانی که خودشان نیز از بیماری رنج می برند ولی وضعیت اقتصادی خانواده و دغدغه ی تامین نیازهای اولیه مانع مراجعه آنها به مراکز درمانی می شود. گازهای استفاده شده در بمباران شیمیایی می تواند تا مدت ها بر روی زنان تاثیر بگذارد و منجر به نازایی، افزایش سکته های قلبی، مغزی و عوارض پوستی بلند مدت شود. یکی از مشکلات عمده ناشی از مصدومیت شیمیایی زنان علاوه بر تحمل درد، رنج و مصدومیت، رفت وآمد بین مناطق شیمیایی شده و مراکز درمانی مربوطه است که اغلب در شهرهای بزرگ قرار دارد. اقامت های طولانی مدت در این مراکز درمانی از یک سو با توجه به وضعیت اقتصادی خانواده امکان پذیر نیست و از سوی دیگر باعث از هم گسیختگی خانواده ها و موجب وقفه جدی و عمیق در تربیت فرزندان آنها شده است. زنانی که همسران خود را از دست داده اند یا همسر مصدوم دارند؛ نمی توانند در طول بستری شدن، همراهی داشته باشند و ماندن در شهرهای بزرگ برایشان دردسرهای بیشتری دارد بنابراین ترجیح می دهند بیماری خود را تحمل و از درمان پرهزینه و دشوار آن خودداری کنند.

مشکلات گریبانگیر زنان به اینجا نیز ختم نمی شود. برخی از آنها تحت تاثیر گازهای شیمیایی از قدرت باروری ساقط شده و دچار ناتوانی جنسی هستند و یا عاملی برای تولد کودکان ناقص الخلقه و معلول می شوند که همین موارد می تواند در بالارفتن آمار طلاق يا ازدواج مجدد مردان مناطق آسیب دیده تاثير بسياری داشته باشد. از سوی دیگر، بيماري باعث تنها ماندن دختران جوان مناطق شیمیایی شده می شود بطوریکه آن ها را نسبت به تشکیل زندگی مشترک ناامید و بدبین می کند و ترس از تولد فرزندان معلول و یا ناتوانی جنسی بر این ناامیدی می افزاید. زنان مناطق شیمیایی شده ای چون حلبچه، سردشت، بانه، نودشه و مناطق دیگر، دچار ناراحتي اعصاب هستند و دائماً سرفه مي كنند. کودکان آنها اولین صدایی که از مادر شنیده اند صدای سرفه بوده است. اگر از اكثر بچه هاي كوچك كه هنوز حرف زدن ياد نگرفته اند بپرسيد كه مادرت چه مي كند اداي سرفه كردن مادرشان را در مي آورند! امروز دیگر همه ما به خوبی می دانیم که زنان در جنگ، اگر خود کشته نشوند یا پرستارند یا نان آوران خانواده  یا مورد تجاوز قرار می گیرند یا دچار نازایی و بیماری های ناشی از سلاح های شیمیایی خواهند شد یا کودکانشان را از دست می دهند یا کودکان ناسالم به دنیا می آوردند و زندگی شان در معرض انواع خطرات قرار می گیرد. زنان در جنگ و پس از آن نیز قربانیان خاموش خشونت های خانگی خواهند شد که ریشه اش درنابهنجاری های روحی، روانی و رفتاری دوران جنگ است که مردان خانه با خود از جبهه ها به ارمغان آورده اند. همان نابهنجاری هایی که از طریق گازهای شیمیایی بر مردان در جبهه و  از طریق مادران بر کودکان متولد نشده تاثیر می گذارد و افراد را با روحیه ی سخت و خشن بار می آورد.

اما باز هم باید امیدوار بود. امیدوار بود به اینکه در سطح کلان، جنگ با سلاح های شیمیایی و هسته ای متوقف شود و حمایت از مردم غیر نظامی به عنوان یکی از اصول اساسی حقوق بشر مورد توجه قرار گیرد و در سطح خرد نیز مشکلات جسمی و روانی  مصدومان حادثه  با مراجعه به سازمان های حمایت کننده، پیگیری گردد و بدین ترتیب شاید  بتوان میزان خسارات و تلفات سنگین جنگ در مناطق شیمیایی شده  را بر مردان و زنان  به حداقل رساند.

 به مناسبت روز جهانی زن، 8  مارس و زنان مریوان 

فرزانه جلالی

 روند افزایش خودآگاهی جنسیتی و شکل گیری جنبش مستقل زنان مریوان را در فعالیتهای فرهنگی هنری و حضور در عرصه های سیاسی و اجنماعی بعد از انقلاب می بینیم و امروز شکل سازمان یافته آن را در کمپین یک ملیون امضا مشاهده می کنیم که نشان از مقاومت زنان به مثابه کنشگری اجتماعی دارد که در پی خواست های مستقل خود برآمده است. براستی که در فضای بسته اعتراضی و خفقان حاکم بر مناطق کردنشین که حاکمیت با تمام نیرو در پی تقویت ان است هرگونه فعالیت حتی فرهنگی و اجتماعی مستلزم  به جان خریدن مجازاتی بس سنگین تر  از  هر جای دیگری است نمونه های ان را در دستگیری های اخیر فعالین زنان و مجوزهای لغو شده به هرگونه تشکل زنانه در این مناطق شاهدیم. اما در این شرایط کوشش ها و پی گیریهای فعالانه زنان هستیم که دیگر نمی خواهند جنس دوم باشند می خواهند از دنیایی که مردان سلطه طلبشان ساخته اند بیرون بیایند و آزادانه زندگی کنند. در چند سال اخیر جنبش زنان در مریوان پیشرفت زیادی داشته آنها برای اولین با وجود متحمل شدن فشاری زیاد از سوی عرف و حاکمیت، در تشیع جنازه دو قربانی سنت های متحجر(فرشته و بهاره) شرکت کردند و با راهپیمایی در خیابان ها به مردان و زنان مخالف خود نشان دادند که مبارزات زنان کرد نه به خاطر اینست که خواست نخست آنان دموکراسی است بلکه از آن رو که با برای برچیدن تبعیض جنسیتی و تامین برابری زن و مرد میکوشند. امری که معیار سنجش درجه آزادی در یک جامعه است. حضور فعال زنان مریوانی در زمینه های سیاسی اجتماعی و دانشگاهی تا حد زیادی توانسته فضای خشن مردسالارانه و سنتی را به نفع خود تغییر دهد. هرچند این مبارزات قربانیان زیادی در پی داشته اما توانسته فریاد بزند که بیدار شده و آگاه گشته که اعتماد به فرودستی زنان نه بر عقل و خرد که بر عواطف و احساسات متکی است.

به دختران سرزمینم:

 ”پرواز کنید!“  ای یگانه  ترینم  وقت تنگ است. باید پرواز کرد، گر پری بود سوی پرواز.

  می توان جامی دید. می توان یافت چشمه ی معنا و معما را. معمای جوانی خاک

معنای آسمان.  آمدن و رفتنی  با شور و شعور و رمز و راز

بازنمایی رسانه ای بمباران شیمیایی

حمید عزيزي

 نگاهی گذرا به تاریخ، نشان می دهد بشر در دوره های مختلف حیات اجتماعی خود، جنگ، قدرت، نابرابریها، اختلال ها، پستی و بلندی های متفاوتی را به چشم دیده است که این رخدادها به هدف تثبیت حاکمیت قشری خاص بر سایر اقشار انجام گرفته است که به صورت سلسله ها و دولتها نمود یافته است. بدیهی است که هر چه از دوران گذشته به دوران کنونی نزدیک می شویم این اشکال و قوانین نوشته و نا نوشته تغییر می کنند و سیر دست یابی، حفظ کردن و تثبیت این حاکمیت پیچیده تر می شود. مهمترین عنصر، جهت پیمودن این سلسله مراتب، همواره جنگ بوده است. صفت دیکتاتور و مستبد را می توان مهمترین ویژگی متصدیان قدرت را برای شاهان قدیم برشمرد. اما در عصر کنونی، جنگهای پیچیده، سلطه و استعمار به جایی رسیده است که مرزهای جغرافیایی در حیطه ی قلمرو حاکمیت استعمار کننده را از بین برده است و متصدیان قدرت در برابر انسانهای مخالف قرار می گیرند و برای عدم تحرک آنها در آینده دست به هر عملی می زنند. برای ثابت کردن این ادعا می توان موارد زیر را نام برد:

1-حمله هسته ای آمریکا به ناکازاکی و هیروشیما در خلال جنگ جهانی دوم

2-به راه انداختن جنگ جهانی دوم توسط هیتلر

3-جنگ ویتنام توسط آمریکا

4-حادثه انفال در کردستان عراق

5-بمباران حلبچه و بخشهایی از ایران در خلال جنگ 8 ساله و جنگهای اخیر که مخاطبان عزیز بر آن اشراف دارند.

زمینه و بحث و تحلیل ما حادثه دلخراش بمباران شیمیایی حلبچه می باشد . دلیل انتخاب این موضوع اهمیت آن برای ما و چه بسا انسانهای دیگر از نظر انسانی و توجه اندک به این موضوع در ایران است. در اینجا مروری اجمالی به  وضعیت کردهای عراق و  بمباران حلبچه خواهیم داشت: از سال 1975-1974 به بعد پس از لغو شدن قانون فدرالی در عراق و افزایش کامل قدرت حکومت مرکزی، فشار بر کردهای عراق به مراتب بیشتر شد زیرا :

1-می خواستند ناسیونالیسم عربی را بسط دهند

2-به کردها به عنوان یک اپویسیزیون می نگریستند.

در این راستا حکومت توتالیتر بعث که مدتی قبل نیز صدام با کودتا ریاست آن را بر عهده گرفته بود؛ سیاست تعریب را در مناطق کرد نشین به اجرا گذاشت. شورشها و قیام های کردها در همان ایام آغاز شد ولی ما به دلیل اهمیت موضوع حلبچه از ذکر جزئیات در باره ی ایام شروع قیام تا بمباران حلبچه خودداری می کنیم. در تاریخ 16/3/1988 یک نقطه عطف در تاریخ جنایات ضد بشری صدام و به دنبال عملیات انفال اتفاق افتاد. صدام به بهانه ی حضور نیرو های ایرانی در حلبچه و باز پس گیری آن شهر حوالی ساعت 12 ظهر با 4 فروند هواپیما به آن شهر حمله نموده و در این حمله از بمبهای شیمیایی گاز خردل و گازهای شیمیایی دیگر استفاده کرد. آمارهای متناقض از تعداد تلفات این حادثه منتشر کرده اند ولی مشخص است که این آمارها بین 5 تا 8 هزار نفر در نوسان می باشد. عمق این فاجعه ی ضد بشری به حدی است که هنوز تعداد زیادی از مجروحان شیمیایی در بیمارستان های ایران و کشورهای اروپایی تحت درمانند. لازم به ذکر است که مدتها پس از این فاجعه انعکاس خبری آن به دلیل استفاده ی صدام از سلاح های شیمیایی ساخت کشورهای غربی به تعویق افتاد و تحقیقات علمی تکمیلی راجع به این موضوع مدت ها بعد انجام گرفت. از آنجا که یکی از طرف های مورد بهانه ی صدام ایران بوده  بدیهی ابه نظر می رسد که انتظار ما از ایران جهت انعکاس این فاجعه بخصوص از نظر رسانه ای بیشتر باشد؛ هر چند در این زمینه بازنمایی زیادی از طرف ایران صورت نگرفته است؛ (حتی برای کردهای شیمیایی شده ی داخل مرزهای ایران). در جهان نیز کم فروغ بودن بازتاب این مسئله به خوبی مشهود است به صورتی که از این واقعه با عنوان جنگی بین ایران و عراق یاد می کنند. می توان این سهل انگاری سراسری رسانه های خارجی و داخلی را در موارد زیر یافت:

1-استفاده عراق از تسلیحات کشورهای غربی بر علیه ایران و کردهای ساکن این مناطق و نسل کشی کردهای عراق  

2-نگاه ایدئولوژیک دولت های منطقه و جهان به مسئله ی کرد

3- کم توجهی، کم کاری وعدم بازنمایی این حادثه در میان خود کردها .

بدیهی است که حوادث رخ داده در فلسطین از جمله جنگ نابرابر 22 روزه که اخیرا روی داد یک فاجعه ی عمیق انسانی بود که در آن بر اساس آمارهای ارائه شده 1400 تن کشته شدند. بازنمایی این جنگ از طرف رسانه های ایرانی بسیار خوب و عالی انجام گرفت طوری که شاید بتوان گفت یکی از عوامل توقف این فاجعه تبلیغات گسترده ی ایران در بازتاب این جنگ بود که هم اکنون نیز بعد از آن حادثه ی دلخراش، هیاتی از حقوق دانان بین المللی با حمایت دولت ایران مشغول تنظیم دادخواست علیه اسراییل هستند. اما همین مسئله ی حلبچه و انفال هایی که در چندین مرحله روی داد و به دنبال آن مسئله ی بمباران مناطق کرد نشین داخلی ایران که این مسایل به مراتب عمیق تر از فاجعه ی فلسطین بوده اند به صورت بسیار ضعیف و کمرنگ بازتاب شد به طوری که اگر بمباران سردشت و دیگر شهرهای کرد نشین به صورت گسترده و به مانند جنگ غزه بازتاب می یافت شاید چیزی به نام حلبچه و انفال که از بزرگترین جنایات ضد بشری بودند روی نمی داد. متاسفانه این مسائل در رسانه های جمعی ایران بازتاب چندانی نداشته و به صورت بسیار ضعیف بازنمایی شده است و امروزه نیز، نگاه ها به این مسئله همچنان سطحی است و بیشتر با همان عناوینی که  کشورهای غربی به کار برده اند؛ (یعنی جنگی بین ایران و عراق) از آن واقعه ناگوار یاد می شود .هر چند مجروحین در ایران و خانواده های قربانیان تحت حمایت مالی و خدمات درمانی توسط دولت قرار گرفته اند اما ایران در زمینه ی اعاده ی حقوق قربانیان کم کاری نموده و در حالیکه در مسئله ی فلسطین، نقشی موثر در پیگیری جریانات مربوطه داشته است،  برای رسیدگی به جنایات مربوط به حوادث شیمیایی رژیم بعثی حتی بعد از سقوط صدام از فعالین بین المللی و سازمان ملل درخواست تدوین یک تحقیق مدون حداقلی را نیز نداشته است و این عدم انعکاس همانطور که قبلا ذکر کردیم جریانی دو طرفه است. دو سال پیش خانمی به نام عدالت عمر صالح، اسنادی محرمانه از دولت سرنگون شده صدام در باره ی حلبچه و انفال به دست آورده بود که متاسفانه تا کنون علیرغم مراجعه ی و پیگیری مداوم در رسانه های مختلف، نتایج و دستاوردهای    صورت گرفته توسط ایشان اجازه انتشار نیافته است. در منطقه راهبردی خاور میانه که دولت های آن دائما در حال نزاع با یکدیگر بوده  و در حال حاضر نیز جنگ ایدئولوژیکی بین آنها ادامه دارد، کشورهای مختلف این منطقه در شرایط مشابهی به مانند جنگ سرد به سر می برند که در آن دولت ها همواره در صدد کنترل سیاست های یکدیگر اند. محدوده های مختلف کردنشین نیز عمومه در  این منطقه استراتژیک واقع شده اند که به همین دلیل کشورهای غربی همواره سعی کرده اند از ابزارهای مختلف سرکوب جهت نیل به اهداف استراتژیک خود بهره می برند و در این میان سیاست میلیتاریستی صدام جهت تثبیت این قدرت بسیار ملموس می باشد که ناسیونالیسم عربی مورد ادعای او بهانه ی خوبی برای این ژنوساید بوده است و حمایت های مادی و معنوی استعمارگران نیز چراغ سبز دیگری در پیشبرد این تحرکات به شمار میرود. ملت کرد نیز از جمله قربانیانی است که در بازی های سیاسی این افراد، بازیچه ای بیش نبوده است. کشور ایران نیز که بسیاری از مناطقش از جمله جنوب کشور (منطقه شلمچه) مورد بمباران شیمیایی قرار گرفت به طور نا خواسته در بازنمایی حوادث مربوط به جنوب کشور داستانی مشترک با کشورهای ذکر شده داشته است و آن چنان که بمباران شیمیایی جنوب کشور در رسانه های داخلی بازتاب داشته است؛ در بازنمایی بمباران حلبچه و مناطق کرد نشین مرزهای داخلی  ایران، جنبه ی احتیاط را با توجه به نگاه خاصی که به مسائل کردها دارد؛ نگاه داشته و محدودیت های مختلفی را در این زمینه اعمال کرده است. با توجه به مسایل انسانی گوناگونی که در ارتباط با اینچنین فاجعه های اسفناکی مطرح است؛ قطعا توجه به این مسایل دیدگاهی فراتر از یک ایدئولوژی تک بعدی و تقلیل گرایانه را می طلبد. آنچه که در شرایط کنونی ضروری به نظر می رسد؛ بازگشتی آگاهانه و جدی به حافظه ی تاریخی است که مسئولین را ملزم سازد تا با نگاهی متفاوت و روشن بینانه تر، وقایعی را که به طور مستقیم پر اهمیت ترین حوزه های حیات بشری را مورد تهاجم قرار می دهد؛ تبیین کرده و مورد بازنمایی قرار دهند.

 

 

 

 

 

 





خودکشی دانشجو در خوابگاه دانشگاه تهران

نبی پیر محمدی دانشجوی کارشناسی انسان شناسی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران در تاریخ ۷/۱۱/۸۷ از ساختمان کتابخانه مرکزی کوی پسران اقدام به خود کشی کرد.

در ساعات اولیه امید زنده ماندن نبی بسیار پایین بود ولی هر لحظه امید برای بهبودی و زنده ماندن او افزایش می یابد. دیروز بچه های دانشکده علوم اجتماعی امتحان هایشان را بد دادند البته فقط بعضی از آنها برایشان زنده ماندن یک انسان مهم بود. گویا بحث شیرین نمره و امتحان ها به کلی همه را درگیر خود کرده بود و جایی برای فکر کردن به زنده ماندن یک انسانُ, یک دوست, یک هم دانشکده ای نبود!!!

 

نشریه نوروز ضمن ابراز تاسف از این حادثه دردناک برای نبی ارزوی بهبود و سلامتی کامل را دارد و ارزومند است با دیدن اینچنین حوادثی مسئولین مربوطه توجه بیشتری را به مسایل دانشجویی خصوصا دانشجویان خوابگاهی مبذول کنند.

امید است دانشجویان مرده دانشکده علوم اجتماعی نیز که مدتهاست به درد بیداری دچار شده اند اندی از فضاهای توهمی و ذهنی خود بیرون بیایند و چشم هایشان را بر روی واقعیت ها نبندند.

 

 

 

 





كردها و تركيه

دشواري هاي تعامل با يك ميانجيگر جنگ طلب

 

جهان  همزمان با جشن هاي شروع سال نو ميلادي، كماكان دستخوش برخوردهاي خونبار است. تهاجم سنگين اسرائيل به منطقه تحت كنترل گروه حماس، نوار غزه در حالي وارد دومين روز خود شده است كه منابع خبري، خبر از كشته و زخمي شدن افراد غير نظامي نيز مي دهند و مقامات فلسطيني و نيز عربي از جمله ملك عبدالله رهبر عربستان خواستار مداخلات بين المللي براي توقف تهاجمات اسرائيل شده­اند. تهاجم  اسرائيل به غزه به سرعت تبديل به خبر نخست رسانه هاي جهاني و منطقه اي شد و از جانب كشور هاي عربي،اسلامي، اروپايي و نيز دبير كل سازمان ملل متحدد محكوم شد. همچنين موجي از همدردي با مردم و دولت فلسطين در سراسر جهان به راه افتاده است و كمك هاي بشردوستانه نيز آغاز شده است. تركيه در اين بين آغاز حملات اسراييل به غزه را توهين به دولت ترك قلمدادكرده، چراكه به گفته رجب طيب اردوغان، نخست وزير اسلامگراي اين كشور، تركيه سرگرم ميانجيگري بين طرفين، حماس و اسرائيل بوده است.

از سوي ديگر تهاجم اسرائيل در حالي آغاز شد كه دور جديد حملات بمب افكن هاي ارتش تركيه به مناطق غير نظامي كردستان عراق وارد بيستمين روز خود شد. در آخرين روز اين حملات كه كماكان ادامه ادارد، 36 روستاي كردستان عراق، واقع در دامنه كوهستان هاي قنديل هدف قرار گرفته اند. كشته شدن يك نفر، مفقود شدن سه نفر و آوارگي ساكنان اين روستا در خبرهاي اوليه گزارش شده است. حملات هوايي بيست روزه گذشته كه با همنوايي خستگي ناپذير توپخانه ايران همسايه شرقي كردستان عراق همراه بوده است، جداي از ضررهاي جاني و مالي، موجب آوارگي دست كم 300 خانوار كرد شده است، و اين در حاليست كه دولت فدرال بغداد و كابينه مالكي در سكوتي معنادار به همراهي با اين حملات مي پردازند. عدم انعكاس اخبار تجاوزات ارتش تركيه و بي توجهي كانون هاي جهاني قدرت به اين مساله، قربانيان كردستاني را از حداقل امتياز مردم فلسطين، كه بازتاب رسانه اي جهاني مصيبت هايشان است، محروم كرده است.

اما در كنار ابعاد فاجعه بار اوضاع غزه، طنز تلخ ميانجيگري و نمايش صلح طلبي دولت جنگ طلب تركيه به نوبه خود شايان توجه و تامل است. اردوغان در حالي از بي توجهي و بي احترامي اسرائيل به تلاش هاي ميانجي گرانه دولت اسلام گراي خود ابرو در هم كشيده است، كه در سالگرد تجاوز همه جانبه ارتش تركيه به كردستان عراق  با پشتيباني اطلاعاتي نيروهاي آمريكا و اسرائيل و به بهانه تعقيب نيروهاي پ.ك.ك هستيم و مهم تر آنكه ارتش اين كشور هم اكنون براي بيستمين روز متمادي به بهانه حمله به گريلاهاي پ.ك.ك، مناطق غيرنظامي منطقه قنديل در كردستان عراق را مورد حمله قرار داده است. و جالب آنكه اين تجاوزات به حريم كردستان عراق در حالي تكرار شده وتداوم مي يابد كه از آخرين آتش بش يكجانبه پ.ك.ك به مناسبت عيد قربان مدت زمان زيادي سپري نشده است. آتش بسي كه البته همانند ديگر ابتكارات آشتي جويانه ي متاخر پ.ك.ك پاسخي جز تداوم حملات بي ثمر ارتش تركيه در پي نداشته است. 

حملات هوايي اين ميانجي متناقض به مناطق غيرنظامي كردستان عراق در حالي وارد بيستمين روز خود مي شود كه اخيرا برخي از نهادهاي قدرت در اين كشور از تلا ش هاي ميانجيگرانه حكومت منطقه اي كردستان به رهبري مسعود بارزاني و نيز شخص جلال طالباني به طور ضمني  استقبال كرده است. با اين حال اگرچه دولت تركيه به اقدامات جنگ طلبانه خود ادامه مي دهد، به نظر مي رسد كه علي رغم ميل باطني راهي جز پذيرش استاتوي حقوقي حكومت منطقه اي كردستان و طلب همكاري مستقيم از اين همسايه نامحبوب براي تركيه باقي نمانده است.

طالباني اخيرا از در مصاحبه با سي.ان.ان ترك و روزنامه تركي آخشام از اهتمام خود و بارزاني به برگزاري كنفرانسي جهت دستيابي به صلح بين كردها و ترك ها در اروپا خبر داده است. اين ابتكار به دنبال سفر هيات پارلماني  حزب جامعه دموكراتيك (د.ت.پ) به كردستان عراق و ديدار با مقامات كردستان عراق در دستور كار حكومت منطقه­اي كردستان قرار گرفت. د.ت.پ كه في الواقع شاخه قانوني پ.ك.ك و از دست آوردهاي مبارزات مدني كردها در تركيه است از اين ابتكار استقبال كرده است و خواهان حظور هر دو طرف ترك و پ.ك.ك در اين كنفرانس است. اردوغان ضمن استقبال از پيشنهاد طالباني، خط قرمز خويش را عدم حضور پ.ك.ك د ركنفرانس اعلام كرده است. و به اين ترتيب دورنماي موفقيت كنفرانس را تار ساخته است. اين در حالي است كه طرف كرد، پ.ك.ك به اين شرط از كنفرانس استقبال كرده است كه فراتر از كنفرانسي تبليغاتي برگذار شود و با اراده جدي طرف ترك به حل مساله همراه باشد. امري كه با توجه به خودداري دولت ترك از مذاكره با اين گروه و اصرارش به تداوم حملات هوايي اخير بعيد به نظر مي رسد.

دولت ترك در حالي بر تداوم استراتژي عقيم رويارويي پاي مي فشارد كه تقريبا بر همگان و به ويژه به جنگ سالاران ارتش تركيه اثبات شده است كه راه حل نظامي ره به جايي نخواهد برد. في­الواقع شكست و پاكسازي نظامي پ.ك.ك علي رغم همكاريهاي همه جانبه آمريكا، اسرائيل و همسايگان تركيه به اين كشور، امري محال است. شكست سنگين ارتش تركيه در تهاجم سال گذشته كه بيست و دومين مورد از تهاجمات اين كشور به خاك كردستان عراق بود و به منظور نابودي چريك هاي  پ.ك.ك صورت گرفت، شاهدي غير قابل انكار است. فراتر آن كه هر روز طرفداران ايده شكست راه حل نظامي و نابودسازي پ.ك.ك در بين گروه هاي سياسي تركيه و نيز فرماندهان ارتش كماليستي اين كشور فزوني مي گيرد. شماري از تحليل گران غلبه اين باور را نزد سياست مداران و جنگ سالاران ترك عامل اصلي روي آوري به استراتژي ”حل مساله منهاي پ.ك.ك“ مي دانند. به عبارت ديگر چون رژيم تركيه از نابودي نظامي پ.ك.ك مستاصل شده و نيز از كشاندن حكومت كردستان عراق به رويارويي نظامي با پ.ك.ك نااميد شده است، در حركتي عقيم به راه حلي سياسي منهاي پ.ك.ك دل بسته است و در همين راستا است كه كنفرانس صلح مورد نظر را منهاي  پ.ك.ك تمنا مي كند. اين رويكرد غير جدي دولت تركيه علاوه بر اينكه پرده از سرگرداني و سردرگمي اين دولت برمي دارد، نشانگر تداوم جنگ طلبي و فقدان ظرفيت هاي صلح نزد اين دولت خاورميانه اي متحد غرب است، دولتي كه اخيرا به دنبال ميانجيگري ناموفق بين روسيه و گرجستان و نيز آمريكا و ايران، علاقه­مند بود تصوير واپسين ميانجي گر و ناجي صلح  را مابين حماس و اسرائيل از خود برسازد. تعامل با اين ميانجيگر جنگ طلب بسيار دشوار است!

 

انجمن دانشكده ي علوم اجتماعي چه اهدافي را دنبال مي كند؟(3)

رواج لومپنيسم و گفتمان ونداليستي و پوپوليستي در ادبيات انجمن دانشکده

هيوا مجيدزاده

 

هفته گذشته پس از انتشار دو مطلب در مورد ديد گاههاي انجمن علوم اجتماعي منتشر شده در نشريه ”واحه“ ،واکنش اين تشکل را در شماره 30 اين نشريه در دو ستون يکي به نام ”جدال نامها و حکايت ناگهان نامه ها ” به قلم دبير انجمن اسلامي ”احمد طالبي“ و ديگري به نام ”اسلام از انجمن جدا شدني نيست ” به قلم ”آرمان ذاکري“ شاهد بوديم که در اين مقاله به بررسي نوشتار احمد طالبي مي پردازم.

ولي در ابتدا مي خواهم قبل از اينکه وارد بحث اين نوشتار شوم اشاره اي به مطلب ”دکتر کچويان پاسخ مي دهد(1)“ که در شماره 36 نشريه واحه انتشار يافت بکنم ،که در آنجا در بحث و جدل دکتر کچويان با دانشجويان به جمله ي قابل تامل از طرف دبير انحمن اسلامي در جواب دکتر کچويان برخوردم با اين محتوا ،”انجمن اسلامي از ابتداي ترم تاکنون مواجهه علمي نموده و هرگز بحث سياسي نکرده است و لذا حرف شما بي انصافي است.“ ،فکر کنم براي هر فعال دانشجويي که در عرصه دانشگاه به فعاليت مشغول بوده مضحکي اين سخن کاملا واضح باشد ،ولي مساله اي که در اينجا مطرح است اين است که فضاي عمومي دانشکده ي علوم اجتماعي را چه شده است که دبير انحمن اسلامي آن در تشکلي که ماهيت آن کاملا سياسي است ،(البته اگر اين شخص مثل تحريف واقعه 16 آذر ،مطلبي در نياورد و از باب اينکه انجمن سياسي نيست حرفها نراند) ،چنين افکار دانشجويي را به سخره بگيرد و حرف از غير سياسي بودن کارهاي انجمن بزند و با افتخار به علمي به علمي بودن کارنامه خود تاکيد کند؟

در اينجا بايد ورود يک انجمن علمي دبگر را به عرصه دانشکده به دانشجويان تبريک بگوييم!!

به بحث اصلي مي پردازم ،در نوشتاري که دبير انجمن اسلامي _احمد طالبي_در به اصطلاح نقد دو مطلب گذشته ي من نگاشته است ،با رذيلانه ترين نوع نقد و بررسي و ادبياتي سبک مايه مواجه مي شويم ،در اينجا دوباره آن را با هم بازخواني مي کنيم.

اين شخص در اواخر نوشته اش بيان کرده است که ”نقد را هراسي نسيت ،اما لجن پراکني و دروغ پردازي را نبايد تحمل کرد“ ،حال بياييم بررسي کنيم که چه کسي به لجن پراکني و دروغ پردازي پرداخته است.

دوستاني که مطلب من را خوانده اند و هم مطلب دبير انجمن اسلامي(شماره33 واحه) را مشاهده کرده اند خود مي توانند در مورد ادبيات هر دو نوشتار و صحت و درستي آنها قضاوت کنند.

لجن پراکني اول دبير انجمن: احمد طالبي در جواب مطلب اول من در نقد مقاله ”مصدق بر بلنداي هر 16 آذر“ بدون آوردن هيچ جمله اي دال بر اينکه من مصدق را نفي کرده باشم ،مرا متهم به انکار نام مصدق در اين واقعه کرده است در حالي که مفهوم مطلب من در رد ادعاي افراد انجمن که مي خواستند واقعه 16 آذر به نام افراد اصلاح طلب مذهبي رقم بزنند ،بود و مصدقي را نه به عنوان تنها طيف موجود در واقعه 16 آذر ، بلکه طيفي در کنار دبگر طيف ها در اين واقعه نشان دهم که روايت تاريخي هم همين را مي گويد.

لجن پراکني دوم دبير انجمن: در نکته بعدي که در جواب مطلب دوم من در مورد انحمن دومکراسي خواه امده است با اين ادبيات آغاز شده است ”انحمن اسلامي دانشحويان دموکراسي خواه ،که به تازگي و طي سخنراني خاتمي در دانشگاه تهران طي اعلاميه هايي ابراز وجود کرده است.“ کساني که چند سال در عرصه فعاليت دانشجويي قرار دارند خوب مي دانند صحت و درستي يا به عبارتي سخيفي اين گفته ي ”احمد طالبي“ چقدر است ،انحمن دموکراسي خواه از سال1383 اعلام موحوديت کرده است و در همه برنامه هاي دانشجويي و تجمعات حضور فعال داشته است ،نگاهي به سايتهاي خبري دانشجويي مساله را براي خوانندگان اين مطلب بيشتر روشن مي کند.( در اينحا بايد به خوانندگان ذکر کنم که نگارنده ي اين مطلب عضو انجمن دموکراسي خواه نبوده و فقط به عنوان ناظر بيروني موضوع را بررسي مي کنم).

در جاي ديگر نوشته ي عاليجناب تشکيلات _احمد طالبي_گفته شده است :انجمن دموکراسي خواه اگر وجود خارجي دارد بهتر است اعضايش را معرفي کند ،بگويد که  اينها در کدام انتخابات راي آورده اند ،... اين شخص تصور کرده است که افراد اين انجمن بايد بيايند براي دريافت دريافت مجوز فعاليت از يشان اجازه بگيرند و احتمالا پدرخوانده ي قصه ي ما از خودسري اين دانشجويان دلخور است و احتمالا کور مطلق (منظور کور چشمي و کور دلي با هم است) بوده است که هر موقع افرادي از اين انجمن بارداشت شده اند ،اسم آنها در خبر گزاري ها آمده و ايشان اعضاي آن را نشناخته است.

اوج لجن پراکني احمد طالبي در پاراگرافي است که عينا آن را در اينجا مي آورم و قضاوت را به خود شما واگذار مي کنم: ”بماند شبهات پيرامون اين گروه که چگونه موفق ميشوند در فضاي به شدت امنيتي دانشگاه تهران بدون کمترين هزينه اقدام به برکزاري تجمع نمايند و چرا در آستانه برگزاري برنامه شان گيت هاي امنيتي به ناگهان غيب مي شوند.“

در مورد اين ادعا كافي است به سايت خبرنامه رفته و يا از حاضران در تجمع 17 آذر سوال شود تا روشن شود كه در آن روز گيتها كجا بودند كه اين شخص بينايي اش را لز دست داده است و آن همه گيت را نديده است و شرايط امنيتي ورود به دانشگاه را مشاهده نكرده است.

چنانكه مشاهده مي كنيد دبير انجمن علوم اجتماعي از هيچ تهمت و دروغ پردازي ابايي ندارد و چه رذيلانه براي پوشاندن لايه هاي پنهاني اعمال شوراي مركزي انجمن علوم اجتماعي پناه به هر ادبياتي مي برد ‏،البته از خوانندگان اين مطلب تقاضا دارم براي يافتن اين نوع ادبيات سري به مطالب سايت خبري رجا نيوز و روزنامه كيهان بزنند تا مساله بيشتر روشن شود كه چه اشخاصي لجن پراكني مي كنند و از ادبيات رسانه هاي حامي دولت استفاده مي كنند ،البته ما جز اين از دبير انحمن اسلامي انتظار نداشتيم چون از كوزه همان تراود كه در آن است.

نكته آخري كه بايد به عاليجناب تشكيلات ذكر كنم اين است كه چطور در مقاله به اصطلاح نقد گونه شان بررسي اردوي محفلي و انتخاباتي و همچنين برگزاري انتخابات 10 نفره انجمن را از ياد برده ايد جواب بدهيد ، مي توانستيد براي آن هم يك پاراگراف لجن پراكني و دروغ پردازي كنيد ،براي شما كه مثل آب خوردن بود.

 

 

لايحه اي ديگر و تراژدي اي ديگر...

رويا حكيمي

 

جام جم آنلاين(7 دی ماه 1387): دكتر محمود احمدي نژاد در جمع بانوان شرکت کننده در مراسم تجليل از زنان نخبه و ايثارگر با تاکيد بر اهميت نقش و جايگاه زن در جامعه اسلامي گفت: دولت براي حفظ و تقويت کرامت بانوان ايراني، برنامه کاهش ساعات کار زنان شاغل در دستگاههاي دولتي را در دستور کار دارد. ایشان به زنان ايراني توصيه کرد تلاش کنند نقش مادري و همسرداري آنان به عنوان محور و عمود خانواده آسيب نبيند.

 مسئله كاهش ساعت كار زنان چند سالي است كه به صورت متعدد در مجلس مورد بررسي قرار می گیرد و مصوباتي در اينباره به تصويب رسيده است، بنابراين طرح تازه‌اي به شمار نمي‌رود. توجه به کاهش ساعات كاري زنان ناشي از وظايف و مسئوليتهاي مضاعف آنان در خانه و محل كار است. در كشور ما از سال‌هاي پيش به روش‌هاي گوناگون این مصوبه مطرح شده است. برای نمونه به موجب قانون خدمت نيمه وقت زنان مصوب سال 62 و قانون نحوه اجراي آن مصوب سال 64 و اصلاحات صورت گرفته در سال 76؛ درصورت تقاضاي زنان كارمند رسمي و ثابت و موافقت بالاترين مقام دستگاه، خدمت آنها به‌صورت نيمه وقت يا سه چهارم ساعات كاهش مي‌يابد.

اگرچه زنان در سراسر دنيا و از جمله كشور ما توانسته‌اند به برخي مقامات و شغلهاي مهم دست یابند، اما هنوز راه درازي تا دستيابي به شرايط مطلوب كار و درآمد در پيش دارند. متاسفانه كمترين دستمزدها در سراسر جهان از آن زنان است. زنان حتي در شرايط مساوي كاري با مردان، باز هم مزد كمتري دريافت مي‌كنند. در حال حاضر، در مقوله اشتغال، زنان ما دچار سرگرداني شده‌اند. آنها از طرفي متأثر از شرايط اجتماعي و اقتصادي ناچار به مشاركت چشمگير در عرصه اشتغال هستند و از طرف ديگر تحت‌تأثير باورهاي سنتي مجبور به انجام وظايف سنتي هستند. براي مثال، امروزه زنان متخصص، همان وظايف سنتي در خانواده را بر عهده دارند كه مادران و مادربزرگشان انجام مي‌دادند، به اين ترتيب مسئوليت مضاعف و به‌دنبال آن فرسودگي بيشتر را تحمل مي‌كنند. البته تقابل باورهاي سنتي و مدرنيته درباره زنان تنها در حوزه خانواده خلاصه نمي‌شود و در شرايط كلان و گسترده اجتماعي نيز زنان متأثر از اين شرايط هستند.

 به نظر می رسد علل اصلی طرح لایحه مزبور، حل مشکلات بيكاري مردان و قرار دادن فرصتهای شغلی بیشتر در اختیار آنها است تا بدین طریق به بازتولید نقش سنتی و کلیشه ای زنان به عنوان مادر و همسری نمونه در چهاردیواری خانه بپردازد!

قطعا تصویب این لایحه می تواند حساسیت برانگیز بوده، در تضاد با مشاركت اجتماعي زنان قرار گیرد و حتی در جذب زنان در بازار كار مشكلاتي را ايجاد كند چرا که صاحبان مشاغل به دنبال افزایش ساعات کاری هستند نه کاهش آن. تصویب این طرح می تواند باعث تشویق صاحبان مشاغل به استخدام  و جذب مردان شود؛ این در حالی است که كه زنان در شرايط فعلي اگر مسئوليتي مساوي يا حتي بالاتر از مردان داشته باشند باز هم فارغ از دغدغه‌هایی مانند دستمزد نابرابر و عدم‌رعايت عدالت اداري نيستند. همچنين به‌دليل بار مالي اين‌گونه طرحها به‌طور قطع كارفرمايان حتي در دستگاه‌هاي دولتي رغبتي به جذب زنان نخواهند داشت و اين به بيكاري زنان در دراز مدت و روي آوري به كارهاي سختتر با مزاياي كمتر دامن مي‌ زند.

از سوی دیگر افزايش فارغ‌التحصيلان زن در دانشگاهها یعنی استفاده از منابع مالی کشور لذا عدم‌ بهره‌مندي از تخصص زنان لطمه دوجانبه‌اي هم به اقتصاد كشور و هم به سرمايه انساني آن وارد مي‌كند.

بنابراین به‌نظر مي‌رسد كه این لایحه بدون كار مطالعاتی همه جانبه و سیستماتیک و بدون در نظر گرفتن نيازهاي اقتصادي و اشتغال كشور مطرح شده و صرفاً جنبه تبليغاتي و پوپوليستي دارد و در شرايط فعلي، این لايحه براي اهداف توسعه‌اي كشور مضر است.

براستی چرا هر گاه بخواهد اصلاحی در زمینه خانواده صورت گیرد تا کیان خانواده حفظ شود؛ هزینه هایش را باید زنان بپردازند؟( لایحه حمایت از خانواده، لایحه کاهش ساعات کار زنان) چرا مدیریت عاطفی زنان و مسئولیت های خانوادگی در اولویت وظایف زنان تعریف می شود؟ چرا هر گاه تجلیلی صورت گیرد؛ از مقام مادر (به خاطر وظایف شوهر داری و بچه داری) است نه مقام زن؟

 

زمان ناسنامه ي ئيمه يه، زمان بووني ئيمه يه

(زبان هويت ماست، زبان موجوديت ماست)

بخش  پاياني                               هيمن اميني

 

روژهه­لات (شرق ـ ايران)

پرکينز از اعزاي ميسيونر اعزامي آمريکايي اولين مدرسه را به سبک نوين در اروميه تأسيس کرد و در سال 1841 ميسيون کاتوليک از طرف فرانسوي ها سه باب مدرسه در روستاهاي مسيحي نشين اردشاهي، بابارس در جنوب اروميه و موانا در ناحيه کردنشين تأسيس کرد و اولين مدرسه به سبک نوين در سنندج در سال 1896 ميلادي توسط مؤسسه پرماکدو در محله کلدانيان تأسيس شد.

نخستين مدرسه کردي در اين بخش کردستان در سال 1913 در شهرستان خوي توسط عبدالرزاق بدرخان با 29 دانش­آموز و با رسم­الخط سيريليکي همراه با تدريس ادبيات و زبان روسي و يک بيمارستان کوچک شروع به کار کرد البته چندان دوام نداشت بعد از روي کار آمدن رضاشاه و متحدالشکل کردن تمام مليتهاي ايران از طرف وي و منع آموزش و تکلم به زبان هاي ديگر و منع پوشش همه اين فعاليت ها تعطيل شد و عصر طلايي در آموزش زبان کردي در اين بخش از کردستان در سالهاي 1941 تا 1946 و خصوصا در سال 1946 با شکل­گيري کوماري کوردستان (جمهوري کردستان) در شهر مهاباد که با تأسيس مدارس کردي و به رسميت شناختن زبان کردي و تدريس زبان کردي و زبان کردي به عنوان زبان رسمي حکومت و ادارات همراه بود. بعد از شکست کومار اين پروسه مختل و رژيم پهلوي دوباره ممنوعيت زبان کردي را در پيش گرفت ولي در سال 1979 همزمان با انقلاب ملتهاي ايران چاپ و نشر به زبان کردي و فعاليت فرهنگي کردي همزمان با جنبش کردي دوباره اوج گرفت و تا سالهاي 1984 ـ 1983 در مناطق تحت نفوذ اپوزسيون کردي( احزاب کردي)، زبان کردي تدريس مي شد و يکي از خواسته هاي اساسي اين جنبش به رسميت شناختن زبان کردي و تدريس آن بود که به بند 15 قانون اساسي مبني بر آزادي تدريس زبان هاي ديگر ملتها در مدارس انجاميد ولي عملي نشد، ولي نشر با زبان کردي همچنان ادامه داشت و اين امر در دوره اصلاحات نيز پيگيري شد و کردها و خصوصا دانشجويان کرد در مراکز عالي به تدريس و آموزش زبان کردي به شيوه خصوصي دست يازيدند و در سال 2000 مؤسسه­اي خصوصي و مدني به نام کومه­له­ي فيرکاري زماني کوردي سوما (جامعه آموزش زبان کردي سوما) به مديريت رحيم سلطاني شروع به آموزش و تدريس و ترويج زبان کردي در 4 مقطع رينووس( دستور زبان)، الفباي لاتين، خواندن و خواندن پيشرفته به شيوه خصوصي شروع به کار کرده و تا به امروز نيز ادامه دارد و شعبه هايي نيز در ديگر شهرهاي کردستان داير کرده است.  

روژئاوا (غرب ـ سوريه)

در اين بخش از کردستان از دهه­هاي 1840 به بعد مدرسه­هاي نويني به سبک جديد توسط ميسيونرهاي کشورهاي اروپايي، آمريکايي و ارمني­ها تأسيس شدند و چاپ و نشر به زبان کردي از سال 1925 و خصوصا در سال 1947 ـ 1932 به خاطر حضور انقلابيون مهاجر شمال کردستان خصوصا حزب خوويبون (استقلال) و خانواده بدرخان رونق گرفت و لي از سال 1959 با رهايي سوريه از يوغ فرانسه و تثبيت حکومت بعث از سال 1990 ـ 1963 از کردها هيچ که سلب نشر و نگارش به زبان کردي شد بلکه يک کمربند عربي در وسط کردها بوجود آوردند و از دادن شناسنامه سوري به کردها خودداري کرده و مانع هرگونه فعاليت کردي شدند ولي از سال 1990 تحت تأثير جنبش کردي در شمال و جنوب کردستان کردها نيز در اين بخش کردستان فعاليت هاي نشر و نگارش به زبان کردي، برگزاري مراسمات و کارناوال­هاي ملي توسعه روزافزون داشته و خصوصا بعد از درگيريهاي خونين مارس 2004 در شهر قاميشلي فعاليت کردها گسترش قابل توجه داشته است و خواسته هاي آنها خصوصا، خواست به رسميت شناختن زبان کردي و تدريس به زبان مادري شفاف­تر و واضح­تر بيان مي­شود.

   شوروي

شناخت كردها و آشنايي به زبان گويش هاي آنان براي اولين بار به نيمه دوم قرن هيجدهم ، در فرهنگي كه به شيوه آزمايشي در سال 1787 منتشر شده و 273 لغتي كه به 200 زبان (كه كردي نيز يكي از اين زبانهاست)  بر مي گردد . و خصوصاً از اواسط قرن نوزدهم اين فعاليتها با كارهاي اشخاصي همچون و.ديتيل ، پطرلرخ ، خ.آبوريان ، يوستي ، س.يگيزاروف ، ي .پيريزن. ، آ.ژابا ، م.گازروني ، آ.خودسكو ، سي.ري ، و.و.ويليامينوف ، آ.سوتسين ، ل.پ.زاگورتسكي ، ن . يامار ، و غيره در نيمه قرن دوم شدت گرفت و در اوايل قرن بيستم و تمام قرن بيستم تا به امروز اين فعاليتها از طرف اشخاص و مؤسسات روسي ادامه داشته است . مهمترين مراكز كردشناسي در شوري سابق عبارت بودند از مراكز زير.

ايروان: که در همان آغاز سال 1928 الفباي کردي وضع گرديد و آموزشگاه کردي و به ويژه در ارمنستان شوروي گشايش يافت و آموزش به زبان کردي و با الفباي سيرليک(رووسي) شروع و امروز همراه با چاپ و نشر روزنامۀ کردي خصوصا ريگا و راديو کردي ايروان و ديگر فعاليتهاي کردشناسي که تا هم اکنون نيز ادامه دارد. در ارمنستان براي دانش­آموزان کرد به زبان مادري بود.

لنينگراد: در سال 1928 رئيس بخش ايراني، پروفسور آ.آ.فريمن، بخش کردي زبان­شناسي را اداره مي نمود و در همان سال دانشجو گرفتند که سه نفر از دانشجويان به اسامي يو.يو.آولياني. ئي.ئي.تسوکرمان و قناتي کردو در بخش دکترا پذيرفته شدند و سال 1941 ـ 1939 براي اولين بار در تاريخ زبان و ادبيات کردي دکترا گرفتند. اما شوبات سال 1959 بخش کردي مستقل شد. وزير نام کابينه کردي سازمان داده شد. فعاليتهايشان تا سقوط شوروي ادامه داشت و دو مرکز ديگر در مسکو و شهر باکو بودند که در آنها نيز بخش کردشناسي فعال بود، که در آنها از دهها تز دکترا در رابطه با زبان، تاريخ، ادبيات، سياست و جامعه کردي دفاع شده است مهمترين رويکرد جالب توجه به رسميت شناختن زبان کردي و شروع تدريس زبان کردي در سال 2007 در کشور قزاقستان براي مهاجران و شهروندان کرد اين ديار بود.

دياسپورا

اولين رسانه هاي عمومي کرد در دياسپورا شکل گرفتند، براي مثال روزنامه کردستان در بهار 1898 در قاهره، اولين پخش برنامه هاي راديويي کردي در قفقاز و تفليس بين سالهاي 1923 تا 1929، چاپ اولين کتاب کردي در سال 1844 در استانبول، پخش اولين شبکه ماهواره اي کردي MED TV در بروکسل در اگوست 1995، و اولين رمان کردي در سال 1927 در ايروان شروع بکار کردند و بعدها گسترش و وارد کردستان شدند و امروزه شاهد آنها در اکثر نقاط کردستان هستيم. از اولين سازمان هايي که زبان کردي را در اروپا ملاک قرار دادند توسط نوسکه (اتحاديه ملي دانشجويان آزاديخواه کرد اروپا) در آلمان پيگيري شد که بعدها به شکل­گيري انجمن هاي کردي برلين و انستيتوهاي کردي برلين، پاريس، لندن، بروکسل، استکهلم، مسکو، واشنگتن و غيره انجاميد و همچنين سبب تأسيس مدرسه هاي خصوصي براي زبان کردي در کشورهاي محل اقامت و همچنين به مطالبه ديگر خواسته ها و فعاليتهاي جنبش کردي و غيره گسترش يافت و همچنين دياسپورا سبب آشنايي کردها با زبانهاي اصلي اين کشورها و همچنين تحصيل و تدريس در مراکز آموزشي و آموزش عالي اين کشورها انجاميد. همه اينها و آزدي نسبي در دياسپورا، تاحدي مرفه بودن آنها و افزايش آگاهي ملي سبب افزايش نشر و ترجمه به زبان کردي شد که همچنان با شدت بيشتر ادامه دارد.

 

 





يادداشتي بر نشريات زرد 

 روح الله سپندارند

در نگاه نخست شايد نشريات زرد از سوي بسياري از صاحبان انديشه به عنوان فعاليتي مذموم انگاشته شود. اما نمي توان نقش اين نشريات را در افزايش عادت مردم جامعه به مطالعه و پرکردن اوقات فراغتشان ناد‎‎يده گرفت، از سوي ديگر نبايد چندان خوش‌بينانه به اين موضوع نگاه کرد. شايد هنوز در ارتباط با نشريات زرد اين ابهام وجود داشته باشد که محتوا و متن آنها بازتابي از واقعيت زندگي روزمره مردم جامعه باشد و حتي بالعکس، بدين صورت که عده‌اي بر اين اعتقادندکه رسانه‌ها‏، جامعه و هنجارهاي آن را شکل مي‌دهند. نکته قابل توجه در ارتباط با نشريات زرد استفاده از تصاوير جذاب (زنان، کودکان و مردان خوش‌چهره با قابليت تحريک برخي احساسات) و همچنين نثر ساده و عاميانه است که راهکاري مناسب براي جلب مخاطب خواهد بود. از جمله موضوعاتي که در چنين نشرياتي به آنها پرداخته مي‌شود خشونت، سکس و به نوعي زندگي پشت صحنه برخي از عاملان اجتماعي است؛ که اين خود جاي تأمل دارد چرا که در جامعه‌اي که سانسور به شکل نيرومند اعمال مي‌شود گرايش به سمت لايه‌هاي پنهان شده تا اندازه‌اي قابل پيش‌بيني است و صاحبان اين نشريات با آگاهي از آن هر چه بيشتر در جهت جذب مخاطب از چنين سوژه‌هايي استفاده مي‌کنند. شايد اين جمله کامو که سانسور همان چيزي را که نهي مي‌کند به فرياد بلند اعلام مي‌دارد، در افزايش مخاطبان نشريات زرد در ايران بازتاب شده باشد.

موضوع ديگر، تطابق ميان محتواي نشريات زرد و خاستگاه هاي اجتماعي است بدين صورت که بيشتر مخاطبين (و حتي نويسنده‌هاي) اين نشريات برآمده از طبقه تحت سلطه و بخصوص دختران و زنان هستند و در اينجا مي‌توان رابطه قدرت در بازتوليد انديشه هژمونيک و نشريات زرد را بررسي کرد. به اعتقاد دورکيم جوامع براي ادامه حيات خود ناگزير از تغيير پيوسته‌اند. از سوي ديگر، آگاهي هر قدر تاريک تر باشد، در برابر تغيير مقاوم‌تر است. و يکي از پيامدهاي افزايش روزافزون مخاطبين نشريات زرد، سطحي‌نگري و به دنبال آن کاهش آگاهي، و در نتيجه فراهم کردن بستر مناسبي براي حفظ شرايط موجود و جلوگيري از تغييرات اساسي در ساختار جامعه خواهد بود. بدين گونه است که عدم شناخت (تجاهل) توزيع شده ميان همه، پشت پرده آگاهي سطحي کسب شده از نشريات زرد پنهان مي‌شود و با نگاهي بدبينانه مي‌توان گفت که در چنين فضايي قدرت بي هيچ مانعي به بازتوليد خويش مي‌پردازد.

 

انجمن دانشكده ي علوم اجتماعي چه اهدافي را دنبال مي كند؟(2)

مرثيه اي براي دموکراسي

انجمن علوم اجتماعي مدعي دغدغه دموکراسي است!!

هيوا مجيدزاده

در شماره ي قبل به بررسي مقاله ي انجمن علوم اجتماعي که به مناسبت 16 آذر در نشريه واحه انتشار داده شده بود پرداختم.

هفته ي گذشته نيز انجمن دانشکده در دو شماره ي پياپي(30،31) در نشريه واحه به نقد تشکل دموکراسي خواه پرداخته بود که در مقاله شماره 30 با عنوان ”در باب انحمن به اصطلاح دموکراسي خواه“ به قلم آقاي آرمان ذاکري و مقاله شماره 31 هم که تيتر اصلي نشريه واحه با عنوان ”طيف دموکراسي خواه و فرصت طلبي رسانه حامي دولت“ بود.

نکته اول. در هر دو مقاله بر غير قانوني بودن تشکل دموکراسي خواه و عدم وجود خارجي از لحاظ سازماني و درون دانشگاهي تاکيد شده است ،در حالي که از شواهد پيداست و همه فعالين دانشجويي و افرادي که در تجمع 17 آذر شرکت داشتند ، همه بر اين واقعيت آگاه و اذعان داشتند که علي رغم تحت نام دفتر تحکيم وحدت بودن اين تجمع که به صورتي باشکوه و پرنگ تر از سالهاي گذشته برگزار شد اين بچه هاي طيف دموکراسي خواه بودند که بخش عمده اي از کارهاي اين تجمع را به صورت سازماني و هماهنگ چه به صورت تبليغاتي و چه در بخش اجرايي به بهترين نحو انجام دادند. (در خبرها بود که شب قبل از تجمع خانه چند تن از آنها از سوي نيروهاي امنيتي مورد بازرسي قرار گرفت)

حال قضاوت را به خود شما خوانندگان واگذار مي کنيم ،آيا تشکلي که برنامه ي تجمع به اين با شکوهي و منظمي را در آن شرايط امنيتي سازمان دهي مي کند ،مي توان گفت در داخل دانشگاه پايگاهي و اعضايي نداشته باشد؟ ،بيشتر به نظر مي رسد به خاطر اينکه رويکرد انجمن هاي اسلامي دانشگاه تهران و همچنين انجمن دانشکده ي علوم اجتماعي از طرف اين طيف دانشجويان دموکراسي خواه تحريم شده است و اهميتي براي آنها در فعاليتهاي دانشجويي قائل نيستند ،اين اعضاي انجمن علوم اجتماعي را به ناله و نقد بر عليه اين طيف کشانده است.

نکته دوم.نقطه مشترک ديگر نگارندگان اين دو مقاله ،اشاره به بيانيه اي است که از طرف افرادي با نام موسسان تشکل دموکراسي خواه در تابستان امسال انتشار داده شد و در آن به پايان فعاليت تشکل دموکراسي خواه و عدم وجود آن در فضاي فعلي دانشگاهي تاکيد کرده بودند ،مساله اي که اين جا افراد امضاء کننده ي اين بيانيه چشم خود را برآن بسته اند و يا احتمالا نمي توانستند درک کنند ،اين است که دموکراسي خواهي تا موقعي که استبداد و تماميت خواهي وجود داشته باشد وجود خواهد داشت ،سخني که آقاي ابوذر آذران هم در وبلاگ خويش در جواب به بيانيه اين افراد گوشزد کرده بود.(1)

مساله اي که اعضاي شوراي مرکزي انجمن علوم اجتماعي در اوج بي انصافي کامل چشم خود را بر آن بسته اند اين است که آياهرگز از خود سوال کرده اند افرادي که اين بيانيه را به نام تشکل دموکراسي خواه امضاء کرده اند چند نفرشان در زمان امضاء دانشجو هستند و در فضاي دانشگاهي به تحصيل مشغول بودند؟!-(که اخيرا دو تن از امضاء کنندگان اين بيانيه امضايشان را به خاطر فاش شدن دروغين بودن دليلي که از سوي جمع آورندگان اصلي اين امضاها به آنها گفته شده بود پس گرفتند و تکذيبيه اي منتشر کردند.)-(2)  که  در حالي که همچنانکه در نکته اول به آن اشاره کردم خود ، تشکل دموکراسي خواه را به غير دانشگاهي بودن متهم مي کنند. مثال اينست که دولت روسيه اعلام کند که ديگر روسيه کمونيست نيست و هر کشور ديگري ادعاي کمونيست بودن کند غير قانوني و نماينده کمونيست نسيت ،واقعا مضحک است! البته بايد اينجا اشاره کنم احتمالا اين افراد از ديدن فيلم ”پدرخوانده“ ، پدرخواندگي را خوب ياد گرفتند ،با اين تفاوت که در فيلم ،پدرخوانده اين چنين شرم آورانه ادعاي دموکراسي نداشت. از همين جا مي خواهم به نکته سوم پل بزنم.

نکته سوم.در هر دو تاي اين مقالات ،نگارندگان به نوعي خود را دموکرات و يک طرفدار واقعي دموکراسي اعلام نموده اند ،براي بررسي ميزان دموکرات بودن بد نيست به کارنامه آنها مراجعه کنيم. اول بايد در خصوص نويسنده مقاله ي ”در باب انجمن به اصطلاح دموکراسي خواه“ گفت: شمايي که با چنان آب و تاب از در دفاع از دموکراسي در آمده ايد و از اينکه تشکل دموکراسي خواه مفهوم دموکراسي را به انحراف   کشانده ناله سر مي دهيد ،هنوز خيلي از خاطره ي نشست صنفي-آموزشي دانشکده که توسط شوراي صنفي دانشکده برگزار شد نگذشته است ،همه ي افرادي که در آن جلسه بودند و از جمله خود نگارنده ي اين نوشتار خوب بياد داريم که آقاي آرمان ذاکري-دلسوز دموکراسي- در آن نشست چطور افسار اسب سخن بدست گرفته بوديد و يکه تاز مي تاختيد و بدون هيچ مهر و امضايي از طرف بقيه ،مدعي العموم معرکه شده بوديد و با چندين بار تذکر هم از طرف دانشجويان افسار را ول نکرديد و هئيت اساتيد حاضر هم در نشست به اين نتيجه رسيده بودند که فقط با شما طرفند. حال روي سخن را به نگارندگان مقاله ديگر بر مي گردانم ،شما انجمني هايي که دغدغه ي دموکراسي داريد ،احتمالا منظورتان از دموکراسي انتخابات انجمن دانشکده در خردادماه گذشته با کانديداتوري 10 نفر است که 9 نفر از آنها که خود شما باشيد به انجمن راه يافتيد و يا احتمالا شرکت تعداد اندک دانشجويان دانشکده در اين انتخابات و آن سقف آرا رنگين! ،است.

شما انجمني هايي که دفتر تحکيم وحدت را محفل دوستانه مي خوانيد ،خود که بيشتر به محفلي شدن انحمن علاقه نشان داده ايد شايد ماجراي اردوي پارسال قبل انتخابات انحمن را فراموش کرده ايد ،اردوي محفلي به اصطلاح تشکيلاتي که گندش در آمد.

واقعا اگر شما شوراي مرکزي انجمن علوم اجتماعي مدعي دموکراسي باشيد -شمايي که اسلامي بودن انجمن از صفت آزادي خواهي و مبارزه طلبي آن بر عليه استبداد برايتان بسي والاتر و پراهميت تر است -بايد به حال دموکراسي گريست و مرثيه سر داد.

پيوست

1.رجوع شود به وبلاگhttp://aszaka.blogfa.com/8706.aspx عنوان تبار دموكراسي خواهي در انجمن تهران

2.منتشر شده در خبرنامه ي امير كبير http://autnews.us، عنوان خبر اطلاعيه جمعي از دموكراسي خواهان سابق دانشگاه تهران مسئله ساز شد.

 

زمان ناسنامه ي ئيمه يه، زمان بووني ئيمه يه

(زبان هويت ماست، زبان موجوديت ماست)

 هيمن اميني

بخش اول

تاريخچه آموزش و پرورش در کردستان با تأکيد بر زبان کردي

زبان کردي يکي از شاخه­هاي زبان­هاي هندوايراني است اين زبان با لهجه ها و گويش هاي متعدد خود عضو شاخه شمال شرقي اين خانواده در قسمت زبانهاي هندوايراني است. به گواهي زبان شناسان کرد و غير کرد زبان کردي امروزه بازمانده و تطوريافته زبان باستاني (مادي) است. طبق شواهد و قرائن موجود از قرون وسطي (و به طور کلي از قرن هاي پنجم و ششم هجري/ يازدهم و دوازدهم ميلادي) زبان کردي داراي ادبيات مکتوبي بوده است با ورود چاپخانه به شرق (در پايان قرن نوزدهم) زبان کردي صاحب نوشته هاي چاپي و مطبوعاتي شد تا اين اواخر و خصوصا از سده هاي 16 و 17 ميلادي ملاهاي کردزبان در کنار تدريس الهيات به زبان عربي و متون ديگر به فارسي و ترکي تدريس زبان کردي را نيز در پيش گرفتند ( البته قبل از آن نيز تشريح دروس براي فهم طلاب و فقها با زبان کردي صورت مي­گرفت زبان کردي پيش از سده بيستم مديون حجره ها، ديوانخانه ها و حکومت هاي امارات هاي کردي است که در بسط زبان کردي کوشا بوده­اند. در اواخر قرن نوزدهم همزمان با اوج گرفتن جنبش کردي زبان کردي يکي از خواسته هاي اساسي و شرط هاي مهم جنبش کردي به حکومتهاي مسلط بر کردستان بوده است و اين امر تا به امروز نيز ادامه دارد.

 باكوور ( شمال – تركيه )

اولين مدارس نوين در اين بخش از كردستان به دهه هاي 1830 و 1840 ميلادي بر مي گردند كه توسط ميسيونرهاي فرانسوي و آمريكايي تأسيس شدند ولي تأسيس اولين مدرسه نوين كردي به سال 1908 بر مي گردد اين مدرسه در شهر استانبول و از طرف كومه­لي به­رزي و پيشكه­وتني كورد (جمعيت تعالي و ترقي كرد) تأسيس شد و همراه با آن نشر به زبان كردي نيز رونق گرفت ولي با سر كار آمدن كمال آتاتورك و منسوخ شدن پيمان سور كه در ماده هاي 62 و 63 و 64 طرح استقلال كردستان ذكر شده است و به جاي آن پيمان لوزان كه هر گونه حقوقي را براي كردها مردود مي­دانست جايگزين شد. و همچنين تلاش كمال آتاتورك براي يكسان سازي و تكريک از سال 1923 كه همراه بود با ممنوعيت همه زبانها ، لباسها و همچنين انكار همه مليت هاي ديگر به غير از ترك در قانون اساسي تركيه سبب تعطيلي مدارس كردي و ديگر فعاليتهاي كردي شد . با از سر گيري جنبش ناسيوناليستي كرد در دهه هاي 1960 تا 1970 در خفا تا حدودي نشر به زبان كردي دوباره شكل گرفت و اين در دهه هاي 1980 و 1990 كه ناسيوناليسم كرد در اوج بود سبب شد تا بعد از 70 سال در سال 1991 قانون منع فعاليت و منع تكلم و نگارش به زبان كردي در دوره رياست جمهوري تورگوت اوزال برداشته شود و به گسترش جنبش كردها و خصوصاً پخش شبكه ماهواره جهاني MED TV با زبان كردي در اگوست 1995 اين فعاليتها سرعت بيشتري گرفت و از سال 2000 به بعد دولت تركيه چندين بار در قانون خود تجديد نظر كرده است و اين به فشار جنبش كردي سازمانهاي بين المللي، اتحاديه­ اروپا، بر مي­گردد و از طرف ديگر تركيه كه خواهان ورود به اتحاديه اروپاست رعايت تضمين حقوق همه مليتهاي زير سلطه تركيه يكي از اساسي ترين پيش شرط­هاي ورود تركيه به اين اتحاديه است .از 1991 به بعد مدارس و انجمن­ها و نشريات خصوصي به زبان كردي رو به گسترش رفت و فعاليت كردها براي به رسمي شناختن زبان كردي و تدريس به زبان مادري روزبه­روز افزايش مي­يابد و سال 2006 سال زبان كردي اعلام شده بود در آغاز سال تحصيلي 2008 در شهرهاي اين بخش از كردستان و شهرهاي بزرگ تركيه كه مهاجرين كرد حضور گسترده­اي دارند شاهد اعتراضات گسترده اي بوديم كه خواهان به رسمي شناختن زبان كردي و آموزش به زبان مادري بودند .

باشور (جنوب ـ عراق)

در سال 1793 در زمان خلافت سلطان سليم سوم اولين مدارس سربازي به سبک جديد به وجود آمدند و در سال 1845 اولين مدارس به سبک جديد در سرزمين امپراطوري تأسيس شدند که در همه اين مدارس فرانسوي ها بالادست و مجريان اصلي بودند مدارس رشديه که مدت تحصيل آنها 4 سال بود در کرکوک در سال 1870 در هه­ولير(اربيل) 1875 در سليمانيه 1875 و در رواندز 1890 و در کفري 1880 تأسيس شدند در سال 1893 اولين مدرسه رشديه سربازي با کمک سعيد پاشا در شهر سليمانيه تأسيس شد اسماعيل حقي­بگ بابا که خود کرد بود و مدتي هم وزير معارف دولت عثماني بود اولين مدرسه کردي را در استانبول بعد از انقلاب قانوني 1908 تأسيس کرد و از سال 1918 در دوران حکومت شيخ محمود حفيد زبان کردي به عنوان زبان رسمي حکومت و زبان تعليم و تربيت در اين بخش کردستان تثبيت شد و از سال 1919 و 1920 کردها و حکومت بريتانيا آن را ادامه داده و تدرسي به زبان مادري ادامه داشت و در سال 1931 در قانون اساسي عراق زبان کردي به عنوان زبان مناطق کردنشين به عنوان زبان رسمي و زبان آموزش و پرورش به رسميت شناخته شد. و همراه با آن نشر کردي و پخش راديو کردي و انجمن هاي کردي و جنبش کردي به فعاليت خود ادامه دادند پس از انقلاب 1958 آموزش و نشر به زبان کردي گسترش بيشتري يافت و در سال تحصيلي1968 ـ 1967 با تأسيس دانشگاه سليمانيه و بعدها صلاح­الدين، دهوک، کويه اين فعاليت ها رو به گسترش و خصوصا بعد از پيمان 11 مارس 1970 بين جنبش کردي و حکومت عراق اين فعاليت ها و مؤسسات و مجامع کردي گسترش بيشتري يافته و از مارس 1991 با پيروزي راپه­رين (انقلاب) و رهايي از يوغ رژيم بعث زبان کردي به زبان رسمي حکومت، ادارات، سازمانها، احزاب، مدارس و دانشگاههاي جنوب کردستان درآمد و خصوصا بعد از 1998 از سرگيري دوباره فرايند تأسيس حکومت متحد کردستان و در سال 2002 شروع به کار دوباره پارلمان کردستان، همچنين سرنگوني صدام حسين در سال 2003 زبان کردي بيش از پيش از پشتوانه­هاي محکمي برخوردار شده و نشر و ترجمه به زبان کردي بيش از پيش رو به گسترش نهاده و امروز با پخش بيش از 18 کانال ماهواره­اي کردي و ديگرراديوها و تلويزيون هاي محلي وصدها هفته نامه، روزنامه و مجلات مختلف و رشد قابل توجه سايت هاي اينترنتي همچنان ادامه دارد.

ادامه دارد...

 

 





ما فرياد مي زديم چراغ چراغ!

   سارا دارابي

يكي از اسا سي ترين ازادي هاي بشر ازادي بيان است ،تلاش براي ازاد بودن در گفتن نظر ها و ديدگاه ها قدمتي به شمار تعداد ادميان دارد ، در تلاش براي رسيدن به اين حق هزينه هاي زيادي پرداخت شده است . شايد نتوان به صراحت گفت كه در كجا اين حق كاملا براورده شده است ، اما مبارزه براي رسيدن انسان ها به حق مسلم شان هميشه و در همه جا زنده است. مطبوعات و نشريات مستقل از جمله شاخص هاي ارزيابي كميت و كيفيت ازادي بيان و قلم در يك جامعه مي باشند كه در اين ميان نشريات دانشجويي جايگاه ويژه اي دارند . نشريات دانشجويي همچون راه هايي _هر چند پر فراز و نشيب _رسيدن به ازادي را ميسر مي كنند. از جمله وظايف اين نشريات بيان ديدگاه هاي دانشجويي ، نقد فضاي حاكم بر جامعه ،  اگاه تر كردن قشر دانشجو و ... مي باشد . اين نشريات براي پر كردن خلايي مي ايند كه اثر اين خلا ها بر ذهن منتقد دانشجو مخرب است. وظيفه وقتي سنگين تر و گران تر است كه سخن نه از حق پايمال شده اي باشد كه همه مي دانند،بلكه از حق پايمال شده اي باشد كه خيلي ها نميدانند .سرزمين كردستان وجايگاه اين خطه در سياست هاي دولت ، فضاي اجتماعي و بافت فرهنگي كل جامعه جاي بسياري دارد كه از ان سخن گفته شود.

كردستان تاريخ بسيار پر تلاطمي دارد، جنگ هاي بسياري ديده است ، حقوق بسياري از دست داده است و هنوز بسياري باورشان نمي شود كه اين حق هاي از دست رفته حق حيات مردماني است كه هروقت روشنفكريمان گُل مي كند،به انها ‹ شهروند › مي گوييم. سخن از كردستان و سرزمين ميليون ها نفر مردم كرد و جفا هاي رفته بر انها جاي كار بسياري دارد،بگذريم !

بحث بر سر نشريات دانشجويي است و سخن اينكه اين نشريات مامني ميشوند براي كساني كه هنوز دغدغه اي برايشان مانده كه از ان سخن بگويند. اما بود و نبود اين نشريات يك طرف قضيه است و موضع بقيه در مقابل اين نشريات يك طرف ديگر– و شايد مهمتر – قضيه. هر گاه در محفلي سخني از حق ، ازادي و. . . به ميان مي ايد نظرات محكم و كوبنده دوستان اميدي مي پروراند كه هنوز شوري هست و حركتي ، وهنوز ميتوان اميدوار بود . اما در مقام عمل همه فكر مي كنند اين كار وظيفه بقيه است !

براستي چه دليلي توجيح كننده اين همه كم كاري است ، ترس از هزينه هاي احتمالي ، سرگرم بودن با درس و مشق مدرسه ،يا چه چيزي ؟ انتظار زيادي نيست اگر از دانشجويان خواسته شود از حق خود دفاع كنند و خواستار مطالبه هاي خود باشند .

نشريه ״ نوروز ״ و هيئت تحريريه ان بر خود ميداند اندك مسئوليتي از مسئوليت هاي بيكران خويش را در برابر سرزمين خود به جاي اورد و راهي باز كند كه در ان نظرات و نقدها گفته شوند و بر اين عقيده است كه اعتلا و پيشرفت هر ملت و هر فرهنگي در گرو همين نقد ونظرهاست.

 

انجمن دانشكده ي علوم اجتماعي چه اهدافي را دنبال مي كند؟(1)

نفي مصادره با مصادره

هيوا مجيدزاده

 هفته گذشته همزمان با سالروز 16 آذر انجمن اسلامي دانشکده در نشريه ي"واحه"، نشريه اي که در آن ديدگاه هاي اعضاي شوراي مرکزي اين تشکل نسبت به مسائل دانشجويي بازتاب داده مي شود؛ ويژه نامه اي تحت عنوان "روز دانشجو" انتشار داد که تيتر اصلي آن با عنوان "نام مصدق بر بلنداي هر 16 آذر" بدون ذکر نام نويسنده که به عبارتي ديدگاه نشريه معني مي دهد؛ چاپ شده بود.

اين افراد انجمني و اعضاي نشريه "واحه" در اين مقاله ظاهرا به شفاف سازي بستر تاريخي حادثه ي روز 16 آذر مي پردازند تا به اثبات اين ادعاي خود برسند که سه طيف مختلف که هر ساله در مراسم روز 16 آذر شرکت مي کنند؛ دو طيف آن (چپ هاي غير مذهبي، راست هاي مذهبي) به مصادره و استحاله اين روز از اهداف اصيل خود مي پردازند و طيف سومي که اصلاح طلبان مذهبي مي باشند، صاحبان اصلي اين مراسم هستند و ارث پدري هم فکران اين اعضاي انجمن اسلامي کنوني است.

حال ببينيم اين ادعاي افراد انجمن دانشکده علوم اجتماعي تا چه حد با واقعيت مطابقت دارد.

16 آذر 1332 در شرايطي به وقوع پيوست که خبر سفر نيکسون در تمام رسانه ها و محافل کشور از جمله دانشگاه پيچيده بود و در اين ميان سفر نماينده رهبر امپرياليسم در جهان بيشتر از هرکسي مي تواند خشم دانشجويان هوادار توده را برانگيزد و بعد در اين وسط دانشجويان هوادار ملي-مذهبي که آمريکا را در سقوط دولت مطبوع خويش مقصر مي دانستند؛ لزوما به صفوف اعتراض مي پيوستند. و آنچه که از روايت هاي مختلف 16 آذر از راويان مختلف که هر يک بر حسب زاويه ي ديد و باب طبع عقيده خود بيان کرده اند به ما رسيده است، اجماع همگي ديدگاه ها بر سر مشارکت همه دانشجويان داخل دانشگاه در اين حادثه بوده است؛ به عبارتي هنگامي که نظاميان پهلوي به دنبال آن دو دانشجويي که آنها را به سخره گرفته بودند، به داخل کلاس درسشان رفتند و در پي دستگيري آنها برآمدند اين، همه ي دانشجويان بودند که در حمايت از آنها به اعتراض درآمدند و در پي اعتراضشان، سربازان آنها را به گلوله بستند. حال با توجه به اين روايت تاريخي که بر ما عيان است، براي اثبات ادعاي افراد انجمن اسلامي علوم اجتماعي ما بايد همه دانشجويان حاضر در واقعه را اصلاح طلب مذهبي قلمداد کننيم!

خنده داري اين ادعا به حدي است که فقط براي رد آن کافي است به اهداف و سخنان پايه گذاران انجمن اسلامي در عرصه دانشگاهي آن روز مراجعه کنيم که به صراحت در سخنانشان اعلام داشته اند هدف از تاسيس انجمن هاي اسلامي جلوگيري از گسترش سايه اي بود که توده بر افکار دانشجويان و فضاي دانشگاهي انداخته بود. حال چه طور افراد انجمني به خود اجازه داده اند که ادعا کنند فضاي دانشگاهي 16 آذر 1332 به يکباره اصلاح طلب مذهبي شده است، جاي سوال دارد؟

البته به گمان اين بنده احتمالا ايشان بر حسب اين اصل که "ملت ايران حافظه ي تاريخي ندارد" جرات چنين ادعايي را پيدا کرده اند.

اگر ادامه واقعه را پيگيري کنيم مضحک بودن اين ادعا بيشتر نمايان مي شود؛ در پي اعتراض دانشجويان به نظاميان پهلوي، سه نفر از دانشجويان به نام هاي احمد قندچي، مصطفي بزرگ نيا و مهدي (آذر) شريعت رضوي به گلوله بسته مي شوند و شهيد مي شوند که از فعالين دانشجويي دانشگاه تهران بوده اند و باز هم در اينجا به روايت هاي مختلف و از زاويه ديدهاي متفاوت نوع انديشه سياسي اين سه نفر بيان شده است که اجماع بيشتر روايات بر اين گفته بود است: احمد قندچي (از طرفداران جبهه ملي)، مصطفي بزرگ نيا (عضو کميته مرکزي سازمان جوانان حزب توده اي ايران ) و مهدي (آذر) شريعت رضوي (از کادرهاي سازمان جوانان حزب توده اي ايران).

تا به اينجا که به بازگويي واقعه پرداختيم ‏‏ٌ‎ْ،حال به يکي از شواهدي که خط بطلان بر ادعاي افراد انجمن مي کشد، مي پردازيم و آن اين است که 16 آذري که هر ساله قبل از انقلاب با شور و عظمتي بزرگ، بزرگداشت مي گرديد؛ در سال هاي اول پس از انقلاب به کلي مورد بي مهري مسئولان نظام جمهوري اسلامي و همچنين رهبران دانشجويي بعد از انقلاب قرار گرفت. آن هم به چه دليل بود؟

فقط به اين دليل که استدلالشان اين بود که اين روز خيلي مرتيط با نهضت اسلامي نيست و آن سه قطه خون براي آنان، توده اي و جبهه ملي بودند و حال همگي امسال ديديم که در جريان استحاله اين روز رسانه هاي دولتي و نهادهاي آن، چه کارناوال تبليغاتي براي اسلامي بودن آن نشان دادند و در اين ميان افراد انجمني به ظاهر پاک طينت دانشکده ي ما با اين ادعاي خود مي خواهند استحاله اي در نفي استحاله اي ديگر براي خود برپا کنند. البته در اين جا لازم است به اين نکته اشاره و تاکيد کنم که نگارندگان تاريخ نگار ما درمقاله "مصدق بر بلنداي هر 16 آذر" که چه دليلي داشته است که اين رويکرد جمهوري اسلاي در اول انقلاب نسبت به 16 آذر را در تاريخ نگاري خود در مقاله شان بيان نکرده اند يا به عبارتي حذف کرده اند، آيا دليلي به جز برهم زدن ادعايشان مي توانند داشته باشند؟

در پايان بايد به انجمني هاي دوست داشتنتي! بگويم شما نفي مصادره را با مصادره کرده ايد، مصادره اي که به خيال خود مي توانيد به فضاي دانشجويي دانشکده علوم اجتماعي آن را واقعيت تصوير کنيد ولي بهتر است بدانيد که ملت ايران و خصوصا فضاي دانشجويي آنقدرها هم که شما فکر مي کنيد بدون حافظه تاريخي نيست و اين را هم بهتر است بدانيد که اين شما و مسئولان دولتي هستيد که درپي داشتن انديشهء خودي و غير خودي، انجمني و غير انجمني هر چيزي را مصادره اي تفسير مي کنيد و گرنه جنبش دانشجويي از هر طيف و ديدگاهي در پي مصادره نيست بلکه آزادي خواهي، دموکراسي طلبي و برابري طلبي سر لوح اي جنبش دانشجويي هستند نه جنگ بر سر ارثيه پدري خواندن وقايع.

 

نگاهي به جنبش هيپي ها در آمريکاي دهه 60 قرن بيستم

هاوار په شيو

اواخر دهه 50 يعني سال 1958 بود که گروههايي از جوانان در گوشه و کنار سانفرانسيسکو بوجود آمدند و زندگي مي کردند که بر خلاف جريان معمول در جامعه حرکت و رفتار ميکردند، افرادي با موهاي بلند، بدنهاي خالکوبي شده، روابط آزاد در بين يکديگر، که اولين اعتراضات خود را نسبت به وضع موجود از محيط خانواده و قوانين مربوط به اين نهاد سنتي جامعه ي آمريکا شروع کردند.

گروههايي که با ورود به دهه 60 در آمريکا گسترش يافتند ودراکثر ايلات آمريکا هواداراني پيدا کردند و خود را به عنوان يکي از گروههاي عمده جنبشهاي اعتراضي دهه 60 آمريکا در عرصه ظاهر کردند.

از هيپي ها به عنوان يک خرده فرهنگ در دانشنامه ها نام برده اند، خرده فرهنگ به اين خاطر که در تقابل با فرهنگ اکثريت قرار مي گرفتند. حال مساله اينست که هواداران اين خرده فرهنگ چه مي خواستند؟

هيپي ها از جامعه ماشيني شده و تکنولوژي انزجار داشتند، از جنگ و سياست هاي جنگ طلبانه جمهوري خواهان آمريکا نفرت داشتند، آنها خواهان صلح بودند، خواهان توقف سياست ها و فرهنگ نژادپرستانه ي جامعه آمريکا عليه همنوعان و همشهري هاي سياه پوست خود بودند . آزادي هاي فردي را نه در ساختارهاي کاذب بروکراتيک و به ظاهر ليبرال تعريف شده ي جامعه ي آمريکايي، بلکه در نظم خود ساخته درون افراد و بدون نياز به وجود پليس و  عدم وجود نهادهاي مراقبتي و سرکوبگر مي ديدند و چنين آزادي را براي همه افراد مي خواستند، خواهان برچيدن نظام آموزشي سرمايه دارانه آمريکا در مدرسه و دانشگاه و تربيت کاناليزه شده بودند.

اينها قسمتي از خواسته هاي افرادي بود که بهشت را نه در وعده هاي آن دنيايي صاحبان کليسا بلکه آن را بروي زمين مي خواستند. هيپي ها بدون تنظيم و تصويب هيچ سندي براي دفاع از حقوق بشر،(کاري که خوک هاي سازمان ملل نشين جامعه بوراتيک سرمايه داري در ظاهر انجام داده بودند)، انسان و حقوق او را به معناي واقعي درک کرده و در گفتار و عمل خود پياده کرده و خواهان جهاني کردن آن بودند. آنها انقلاب را نه از طريق فيزيکي و حذف انسان توسط انسان، بلکه انقلاب را در درون انسان و بازتعريف ديد او به زندگي پيگيري مي کرند، جواني را نه در نگاه احمقانه ي به جسم بلکه در طراوت ذهن و روح مديدند و معنقد بودند که افراد در اين جنبش بايد روح جواني داشته باشند.

هيپي ها در ادبيات از هرمان هسه( به ويژه رمان گرگ صحرا ) بشدت تاثير گرفته بودند و در موسيقي راک را به عنوان صداي جنبش اعتراضي خود برگزيدند و با برگزاري فستيوال 3 روزه ي صلح وودستاک بر عليه جنگ ويتنام با استقبال گسترده که از آن شد، نام خود را در تاريخ ثبت کردند.

آنتونيو مورنو آنها را“اسطوره ”هاي نيمه دوم قرن بيستم مي داند، افرادي که تمناي بازگشت به امور ابتدايي و ساده، به اصل و منشاء امور، قيام عليه مرجعيت و والدين، عليه موانع اخلاقي و قيدو بندها، تلاش براي اينکه بهشت را به زمين بياورند، هستند.

اوج جنبش مو بلندها در سال 1967 و شروع دوران افول آنها در سال 1975 يعني پايان جنگ ويتنام است.

اما اينکه جنبش هيپي ها چه تاثيري در بقيه جاهاي دنيا و بخصوص در کشورهاي جهان سوم گذاشت و سرنوشت اين گروه در عصر کنوني به کجا کشيده شده است و آيا اينکه سلطه سرمايه داري آن را مثل اکثر جنبش و انديشه هاي ديگر در خود حل و استحاله کرده است يا نه ؟ ، اميدوارم بتوانم در مقاله اي ديگر آن را تقرير کنم.

 

 

 مسجد خانه خداست...

 ترجمه آخرين شعر قباد جلي زاده

صدها بار آمدم و بر در خانه‌ات كوفتم و

تو نبودي!

 

پس كجايي خداي من  ... پس كجايي؟!

 

هيچ كس اينقدر خانه‌اش را ترك نميكند هيچ كس!

 

براي ديدنت كجا بيايم ...

عجله‌ دارم!!

 

چرا به‌ خانه‌ نمي آيي!؟

 

رفته‌اي كدام توفان را آرام كني؟

 

شعله‌هاي كدامين دوزخ را فرونشاني!؟

 

به‌ گاه‌ احتضار كدام مريضت را دلخوشي بدهي؟!

 

بر گور كدامين بنده‌ شهيدت زار زار گريه‌ كني؟!

 

كجايي خداي من!!

 

در كدامين مهد كودك

 

نور در چشم تاريكي مي ريزي؟!

 

عروسك را به‌ آغوش كودكي برميگرداني؟

 

جيبهاي پروانه‌ را پر از شهد ميكني؟!

 

صدها بار آمدم و آنجا نيستي ...

 

چرا اينقدر خانه‌ات را ترك ميكني؟

 

بنده‌گانت به‌ تو خيانت ميكنند ... اي خدا،!

 

آنها از بلندگوي مساجد

 

خطاب به‌ ما بي گناهان فرياد ميزنند:

 

خدايا ... جگرشان را بسوزان!

 

خدايا ... كودكشان را يتيم كن!

 

خدايا... زنانشان را بيوه‌!

 

ديگر خانه‌ات را ترك نكن خداي من...

 

آنها از خانه‌ي تو

 

به‌ زيبايي يورش ميبرند

 

دست و پنجه‌ي هنر را به‌ خون مي آلايند

 

بال ترانه‌ را ميشكنند

 

شكفتن غنچه‌ را تهديد ميكنند

 

دماغ پستان را ميبرند

 

با مهر و امضاي تو

 

كشتن چشمه‌ را حلال ميكنند

 

نارنجك به‌ دست كودكان ميدهند

 

پستان زنان تازه زا را لبريز از زهر ميكنند

 

زود خودت را برسان

 

بنده‌گان متعفنت ميخواهند

 

تو را از چشم ما بيندازند

 

كودكانمان را تحريک ميکنند كه‌ سنگسارت كنند

 

آنها به‌ ما ميگويند:

خدا ترسناك است ... نه‌ چيز ديگر

خدا قاتل است ... نه‌ چيز ديگر

خدا دوزخ است ... نه‌ چيز ديگر

 

بازگرد

سجاده‌ غرق خون است ...

 

در محراب مرگ كارگذاشته‌اند...

 

در ميان هر دو ورق از قران، شمشيري خونين!

 

در ميان هر دو كلمه‌ از قران، يك مين!

 

در ميان هر دو حرف قران، سري بريده‌!

 

دير است!!

 

 

 

 

 

 





مفهوم سرمايه اجتماعي

 سارا دارابي

 "محصول من امروز ميرسد و محصول تو فردا. پس به نفع هردوي ماست كه امروز من به تو كمك كنم و تو هم فردا به كمك من بشتابي. ولي من به تو لطفي ندارم و ميدانم تو نيز چنين هستي. پس به خاطر تو رنجي را بر خود هموار نمي كنم و ميدانم اگر به اميد اين كه تو نيز زحمت مرا پاسخ گويي، در كناررنج كار را بر خود هموار كنم، نوميد خواهم شدو بيهوده دل به قدر داني تو بسته ام.  پس تو را وامي گذارم به كار خود و تو نيز با من چنين كني. فصل ها ميگذرد و ما بي بهره از اعتماد متقابل و امنيت هر دو خرمن خود را از دست مي دهيم".                                                              

ديويد هيوم

نظريه سرمايه اجتماعي بسيار ساده است. ايده محوري ان را مي توان در واژه روابط خلاصه كرد. اعضاي جامعه با برقراري تماس با يكديگر و پايدار ساختن انها قادر به همكاري با يكديگر مي شوند، به اين طريق چيزهايي را كسب مي كنند كه به تنهايي قادر به كسب انها نمي باشند وبا با دشواري بسيار موفق به كسب انها ميشوند. انسانها از طريق مجموعه اي از شبكه ها به هم متصل مي شوند و تمايل دارند كه ارزش هاي مشتركي با ساير اعضاي اين شبكه ها داشته باشند، با گسترش شبكه ها انها نوعي دارايي را تشكيل مي دهند كه مي توان ان را به عنوان نوعي سرمايه مورد ملاحظه قرار داد.اين سرمايه همانقدر كه در زمينه اوليه خود مفيد است، مي تواند در ساير زمينه ها هم مفيد باشد. در مجموع بديهي است كه هر چقدر افراد بيشتري را بشناسيد و هر چقدر ديد مشترك بيشتري با انها داشته باشيد، شما سرمايه اجتماعي غني تري خواهيد داشت.اين ايده اي است كه در بررسي مفهوم سرمايه اجتماعي به ان پرداخته مي شود.مفاهيمي چون اعتماد، همكاري و همياري ميان اعضاي يك گروه يا جامعه شكل دهنده نظامي هدفمند است كه باعث دستيابي به اهداف ارزشمند گروه مي شود.از اين رو شناخت عوامل موثر در تقويت و تضعيف سرمايه اجتماعي ميتواند به جوامع در گسترش ابعاد سرمايه اجتماعي كمك نموده و موجب افزايش عملكرد اجتماعي و اقتصادي افراد گردد.به دليل اهميت روز افزون روابط اجتماعي، گسترش جوامع، بوجود امدن ارتباطات غير شخصي و...

بررسي سرمايه اجتماعي از اهميت بالايي برخوردار است.‏ٌْ‏‎‎ٌُْ‏‎ْتعريف سرمايه اجتماعي انواع و سطوح ان:

تعريف سرمايه اجتماعي

 سرمايه اجتماعي را به طور خلاصه مي توان به معناي هنجارها و شبكه هايي دانست كه امكان مشاركت مردم در اقدامات جمعي را به منظور كسب سود متقابل فراهم مي كند. اين مفهوم را بيشتر با سطح اعتماد اجتماعي  و ميزان عضويت در انجمن هاي رسمي و غير رسمي مي سنجند. سرمايه اجتماعي مفهومي تركيبي است كه «موجودي» يا ميزان اين هنجارها و شبكه ها را در يك جامعه تشريح مي كند. هنجارها و شبكه ها را جز منابع سرمايه اجتماعي به حساب مي اورند كه با به كار بردن انها، نتايجي چون رابطه متقابل، رفتار غيرخودخواهانه و اعتماد عايد جامعه مي شود.از اين منظر، سرمايه اجتماعي يكي از عناصر مهم قدرت «جامعه مدني» است.

سطوح سرمايه اجتماعي

 در يك تقسيم بندي سرمايه اجتماعي را مي توان در سه سطح خرد،مياني و كلان مورد مطالعه قرار داد

  1-سطح خرد:در سطح خرد سرمايه اجتماعي ناظر بر رفتار شبكه هايي از افراد و خانواده هاست.

  2-سطح مياني:سرمايه اجتماعي در سطح مياني كه به سرمايه اجتماعي «هماوندي» نيز معروف است،شامل پيوندها و روابط عمودي است. به عنوان مثال به روابط حاكم ميان اعضاي گروه ها و بنگاه ها مي پردازد.

  3-سطح كلان:اخرين و فراگيرترين جنبه سرمايه اجتماعي،جنبه كلان است كه شامل رسمي ترين روابط و ساختارهاي نهادي مي شود. به همين لحاظ در برخي مطالعات اين سطح با عنوان «نهادي» هم معرفي مي شود.

 انواع سرمايه اجتماعي

دسته بندي سرمايه اجتماعي به فهم بهتر ان كمك مي كند. در هر كدام ازسطوح خرد،مياني و كلان سرمايه اجتماعي اثر خود بر توسعه را به عنوان نتيجه كنش ميان دو نوع سرمايه اجتماعي مشخص اعمال مي كند:ساختاري و شناختي. به طور كلي،ساختاري ناظر بر كميت ساختار اجتماعي است و شناختي ناظر بر كيفيت اند.

1-ساختاري:دسته ساختاري با اشكال مختلف سازمان هاي اجتماعي ،به خصوص نقش ها،قواعد،سنن و رويه ها در ارتباط است. سرمايه اجتماعي ساختاري مربوط به امور به نسبت عيني تر و به طور خاص قابل مشاهده، مانند شبكه ها،تشكل ها،نهاد ها،قوانين و تشكيلات شكل گرفته توسط انهاست.

   

 

خط توليد مدرك تحصيلي و پديده ي پيام نور

  هيوا مجيدزاده

 چند سالي است با گسترش روز افزون دانشگاه پيام نور و اينکه براي هر شهر يک پيام نور وجود داشته باشد مواجه هستيم و احتمالاً در آينده هر روستا يک دانشگاه پيام نور داشته باشد، احتمالاً خوانندگان اين چند سطر بگويند خب اينکه بد نيست و امر خوبي است، درنگاه اول شايد اين امر کار مثبتي به نظر برسد ولي اگر به کيفيت و محتواي آموزشي اين نوع دانشگاه در ايران نگاه کنيم متوجه مي شويم که هيچ سنخيتي با اسم دانشگاه و محيط دانشگاهي ندارد.و در کشورهاي جهان سومي و در حال توسعه ايجاد چنين دانشگاه هايي فقط براي فريب افکار عمومي است. گسترش پديده اي به اسم پيام نور و تأسيس آن در هر شهري از ايران بعد از روي کار آمدن دولت نهم و با هدف پيگيري اهداف اين دولت که گسترش عدالت مي باشد، پديد آمد و به ظاهر امر امکان آموزش تحصيلات عالي براي همگان در کشور پديد آمده است و اين يعني عدالت!.

ولي اينجا بايد پرسيد کدام آموزش تحصيلات عالي؟ با نگاهي به فرآيند تحصيل در اين دانشگاه و مشاهده و مصاحبه با فارغ التحصيلان آن متوجه مي شويم که آنچه در اين محيط وجود ندارد آموزش عالي است.

دانشجويان آن کمترين برخورد را با رکني به اسم استاد دارند، البته بهتر است بگويم اصلاً ندارند چون حداقل جلساتي هم که براي راهنمايي بعضي از درسها به دانشجويان ارائه مي شود، در آن رابطه معلم و شاگردي و هنوز فضاي دبيرستاني حاکم است و بدتر از آن کساني که به اسم استاد سر اين کلاسها حاضر مي شوند خود هنوز اكثراً دانشجوياني هستند که در مقطع فوق ليسانس مشغول به تحصيل هستند. يکي از معضلات ديگر که در فرآيند آموزش اين دانشگاه مشاهده مي کنيم، استفاده از ضعيف ترين منابع درسي براي آموزش دروس است و اينکه منابع را خود دانشگاه ارائه مي دهد و فرد به ظاهر استاد! هيچ اختياري در اين مورد ندارد فقط موظف است منبعي که در دانشگاه معرفي کرده است را شرح دهد.

يکي ديگر از معضلات اين دانشگاه، طرز بررسي امتحانات و نمره دادن است که طي مشاهدات و برخوردهايي که نگارنده اين چند سطر با بيش از صد دانشجوي پيام نور داشته است همه  بر اين امر تأکيد داشتند  که کمترين سنخيتي بين پاسخ امتحاني آنها و نمره دروس شان در پايان ترم  وجود دارد و جالب تر اينکه هيچ کس هم اعتراضي نمي کند، البته دليل آن هم واضح است چون اكثريت با مفهومي به اسم حقوق دانشجويي آشنايي ندارند و فردي که ترم به ترم موظف باشد فقط سر چند جلسه امتحان برود و بويي از مشارکت جمعي دانشجويي، تشکل دانشجويي و ... نبرده باشد چه انتظاري مي توان داشت و اين نوع دانشجو مثل فردي عامي است که در جامعه به حقوق خود آشنا نيست و انواع بي قانوني ها و تبعيض ها را در زندگي روزمره خود مي بيند ولي به دليل ناآگاهي به حقوق شهروندي خود، سرش را پايين مي اندازد و فريادي بر نمي آورد  اين نوع دانشجو با انديشه عامي که مبتني بر قضا و قدر است و از فضاي عمومي جامعه گرفته است وارد دانشگاه پيام نور مي شود و با همان انديشه بعد ازچند سال از آن خارج  مي شود و تنها دستاوردي که در اين جا ميان ورود و خروجش فرق مي گذارد گرفتن يک مدرک تحصيلي است. و به راستي اين اسف بارترين نوع آموزش تحصيلات عالي است و در باطن فرقي با مدرک فروشي و جعل مدرک ندارد. اين نوع دانشگاه اساساً نه تنها هزينه اي براي دولت ندارد بلکه منبع درآمد خوبي هم براي دولت است. نکته جالب اينجاست که در اين دانشگاه واريز سروقت شهريه از نحوه حضور دانشجو در دانشگاه بيشتر اهميت دارد.و اصل آموزش تحصيلات رايگان براي همه افراد جامعه آشكارا زيرپا گذاشته شده است.

 

زنان ‏ْ،سرمايه اجتماعي و ارتقاي شغلي

رويا حكيمي

 سرمايه اجتماعي به ارتباطات بين افراد، شبكه هاي اجتماعي و هنجارهاي تقابل و اعتمــاد ناشي از آنها، اطلاق ميشود. كلمن (1990‌) و اسكپول (2003) سرمايه اجتماعي را محور سلامتي زندگي دموكراتيك بيان كرده اند که عناصر اصلي آن : آگاهي و مشارکت در امور سياسي-اجتماعي و شركت در اتحاديه‌ها، سازمان‌ها و موسسات مدني رسمي و غیر رسمی می باشد. از نظر بورديو در جامعه انساني سهم فرد از هر كدام از سرمايه هاي اجتماعي، اقتصادي وانسانی، سهم وي از ساير شكل هاي سرمايه را تعيين مي كند. در واقع سهم بري افراد از شكل هاي ويژه سرمايه، تبيين كننده سهم بري آن ها از ساير اشكال سرمايه موجود در جامعه است. بنابراين ميزان دسترسي زنان به سرمايه اجتماعي مي تواند معیاری برای پيش بيني میزان دسترسي آن ها به موقعيت هاي قدرت و تصميم گيري باشد. لذا خود زنان مي توانند نقشي به سزا در اين ميان داشته باشند چرا که ورود و مشارکت بيشتر آنان در جامعه خود نوعي تجديد و محافظت از سرمايه اجتماعي و تلاش برای احقاق حقوق است.از این رو یکی از مهمترین دغدغه های جنبش زنان، افزایش سرمایه اجتماعی برای پیشبرد اهداف عدالت خواهانه است که درهمین راستا فراز و نشیب هایی را از سرگذرانده و توانسته است حول محور مبارزه با نابرابری ها، گروههای هم اندیش و فعال را جمع کند و سرمایه اجتماعی را افزایش دهد.

فمینیستها معتقدند که تئوریهای سرمایه اجتماعی بر شبکه ها و روابط متمرکز می شوند بدون اینکه به روابط قدرت و جنسیت اشاره ای کنند، همچنین گرایشهای محافظه کارانه دارند و بیشتر به علایق ابتدایی افراد برای ساختن وفاق اجتماعی می پردازند تا چگونگی تفاوتها و غلبه بر آنها. با این حال تنها خرده گرفتن بر تئوری ها منجر به حل مسایل نمی شود بلکه باید تفاوت های بین زنان و مردان را در این زمینه بررسی و برای حل آنها چاره ای اندیشید.

اگرچه ورود زنان به محيط كار در نیم قرن اخیر درحال رشد بوده است اما درصد بسیار کمی از آنان در سطح مديران ارشد و اجرايي هستند یعنی در سطوح پايين متمرکز شده و دسترسي كمتري به شبكه ها و ارتباطاتي كه منجر به قدرت و پيشرفت مي شود؛ دارند. از آنجایی که سرمايه اجتماعي فرصتهايي را براي موفقيت در محيط كار، فراهم مي‌آورد می توان اذعان کرد که مردان و زنان با سطوح يكساني از سرمايه انساني (هوش، تحصيلات و مهارت) وارد سازمان می شوند ولی بازده تواناييهایشان در محيط کار به وسيله شبكه ها و شرايط نابرابر اجتماعی کم يا زياد مي شود. به عنوان مثال شبکه هاي که به وسيله زنان شکل مي گيرد؛ روابط قوي در بين گروه کوچک و پيوسته است که گرايش دارند به ديگران پيشنهاد داده، آنها را نصيحت كنند تا اینکه از آنها حمایت کنند. در حالي که مردان روابط ضعيفتري در شبکه بزرگتري از افراد به نمايش مي‌گذارند. اين روابط ضعيف با ارزش هستند چون مردان از همدیگر حمایت بیشتری می کنند. به نظر جامعه شناسان اين تفاوت ها بیش از آنکه ذاتی باشد ناشی از تاثیرات ساختار اجتماعی و تفاوت در فرايند اجتماعي شدن است چرا که زنان در گروههاي کوچکي از دوستان راحت‌ترند و جامعه فرصت جذب شدن به شبکه های اجتماعی متعدد را به آنها نمی دهد و عدم وابستگی به شبکه های اجتماعی متعدد (عامل موثر در خودآگاهی) باعث کم شدن ارتباط با این گروهها و به تبع آن کاهش خودآگاهی می شود. درحالي که مردان در يک محيط رقابتي با روابط دوستانه کمتر؛ راحت‌ترند و فرصتهای بیشتری برای برقراری ارتباط گسترده دارند. از سوی دیگر ملاقاتهاي غير رسمي در درون سازمان مزاياي زيادي براي مردان نسبت به زنان دارد و زنان به دلايلي از شبکه هاي ارتباطي غير رسمي و ارتباط با گروه های مردانه محرومند چون اولا مديران مرد اغلب از ارتباط با زنان احساس راحتي نمي‌كنند ثانیا خود را گروه مسلط در سازمان می دانند که مي‌خواهند تسلط خود را با محروم کردن عمدي زنان از ارتباطات غير رسمي حفظ کنند. به همین دلیل زنان از مزيت اطلاعات با ارزش، منابع و حمايتي که مردان از شبکه هاي غيررسمي سازمان به دست مي‌آورند و در نهایت سرمایه اجتماعی حاصل از آن،محروم می شوند. بنابراین تنها زمانی می توان به موفقیت دست یافت که جامعه، زنان را در شبکه هایشان به حساب آورد و مدیریت در سطوح بالاتر را به آنها بسپارد. خود زنان نیز در این زمینه موثرند. آنها باید روابط قوی حمایتی و تکیه کردن بر یکدیگر برای دستیابی به اطلاعات را در راس کار خود قرار دهند تا بتوانند به ارتقای شغل، روابط اجتماعی  و به تبع آن سرمایه اجتماعی نایل آیند.

 

معيشت به قيمت زندگي

هيمن اميني

 تجارت و دادوستد از ابتداي تمدن بشر همواره يکي از نهادهاي اساسي زندگي اجتماعي بوده که نقش اساسي در تامين نيازهاي انسان داشتند و کردستان نيز از اين قاعده مثتثني نبوده و بعد از تقسيم کردستان در بين چهار دولت- ملت (ايران، عراق، ترکيه و سوريه) که شرق کردستان (يران) را در يک موقعيت مرزي با جنوب کردستان (عراق) قرار داده است.

اگر اشاره اي هر چند کوتاه و اجمالي به شيوه معيشت در قبل از اين تقسيم بندي داشته باشيم، اقتصاد در کردستان ساده و مبتني بر کشاورزي و دامداري و تا حدودي صنايع دستي و توليدات بعضي از مواد خام بوده است. ولي با مطرح شدن توسعه و گذار از صنعت به مدرن و همچنين افزايش توقعات مردم ديگر اقتصاد معيشتي کفاف تامين نيازهاي مردم را نداشت پس مردم کم کم به شهرها مهاجرت کردند و اين افزايش شهرنشيني باعث شد که مردم به فعاليتهاي ديگري که عمدتا ردوبدل کردن کالاها از مرزها بود روي آوردند. چون اصلا نهادي نبود که اين جمعيت شهرنشين و خصوصا در سن فعاليت را سر و سامان دهد و خواسته يا ناخواسته اصلا سرمايه گذاري نه از طرف دولت و نه از طرف خود افرادي که تقريبا از لحاظ مادي در وضعيت مطلوبي قرار داشتند صورت نگرفت. اکثريت مردم به قاچاق کالا روي اوردند. که اين قاچاق کالا در بين اين افراد به عنوان يک شغل نهادي شده است و يک فعاليت اقتصادي به حساب مي آيد و مردم به دليل عدم استفاده پتانسيل هاي اقتصادي در منطقه به آن به عنوان کار و فعاليت مي نگريستند و کساني که به اين کار روي مي آورند از نظر منزلت با افراد غيرمشاغل متفاوت نيستند. چون کالاهاي صادرات و وارداتي در منطقه اکثرا مواد غذايي، لوازم الکترونيکي ، پوشاک، مواد سوختي، ماشين آلات و غيره مي باشد ولي کارگزاران دولتي و نهادهاي سياسي اين پديده را امري خلاف قانون و نگاه دلگيري نسبت به آن داشت و اين مسئله سبب ايجاد تعارضات و تنش هايي در بين مردم و نهادهاي امنیتی که نيروي انتظامي در منطقه به اصطلاح حفظ نظم را به عهده دارند بوجود آورد و به جاي اينکه در پي راه چاره اي براي اين مسئله باشد و راهکاري ارائه دهد خود به هرج و مرج بيشتري دامن زده است و خود در  درون به بيماري همچون رشوه خواري و فساد روي آورده است و يعني مردم الان در تعارضند که آيا اين فعاليتي که انجام مي دهند قانوني است يا خير.

چون خيلي ها با دادن رشوه آزادانه فعاليتهاي مرزي خود را ادامه مي دهد و بعضي ها نيز در دام همين نيروي انتظامي گرفتار و هرازگاهي چند نفر کشته مي شوند. نگارنده خود در يکي از اين شهرهاي مرزي کردستان زندگي مي کند و از اين فاجعه­هاي اسفناک را خيلي ديده و بار غم و اندوه هر از گاهي افزون تر کرده و متأسفانه اکثر خانواده هاي در راه کسب درآمد که بالاجبار از اين راه تامين معاش مي کنند عزيزان و نان آوران خود را از دست مي دهند اين کشتن در منطقه کردستان ديگر براي نيروي انتظامي يک امر عادي شده است براي مثال يک ارديبهشت 1387 در اثر به رگبار بستن در مرکز شهر ربط و در ميان انبوه جمعيت( واقع در شهرستان سردشت) 2 نفر کشته در داخل شهر که يکي از آنها در پارک بود و همچنين چند نفر ديگر نيز زخمي شدند. در اولين روز ماه مبارک رمضان مردم شهر ربط با قلبي شکسته بر سر سفره افطاري نشستند چون باز هم نيروي انتظامي دسته گل ديگري به آب داده و يک فرد 33 ساله به اسم جمال زمزيراني که صاحب دو فرزند بود با پرتاب سنگ کشتند و در هفته بعد از آن نيز در نهمين روز رمضان يک نفر ديگري به نام هيمن سعيدي که 25 سال سن داشت هدف گلوله قرار دادند و کشتند و در همين ماه در 17 رمضان نيز شخصي به نام علي سويناسي که در کاروان ماشينهايي که نيروي انتظامي آن ها را قاچاقچي ناميده هدف تير باران قرار داده و همراه با برادرش و يک نفر ديگر زخمي کردند که فرداي آن روز اين فرد نيز در سن 35 سالگي که 2 فرزند نيز داشت درگذشت و برادرش به اسم بايزيد نيز در بيمارستان به سر مي برد و وضعيت آن وخيم گزارش شده است. در نيمه اول سال 1387 حداقل 15 نفر در اين شهر کوچک 12 هزار نفري توسط نيروي انتظامي کشته شدند و دهها نفر ديگري که در اينجا اسمي از آنها برده نشده و به کام مرگ فرستاده اند. اين در حالي است که از اين افرادي که مرتکب قتل شده اند هيچ وقت محکوميتي براي آنها در نظر گرفته نشده و حتي به دادگاه هم احضار نشده اند.هدف از اين نوشته اين است که پيامدهاي ناگوار و اسفناکي مانند افزايش خانواده هاي بي سرپرست و نبودن نهادي که جوابگوي اين بي عدالتي ها باشد وجود ندارد!.

 

 

 





سرخوردگي از آكادمي

هيوا مجيد زاده

يکي از مسايلي که اين روزها مثل خاري در چشمهايم فرو رفته باشد و دردي جدا نشدني را همراهم کرده باشد مشاهده نوعي سرخوردگي و دلزدگي از آکادمي در ميان دانشجويان دانشکده است و شايد بتوان گفت در ميان اغلب دانشجويان دانشگاه است و کافي است با چند تن از دوستان يا همکلاسي هايت به گفتگو بنشيني تا به شکلي هر چه ملموستر اين مسأله را حس کنيد و سايه لوياتاني اين سرخودرگي بر پيکره آکادمي مشاهده کنيد.

حال اين سؤال از خود مي پرسم آکادمي چه وظيفه اي داشته است يا بهتر بگويم چه کارکردي از طرف دانشجويان بر آن حامل بود است که انجام نداده است و موجب اين دلزدگي آنها شده است.

آکادمي وظيفه آموزش تفکر و نظم انديشه دارد، وظيفه مسلح کردن دانشجو به مباني و اصول انديشيدن و آشنايي با نظرات انباشته انديشمندان و بزرگان گذشته را دارد، دانشجو را به چگونگي تحقيق و تفحص در اين نظرات آشنا کند، آيا آکادمي در ايران به اين وظيفه اش عمل کرده است؟ اگر بخواهيم منصفانه برخورد کنم مي­توان گفت نصفه و نيمه به اين کارکردش عمل کرده است، ولي اين کارکرد آيا به تنهايي مي­تواند وظيفه ­ي آکادمي باشد مسلماً نه، آشنايي با مباني و اصول انديشيدن خود بايد کارکردي داشته باشد  و کارکردش به کارگيري آن در زندگي روزمره و نحوه نگرش به واقعيت ها و مسايل جامعه است و همچنين کارکرد مهم تر آن ظهور انديشه هاي نو يا به عبارتي تداوم انديشه و تحول آن در ادامه قرن­ها تلاش انسان براي انديشيدن است، ولي آيا آکادمي در ايران به اين وظيفه­اش نيز توانسته عمل کند و يا بهتر بگويم اجازه داده است عمل شود که بايد دراينجا با قاطعيت بگويم نه، چون آکادمي در ايران وسيله شده است، وسيله اي براي ابقا و تثبيت ساختار و سيستم موجود در جامعه و پرورش نظرات  و انديشه هايي که اين ساختار را ابقاء بخشد و اگر انديشه اي متحول از انديشه هاي قبلي در جهت نقد ساختار و وضع موجود باشد آکادمي بر آن خط بطلان کشيده و آن را در ابتداي راه خفه مي کند، حال اينکه آکادمي بايد مأمن دگر انديشي و مشوق آن باشد برعکس به عامل سرکوب و خفه کردن دگر انديشي و دگر انديشان تبديل شده است و به جمع نهادهاي سرکوبگر ديگر همچون زندان، پليس، .... پيوسته است و با آنها هم داستان و هم راستا شده است، ولي سطح جنايتيش بسيار گسترده تر از آنها است، آنها به سرکوب جسم و روح مشغول اند، آکادمي به سرکب تفکر و انديشه. به راستي چنين آکادمي را سرخورگي بايد بود.

در چنين شرايطي دگر انديشي و تداوم انديشه به بيرون از آکادمي و محافل خصوصي و کوچک در جامعه کشيده مي شود. و آنچه را که آکادمي بايد بر دوش کشد به سوي جامعه و عرصه عمومي پرتاب شده است، حال اين را به فال نيک بگيريم يا نه معلوم نيست، ولي آنچه نمايان است تنها باقي ماندن نما و ظاهر آکادمي در ايران است، نمايي از يک ساختمان کم ارتفاع که بر روي بام آن شيء به اسم «مدرک قرار دارد و دانشجو بايد از ديوارهاي آن بالا رود تا به پشت بام برسد و مدرک را بر دارد و بعد به عنوان جايزه و دستاورد با خود به خانه ببرد و اينکه محتوا و درون ساختمان چگونه است و چيست کاري نداشته باشد يا اصلا به او گفته شده محتوا و دروني وجود ندارد هر چه هست همين است آکادمي يعني اين مدرک را بگير و برو، بيش از اين نبايد انديشيد و اگر غير از اين باشي نابهنجار و آنومي محسوب مي شوي. بايد پرسيد اين آکادمي به کدامين سمت خواهد رفت؟

 گشت ارشاد پديده اي غير شرعي

حسين تركاشوند

 مسأله ی بسیار مهمی که در حال حاضر در متن جامعه وجود داشته و چندین سال است که محل مناقشات بسیاری قرار دارد، موضوع حجاب است. اما در این مقاله هدف، بحث فقهی بر سر مسأله ی حجاب نیست که حد و حدود حجاب در دین اسلام از نظر علمای این دین از ابتدا تا کنون چه بوده و چیست و اینکه در نهایت از منظر دین اسلام بر زن مسلمان چگونه پوششی واجب و چه پوششی مستحب است و اینکه آیا در نوع پوششی که تبلیغ می شود از لحاظ دینی می توان تشکیکی وارد نمود یا خیر؛ در این مقاله با فرض پذیرش فتوای مشهور فقهای موجود، هدف نگاهی کوتاه به رویه ای است که از این موضوع یعنی پوشش زن مسلمان به عنوان یک مسأله ی شرعی، ابزاری ساخته می شود در جهت ارضای اهداف سیاسی و نه شرعی، بر خلاف مدعای مورد مشاهده.

 فتوای مشهوری که در مورد پوشش زن مسلمان در بین فقهای موجود مورد قبول می باشد این است که به جز صورت و کف دو دست و روی پا بقیه بدن باید پوشیده باشد. این به آن معناست که از لحاظ شرعی، هیچ زن مسلمانی نباید از این حدود عبور نماید و حتی یک تار موی او نیز بر نامحرم نباید آشکار شود. چرا که طبق فتوای مذکور هیچ تبصره ای راجع به موی زن مسلمان آورده نشده و حدود پوشش کاملا تصریح شده است.

 حال ببینیم دولتمردان با این مسأله چگونه برخورد می کنند؟ ادعای ایشان این است که این دولت، دولت اسلامی است و دغدغه اش اجرای مو به موی احکام شریعت اسلام می باشد. اما در مواجهه با یک حکم شرعی، دولت نمی خواهد و یا نمی تواند که حکم اسلام را اجرا کند. چرا که اگر قصد اجرای حکم اسلام در مورد حجاب را داریم طبق فتوا می بایست با تمامی خانم هایی که حتی یک تار موی آن ها پیداست برخورد شود و طبق قانون با آنان رفتار گردد. در تبصره ماده ۶۳۸ فصل هجدهم قانون مجازات اسلامى ذیل عنوان جرایم ضدعفت و اخلاق عمومى آمده است که: «زنانى که بدون حجاب شرعى در معابر و انظار عمومى ظاهر شوند به حبس از ده روز تا دو ماه و یا از پنجاه هزار تا پانصد هزار ریال جزاى نقدى محکوم خواهند شد.» لازم به ذکر است از آنجا که مصداق حجاب شرعی در این تبصره گفته نشده است پس باید به همان فتوای مشهور فقهای موجود رجوع کرده و حدود حجاب شرعی را مطابق با آن فرض گرفت. اما آیا رفتاری که از سوی مجریان قانون مشاهده می شود مطابق با این نص قانون است؟ اگر این گونه می بود جمعیت وسیعی از زنان امروز جامعه باید مجرم شناخته شوند و طبق قانون با ایشان برخورد گردد.

 علت چیست؟ چرا این متن قانون متروک شده و اجرا نمی گردد؟ از سه حالت خارج نیست: یا دولتمردان و مجریان قانون ناتوان از اجرای این حکم شرعی هستند، یا اینکه ایشان دغدغه ی اجرای احکام شرعی را ندارند و یا اینکه این حکم شرعی و این قانون برگرفته از همان فتوای مشهور، قانونی و حکمی مشمول مرور زمان بوده و مربوط به دنیای امروز نمی گردد و لاجرم و به جبر پیشرفت و گستردگی جوامع باید از این حکم شرعی دین اسلام چشم بپوشیم چرا که اگر قصد اجرای آن را داشته باشیم تعداد بسیار زیادی از زنان در جامعه مجرم شناخته می شوند.

 از احتمال سوم شروع می کنیم. اگر توجیه مجریان قانون این باشد که منظور از ” حجاب شرعی” که در متن قانون آمده است، فتوای مشهور ذکر شده نیست و می توان حدودی غیر از آنچه در فتوا گفته شده را مبنا قرار داد لاجرم به این موضوع می رسیم که پس می توان از اسلام قرائت های متفاوت و مختلفی را داشت. آیة الله مصباح یزدی در سخنرانی قبل از نماز جمعه ی تهران در تاریخ ۲۶/۶/۱۳۷۸، می گوید: « دین اسلام با قرائت های مختلف سازگار نیست و یک قرائت هم بیشتر ندارد و آن قرائت پیامبر و ائمه است. در قطعیات اسلام جای نظر و سلیقه نیست و همان چیزی که در طول ۱۴۰۰ سال گذشته از سوی بزرگان اسلام مطرح شده صحیح است و هر کس که گفت قرائت جدیدی از اسلام دارم باید تو دهانش زد، خیلی بیجا کردی، اظهار نظر مخالف در خصوص ضروریات، محکمات و قطعیات اسلام چیزی سقوط در جهنم در پی نخواهد داشت و چیزی جز گمراهی و سقوط در درکات دوزخ نخواهد بود.» * به نظر نمی رسد دولتمردان نظری مخالف نظر آیة الله مصباح یزدی داشته باشند و قاعدتا با قرائت های مختلف از اسلام مخالف هستند. مگر اینکه حجاب را جزء قطعیات و ضروریات اسلام به حساب نیاورند. اگر این گونه است که حجاب جزء ضروریات و یا قطعیات نیست، پس چرا این گونه بر سر مسأله ی حجاب در جامعه تبلیغات می شود و کسی که از حدود آن عبور کند مجرم است و باید با او برخورد کرد؟ اگر اینگونه است پس توجیه این همه هزینه و نیروی انسانی از یک سو و فشار و ناراحتی های روحی و جسمی از سوی دیگر با پروژه گشت ارشاد چیست؟

چرا دولت ناتوان از اجرای این قانون شرعی است؟ علت این امر تفاوت در فلسقه سیاسی و فلسفه دین است. ” دولت ها عموماً براى پاسخ دادن و برآوردن خواست ها و امیال عمومى و نیز برقرارى نظم اجتماعى شکل گرفته اند، و وجودى هدایت گر ندارند. ” دولتمردان از آنجا که با رأی مردم بر سر کار می آیند و برای حفظ قدرت خود نیازمند رضایت شهروندان می باشند، مجبورند در مقاطعی خواست ها و امیال مردم را به رسمیت بشناسند و مصلحت سنجی نموده و نتوانند که یک حکم قانونی را به اجرا در بیاورند. و این چیزی جز یک امر سیاسی نیست. و اینجاست که به یک تناقض آشکار برمی خوریم. دولت ها به دلیل آنکه از رأی مردم می آیند لاجرم باید به رأی و خواسته ی مردم احترام بگذارند و از یک حکم شرعی به راحتی عبور نمایند در حالی که دین چنین نیست. دینی که دنباله رو نظر و خواسته ی مردم باشد اساسا یک موضوع تشریفاتی است. سیاست عرصه ی مصلحت ها و ضرورت ها و … است در حالی که دین در مورد قطعیات و ضروریاتش مصلحت سنجی نمی کند. حال باید پرسید که اگر این دولت اسلامی است چگونه است که از یک حکم صریح شرعی این چنین آرام و بی سر و صدا می گذرد؟ برای پاسخ لازم است پلی به بخش آخر این احتمالات بزنیم:

از سوی دیگر می بینیم که با تخصیص هزینه های مالی و انسانی، هر روز و هر ساعت در جای جای این کشور، سربازان گشت ارشاد به گونه ای فعال مشغول هدایت منحرفین و ارشاد آنان می باشند. این رفتار دوگانه از کجا ناشی می شود؟ چرا در مواجهه با یک متن قانونی، هیچ زنی به واسطه آن که تار مویش پیداست مجرم شناخته نشده و مجازات نمی شود اما از سوی دیگر حتی پوشیدن چکمه مصداق تبرج اعلام می شود؟ کلمه ای که شاید نادرند کسانی که در متن جامعه این کلمه را شنیده باشند.

 جمع بندی این که دولتمردان به قرائت های مختلف از دین اعتقادی ندارند و فتوای فقهای موجود در مورد پوشش را نیز به لحاظ شخصی پذیرفته اند اما در عرصه ی اجتماعی با یک تناقض رو به رو هستند. از طرفی مدعی اجرای احکام اسلامی هستند اما به راحتی از یک فتوای مشهور و یک متن صریح قانونی در این مورد چشم پوشی می کنند و از طرف دیگر حتی پوشیدن چکمه را عامل بی دینی عنوان می کنند. این تناقض به دو دلیل است: یکی تفاوت فلسفه دین با فلسفه سیاست و این که دولت اسلامی نتوانسته است هم دولت باشد و هم مجری اسلام و دلیل دوم اینکه این دولت پایگاهی اجتماعی دارد که به لحاظ شرعی پایبند به احکام دینی هستند و بالطبع از دولتی که رأی موافق به آن داده اند انتظار اجرای احکام اسلامی را دارند. دولت برآمده از این پایگاه اجتماعی از یک سو نمی تواند درصد بسیاری از زنان جامعه را به خاطر اجرای یک حکم شرعی مجرم معرفی کند و از طرف دیگر باید پایگاه اجتماعی خود را راضی نگه دارد تا بتواند در برنامه های خویش و هم چنین در انتخابات آتی موفق شود. اینجاست که دولت مجبور می شود که رو به نمایشی بیاورد به نام گشت ارشاد. نمایشی که از یک سو برخوردش با پوشش، سلیقه ای و نه بر مبنای حکم و فتوای شرعی است و از سوی دیگر اجرای جنجالی این نمایش است تا به پایگاه اجتماعی خود ثابت کند که مشغول اجرای احکام شرعی است.

 به واقع اهمیتی که به مسأله ی حجاب در جامعه داده می شود نسبت به موضوعاتی هم چون نماز و روزه و دروغ و ریا و ظلم و … که از مهم ترین و قطعی ترین امور مورد بحث در اسلام هستند ، قابل مقایسه نیست. اگر هیچ کس در خانه ی خود نماز نخواند و یا روزه نگیرد و یا دروغ بگوید دولت اسلامی احساس نمی کند که اسلام به خطر افتاده است اما اگر زنی در خیابان چکمه بپوشد در راستای تضعیف اسلام قدم برداشته است. چرا؟ زیرا این دولت اسلامی ابزاری ندارد تا با جار و جنجال کسانی را که نماز نمی خوانند و روزه نمی گیرند را مجرم جلوه دهد و به این طریق با تبلیغات سعی کند تا پایگاه اجتماعی خویش را حفظ کند. پس لاجرم به موضوع جذابی همچون حجاب روی می آورد که به لحاظ تبلیغاتی و جار و جنجال زمینه ی بسیار مناسبی دارد. مگر غیر از این است که نماز ستون دین اسلام است؟

در پایان بار دیگر یادآوری می کنم که پروژه گشت ارشاد یک پدیده ی کاملا سیاسی و مصلحتی است و به هیچ عنوان بر اساس یک دغدغه ی شرعی به راه نیفتاده است چرا که حد و حدود پوشش در فتوای شرعی و حکم قانونی تصریح شده است و اگر دولت یا قوه قضاییه یا نیروی انتظامی قصد اجرای حکم اسلام را دارند باید طبق آن فتوا و این قانون عمل کنند.

دانشگاه نیز از آن برادرم!

شهین غلامی

یکی از طرح هایی که از سال 1385 در پی افزایش ورود دختران به دانشگاه ها اعمال شده است طرح سهمیه بندی جنسیتی در پذیرش دانشجو است.این طرح که امسال با شدت بیشتری پیگیری شد، موجب طرح مباحث و سوالات فراوانی در میان همگان گردید.در مطلب حاضر سعی شده است تا با دیدی علی به عوامل افزایش حضور دختران در آموزش عالی و متعاقب آن افزایش چنین طرح هایی پرداخت.

اساسا نهاد آموزش همواره یکی از تاثیرگذارترین نهادهای موجود در جامعه است، به گونه ای که هم می تواند با ارائه ی صورت ها و قالب های مختلف آزادی انسان ها را تقویت کند و هم مسیری برای تسلط بر افکار و اندیشه های موجود، در راستای حفظ نظام ها باشد.بهترین نوع تسلط نیز آن است که در کنش متقابل و دو جانبه ای با جامعه باشد و از این روست که نظام های مردسالار در پی تقویت و بازتولید خود، با ورود به آموزش عالی، آنجایی که تعادل مورد نظر ساختارشان به هم می خورد دست به سهمیه ندی جنسیتی میزنند و آن جا که افکار و ارزش هایشان تهدید می شود، بومی گزينی جنسیتی را برای دختران پیشنهاد میکنند و از این طریق با دختران وارد کنش دو جانبه ای می شوند که نابرابری و تفاوت را به گونه ای نامحسوس در آنها درونی می کند و آن ها را به گونه ای داوطلبانه به سوی تقویت ارزش های مردسالارانه سوق میدهد.البته آموزش عالی تا پیش از طرح این چنین طرح هایی نیز تا حد زیادی در اهداف خود (در زمینه ی عدم تغییر و نوآوری در تفکرات زنان و دختران)موفق بوده است، چرا که ما شاهدیم با وجود پیشی گرفتن دختران در ورود به مقطع کارشناسی، در مقاطع بالاتر، پسران پیشی گرفته و بسیاری از همین دختران نقش ها و وظایف سنتی خود را باز پس میگیرند.

یکی از دلایلی که برای طرح اینگونه سهمیه بندی ها عنوان می شود، تفکرات کلیشه ای همچون: بالا رفتن سن ازدواج و افزایش سطح توقعات در دختران است.این تفکرات پیش از هر چیز ناشی از نوعی تنبلی فکری و ساده انگاری است که این روزها به شدت گریبان مسئولان ما را گرفته است به گونه ای که آنان را از هر گونه بررسی های کارشناسانه بازمی دارد و به سوی اقدامات ضرب الاجلی و پاک کردن صورت مسئله ها سوق می دهد.

بهتر است اولین سوال در زمینه ی افزایش ورود دختران به آموزش عالی،علل این فزونی باشد.به اعتقاد نگارنده، این افزایش قبل از هر چیزناشی از شرایط جامعه ای است که اکثر حوزه های تعریف آن در دست مردان جامعه می باشد.در چنین وضعیتی ورود به آموزش عالی برای دختران، میتواند مجالی باشد برای بازتعریف ها و اصلاح حوزه های تعریف توسط آنان و شاید علت  طرح بومی گزینی جنسیتی برای سال 87،در کمسیون مجلس برای پذیرش داوطلبان دختر(علی رغم اعتراضات فراوان)، تلاش برای حفظ همین حوزه ها و تقویت نقش های زن خانه دار و مرد نان آور باشد!

عامل دیگر برای این افزایش،نابرابری در عرصه ی کار است. گویا مسئولان در پیگیری اقدامات برابری طلبانه شان! از یاد برده اند که در عرصه کار  اولویت همواره با مردان بوده و زنان نهایتا به مشاغلی نظیر منشی گری (که خود مصداقی از استثمار زنان است) سوق داده و از پست های بالاتر باز داشته می شوند.

عامل ذیگر را می توان ناشی از شرایط جامعه ای دانست که سرشار است از نگرانی های مربوط به آینده ی کاری و آینده ی نامعلومی که برای پسران رقم میزند به طوری که آنان را از ورود به رقابتی جدی در عرصه ی کنکور باز می دارد و به ورود زود هنگام به بازار اشتغال می خواند.

پس ما شاهدیم که آموزش عالی تحت نفوذ و سلطه ی قدرت خود به بستن راه های تغییر و تحول می پردازد که پیامدش جامعه ای راکد و عاری از نقد و نوآوری است.

 به هر حال سال تحصیلی جدید را با امید مخالفت با این گونه تبعیض ها آغاز می کنیم و آن را به تمام دخترانی که بار دیگر از حقوق خود چشم پوشی کردند و این بار دانشگاه را نیز به برادران خود بخشیدند؛ تبریک می گوئیم.

 قربانيان دست­هاي قدرت

سپند

گدايي چهره کثيف فقر است و فقر، زاده­ي نابرابري­هاي اجتماعي؛ و اين نابرابري­ها چيزي نيست جز خواستگاه قدرت، جهت بقاي خويش. بحث بر سر اين مسئله نيست که پول و مالکيت خصوصي، قدرت مي­آورد يا قدرت است که شرايط انباشت سرمايه و پول را فراهم مي­کند. بلکه بايد در نظر داشت که قدرت براي بازتوليد خود، به انسداد اجتماعي نياز دارد و انسداد اجتماعي يعني اِعمال قدرت براي حفظ نابرابري اجتماعي. در واقع قدرت، خود عامل بوجود آمدن نابرابري اجتماعي و همچنين تلاش براي حفظ اين نابرابري در جهت تثبيت خويش است و اين عبارت کلاسيک را يادآور مي­شود که ملتي فقير مي­گردد که فقير نداشته باشد. پس فقر براي بقاي قدرت عملي ضروري است. و اين فقر در بيشتر موارد منجر به ظهور جماعتي به نام گدايان مي­شود. حضور گدايان در شهر امري عادي و اجتناب­ناپذير به نظر مي­رسد و همه ما بارها با آنها روبرو شده­ايم. روند رو به رشد گدايان به گونه­­اي بوده است که امروز تکدي­گري به حرفه­اي با الگوهاي نوين تبديل شده است. گدايان شهري به گونه­اي سيستماتيک به ارتقا مهارت­هاي حرفه­اي خويش پرداخته­اند که ديگر نمي­توان نابرابري­هاي سياسي و منزلتي را در مورد آنها به عنوان عاملي در جهت نابرابري اقتصادي منظور نمود. شيوه­هاي اقناعي گدايان برگرفته از ساختار قدرت در چارچوب نظام سرمايه­داري است. براي توضيح آن مي­توان به ظهور مراکز خريد اشاره کرد؛ هر چند نمي­توان مزاياي مراکز خريد (از جمله تسهيل در امر تامين نيازهاي شهروندان) را ناديده گرفت، اما برخي نيازهاي کاذب که از طريق شيوه­هاي اقناعي در مراکز خريد بوجود مي­آيد، موضوعي است که با سطح رفاه اجتماعي و توان مالي مردم جامعه براي خريد، در تناقض است. بدين صورت ساختار قدرت در نظامي که مولفه­هاي ناهمگن سرمايه­داري بطور بيمارگونه­اي در آن رشد يافته است، آگاهانه در جهت حفظ نابرابري و به دنبال آن وجود گدايان شهري جهد مي­ورزد. از نگاه فوکو قدرت در صورتي قابل تحمل است که بخش قابل ملاحظه­اي از خودش را پنهان کند. بدين صورت قدرت، نيمه پنهان خود را در قالب طرحهاي حمايتي از محرومين جامعه فرافکني مي­کند. و در دراز مدت، تکدي­گري به عنون فرهنگ در متن جامعه، نهادينه     مي­شود. ضمن آنکه ردپاي مافيا در تکدي­گري و رابطه مستقيم آن با قدرت جاي تامل دارد و در اين ميان قربانيان اصلي يعني زنان، کودکان و جواناني هستند که گزينه­هاي مناسبي جهت برانگيختن حس انسان­دوستي  در جامعه، به شمار مي­روند. اينگونه است که تمام افراد جامعه آگاهانه يا ناآگاهانه در راستاي اهداف پنهان قدرت مشارکت مي­ورزند و قرباني دست خويش مي­شوند؛ چه آن دستي که براي گدايي دراز مي­شود و چه آن دستي که براي کمک کردن.

 





علوم انسانی و نوستالوژی علوم اسلامی

هیوا مجیدزاده

 

مطرح کردن پروژه اسلامی کردن دانشگاهها به طور عام و تاکید بر روی علوم انسانی به طور خاص از سوی مسئولان کشور این روزها یادآور افکار دانشمندان و فیلسوفانی است که در سالهای بحران مدرینته در سرزمینهای مهد روشنگری آرزوی بازگشت به وضعیت قرون وسطی را داشتند. قرون وسطی که از نظر آنان چه بسا پر آرامش تر از مدرینته و بدور از کشتارها و جنگهای وحشیانه انسان عیله همه انسان بر اثر مدرینته بود. اگر حاکمیتی بود حاکمیت کلیسا و قوانین متافیزیک بود، حاکمیتی که بر تمام ابعاد زندگی بشری سلطه داشت و خود را متصل به یک قدرت مافوق بشری معرفی کرده بود و انسان را ملزم به اطاعت بی چون و چرا در برابر احکام و قوانین آن می دانست.

گویی این دانشمندان و فیلسوفان در محاط بحران مدرنیته تاریخ سراسر خفقان و انفیاد انسان و سلطه گیوتین کلیسا را فراموش کرده بودند و به جای برخورد عقلانی با این بحران رهیافت و چاره کار را در احساسات رومانتیک و نوستالوژیک به قرون وسطی دیدند.

حال پس از سه قرن فاصله گرفتن ار این اندیشه ها سنت گرایان و بنیاد گرایان دینی! ایران کمر همت برای تحقق رویای این فیلسوفان بسته اند و برطرف کردن ریشه ای بحران مسائل اجتماعی و اقتصادی کشور را در رهیافت نوستالوژیک علوم اسلامی نسبت به علوم انسانی دیده اند.

فاصله گرفتن از نظریه های مدرن در درون جامعه ای با خصوصیات و فرهنگ مدرنیته و در پیش گرفتن رویکرد اسلامی علوم انسانی و این علوم را به صورت متافیزیک محض در آوردن جز تشدید تضادها و بحران های جامعه نتیجه ای در بر نخواهد داشت و اینجاست که نظریه از بررسی واقع بینانه فاکت های اجتماعی فاصله می گیرد و در تحلیل مسائل و پدیده های مدرن بوسیله نظریه ها و قوانین متافیزیکی چالش بوجود می آید، مصداقی که می توان اینجا ذکر کرد بررسی مسائل و مطالبات آزادی خواهانه و برابر طلبانه زنان(جنبش فمنیست ها) در سایه احکام و علوم دینی است و آنچنان که می دانیم مطالبات این قشر کاملآ مدرن و مربوط به دوره روشنگری و حاکمیت انسان بر انسان است و مستلزم شرایط دموکراتیک و آزادی اندیشه است، در حالی که احکام و علوم دینی در تضاد با این مطالبات و شرایط قرار دارد و بر محوریت تک نظری و تک اندیشی یک قدرت ما فوق بشری چرخ می زند و احکام و نظریه هایی که در خود دارد مربوط به جامعه معنوی(گمنشافت)است، نه جامعه صوری(گزلشافت).

همچنان که در بالا بیان شد این تنها نمونه از چالش هایی است که این پروژه با خود به همراه می آورد. به طوری که خبرهای پخش شده حاکی است رشته نوپای مطالعات زنان که به شیوه ی آکادمیک در پی مطالبات زنان و جنبش فمنیستی است اولین قربانی این پروژه قرار گرفته است و قطعآ قربانیان بعدی این پروژه دیگر گرایشات رشته علوم اجتماعی در دانشکاه خواهد بود و وقتی پروژه به این مرحله برسد این دانشجو و استاد دگراندیش است که در آشفته بازار ایجاد شده توسط مجریان پروژه اسلامی کردن علوم انسانی پا در هوا می مانند و در نتیجه اجرای خواسته های سلیقه ای بعضی از افراد در برخورد با مسائل، علاوه بر علت رانتی بودن و بی بند و بار بودن مصرف پول نفت برای تشدید بحران در مسائل اجتماعی و اقتصادی کشور، علت ایدئولوژیک و سلیقه ای شدن محتوای علوم انسانی(علومی که وظیفه سنگین تحلیل و ریشه یابی مسائل جامعه را بر عهده دارند) هم اضافه می شود. شاید اگر فیلسوفان هوادار نوستالوژی قرون وسطی ای در قید حیات بودند و شاهد این وضعیت و اندیشه مسئولان ایران بودند قاطعانه تر از فوکو و از زاویه ای دیگر می گفتند    :ایران روح یک جهان بی روح است .

 

 

 

گزارشی از تحصنها و اعتراضهای دانشجویان در هفته های اخیر

پیروزی دانشجویان در پیگیری مطالبات صنفی و اجتماعی

 

فرزانه جلالی

 

در هفته‌های اخیر شاهد شدت گرفتن اعتراض‌های دانشجویی در دانشگاه‌های مختلف کشور بوده ایم. این اعتراض‌ها اغلب حول محور مطالبات صنفی شکل گرفته و در بیشتر موارد با موفقیت دانشجویان در رسیدن به خواسته‌های‌شان همراه بوده است. از انجا که بازخوانی تجربیات حاصل از این اعتراض‌ها و تجمع‌های دانشجویی می‌تواند برای دانشجویان مفید باشد، در این نوشتار می‌کوشیم در ابتدا به ارائه‌ی گزارش کوتاهی از اعتراض‌های دانشجویی اخیر بپردازیم و سپس در خصوص چرایی شدت یافتن اعتراض‌های دانشجویی در روزهای اخیر به ارائه‌ی تحلیل کوتاهی بپردازیم.

 

شنبه ۷ اردیبهشت:

 ۱۲۰۰ دانشجوی دانشگاه شیراز خواستار لغو احکام کمیته انضباطی شدند

نخستین حلقه‌ زنجیره تجمعها و اعتراضهای هفته های اخیر به تجمع دانشجویان دانشگاه شیراز باز می گرددد. این تجمع در واقع در ادامه تجمع های دانشجویان شیرازی در اسفندماه سال گذشته بود. نقطه‌ی آغاز این تجمع نامه ۱۲۰۰ نفر از دانشجویان دانشگاه شیراز بود که طی آن خواستار لغو احضاریه های کمیته انضباطی درجریان تحصن اسفندماه این دانشگاه شدند. در جریان تجمعات اسفندماه که بیش از ۱۰ روز و با حضور گسترده ی دانشجویان این دانشگاه برگزار شد، خواسته‌های دانشجویان، استعفای صادقی ریاست این دانشگاه، برگزاری انتخابات شورای صنفی به صورت آزادانه، برچیدن دوربین های مداربسته از سطح دانشگاه، آزادی نشریات دانشجویی، لغو فضای پادگانی و امنیتیِ دانشگاه و… اعلام شده بود. اما پس از تعطیلات نوروز ۳۰ نفر از دانشجویان این دانشگاه به اتهام ایجاد بلوا و آشوب در دانشگاه به کمیته انضباطی دانشگاه اخضار شده اند. دانشجویان در این نامه سرگشاده عنوان کردند که " احضار این دانشجویان جهت سرکوب حرکت های دانشجویی از طریق ایجاد رعب و وحشت رعب و وحشت و در راستای برآورده نکردن خواسته های به حق دانشجویان بوده است" تجمع دانشجویان دانشگاه شیراز در نهایت مثمرثمر واقع شد و دانشگاه شیراز در ابتدای هفته‌ی جاری، احضار دانشجویان به کمیته‌ انضباطی را لغو کرد.

 

چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷:

 پایان پیروزمندانه تحصن دانشجویان دانشگاه سهند تبریز

دومین حلقه اعتراض به دانشگاه تبریز مربوط می‌شود. این اعتراض‌ها البته هزینه های زیادی نظیر بیمارستانی شدن تعدادی از دانشجویان در اثر اعتصاب غذا نیز به همراه داشت اما دانشجویان دانشگاه صنعتی سهند تبریز پس از یک هفته تحصن و اعتراضات تحصن خود را با پیروزی در دستیابی به مطالبات به پایان رساندند. در پایان این تحصن بیانیه‌ای از سوی متحصنین منتشر شد. در این بیانیه آمده است:

در این تحصن که نزدیک به پنج روزش را متحصنین در اعتصاب غذا بودند، ۳۴ نفر دست به اعتصاب غذا زدند و ۲۸ مورد به مراکز درمانی منتقل گشتند که حال برخی در زمان انتقال بسیار وخیم بود اما هم اکنون تمامی دانشجویان در شرایط مطلوب بسر می برند. دانشجویان در پایان امضای کتبی ریاست دانشگاه دکتر چناقلو را برای مصونیت افراد فعال در بخش های مختلف تحصن دریافت کردند. دانشگاه های خواجه نصیر الدین طوسی تهران، تربیت معلم تهران، شیراز، ‌سیستان و بلوچستان، آزاد تبریز،‌ سمنان، تربیت معلم تبریز و دانشگاه تبریز حمایت رسمی خود را از طریق بیانیه ها اعلام نمودند».

 

سه شنبه 17 اردیبهشت:

 تجمع اعتراضی دانشجویان سه دانشکده فنی تهران در مقابل وزارت علوم

گام بعدی اعتراض‌ها در تهران رقم ورد؛ اما در این اعتراض ها هیچ یک از دانشگاه های مادر و برزگ تهران آغازگر حرکت اعتراضی نبودند، بلکه دانشجویان دانشکده های شریعتی، ولیعصر و شمسی پور بودند که در اعتراض به سیاستهای وزارت علوم مبنی بر تغییر ساختار علمی این دانشکده ها وتبدیل آنها به آموزشکده در مقابل ساختمان وزارت علوم در شهرک غرب تجمع اعتراضی برپا کرده و خواستار پاسخگویی مسئولین وزیر علوم شدند. وزارت علوم اخیرا طی بخشنامه ای ضمن واگذاری مدیریت این دانشکده ها به آموزش و پرورش، درجه علمی این دانشکده ها را به آموزشکده و مدرک کارشناسی دانشجویان را به مدرک معادل و مدرک کاردانی را به دیپلم تبدیل کرده است.

 

پنجشنبه ۱۹ اردیبهشت:

تداوم اعتراضات دانشجویان دانشکده های فنی

اعتراضات گسترده دانشجویان دانشکده های شریعتی، ولیعصر و شمسی پور که چند روز قبل آغاز شده بود، با همراهی دانشجویان دانشکده انقلاب وارد سومین روز خود شد. گسترش اعتراضات دانشجویان به خیابانهای اطراف این دانشکده ها باعث واکنش نیروهای انتطامی شده و روز گذشته در مواردی از باتوم برای متفرق کردن دانشجویان استفاده شده است.

این اعتراضات هنوز نتیجه روشنی در پی نداشته است؛ گرچه مدیریت دانشکده های مذکور طی مصاحبه و جوابیه هایی هرگونه طرح برای تبدیل این دانشکده ها به آموزشکده را تکذیب کردند و حتی وزیر علوم منکر وقوع تحصن شد! به هر حال تکذیب مقامات مسئول به خودی خود یک پیروزی برای دانشجویان است، اما کافی نیست، چرا که دارای ضمانت اجرایی لازم نیست.

 

دوشنبه ۲۳ اردیبهشت:

تحصن دانشجویی در دانشگاه تبریز

حلقه بعدی اعتراض های اخیر باز هم به دانشگاه تبریز اختصاص یافت. دو هفته پس از دور نست اعتراض های قبلی، دانشجویان در اعتراض به اعمال فشار بر دانشجویان و اقدام حراست و رئیس این دانشگاه در تعلیق و اخراج ازدانشگاه فعالین دانشجویی، دست به تحصن زدند که این بار نیز اعتراض دانشجویان مثمرثمر واقع شد و پس از ساعاتی با قبول خواسته های دانشجویان از طرف مسئولین دانشگاه به این تحصن پایان داده شد. یکی از تحصن کنندگان در این خصوص گفت: “از اسفند سال پیش سجاد رادمهر، دانشجوی مقطع کارشناسی ارشد مهندسی مکانیک، به دلیل کارشکنی های مسئولین این دانشگاه در برگزاری جلسه دفاعیه ایشان از پایان نامه کارشناسی ارشد، در معرض اخراج از دانشگاه قرار گرفته است. و تحصن امروز نیز در راستای اعتراض به برخورد غیر منطقی مسئولین دانشگاه با فعالین دانشجویی و همراهی با سجاد رادمهر در دفاع از حق تحصیل ایشان، صورت می گیرد.” تحصن حوالی ساعت ۱۲ ظهر و با حضور سجاد رادمهر و با حمایت و همراهی تعداد زیادی از دانشجویان در مقابل سلف سرویس دانشگاه تبریز شروع شد و سپس معترضین برای ادامه تحصن به داخل مسجد دانشگاه رفتند. که پس از ساعاتی و با اعلام حمایت دیگر دانشجویان، مسئولان دانشگاه به ناچار با دانشجویان وارد گفتگو گردیدند که در نتیجه با قبول خواسته دانشجویان متحصن از جانب مسئولین دانشگاه، به این تحصن پایان داده شد.

 

چرایی شدت گرفتن اعتراضهای دانشجویی

با مروری بر اعتراضهای هفته های اخیر دانشجویان که در اقصی نقاط کشور رخ داده است، نخستین سوالی که به ذهن می رسد این است که چرا به یکباره این حجم از اعتراض های دانشجویی را شاهدیم؟ بی شک سیاستهای محدودکننده دولت و وزارت علوم اصلی ترین علت شدت یافتن اعتراضهای اخیر است. دولت در عرصه اقتصادی، سیاسی با شکس های زیادی مواجه شده است. از جمله بحران تورم، گرانی وقحطی و خشکسالی که در نتیجه سیاست های خام و غلط دولت در چند سال گذشته موجب بروز مشکلات فراوانی در کشور شده است. همچنین طرفداران دولت نتوانستند در انتخابات مجلس پیروزی قاطعی بدست اورند و از هم اکنون اختلاف بین اصولگرایان بر سر تقسیم غنایم پارلمانی بالا گرفته است. در نتیجه دولت برای فرافکنی این شکست ها دست به اقدامات محدودکننده میزند. در سال گذشته، با شدت گرفتن بحران اقتصادی در همین ماهها بود که دولت دست به کار اجرای طرح امنیت اجتماعی شد تا اذهان عمومی جامعه را از توجه به مسائل و مشکلات اقتصادی به مسائل انحرافی سوق دهد. در حال حاضر نیز دولت با ایجاد محدودیت هایی نظیر تصویب آیین نامه پوشش برای دانشجویان و احضار گسترده فعالان می کوشد تا مشکلات خود را فرافکنی کند. اما در این عرصه از دانشجویان و فعالان چه کاری بر می آید برای اینکه دولت در رسیدن به هدف خود ناکام بماند؟ به نظر می رسد الگوی دانشجویان در پیگیری جدی خواسته های صنفی (به ویژه مورد تبریز) مثال خوبی از نحوه مواجهه دانشجویان باشد فراموش نکنیم که به لحاظ سیاسی جامعه در شرایط بحرانی به سر می برد. هر روز شاهد درگیری نهادهای مختلف حکومتی با یکدیگر و رفع اتهام به سمت رقبا از جانب این نهادها هستیم. دولت مجلس را متهم می‌کند، دیوان عدالت اداری اقدامات دولت را خلاف قانون اعلام می‌کند و جناح های مختلف اصولگرایان در مقابل همدیگر صف آرایی می کنند. در چنین شرایطی که به لحاظ سیاسی، حاکمیت با بحران مواجه است، جنبش های دانشجویی به شدت پتانسیل آن را دارند که به عنوان مامنی برای تخلیه شکست های جناح های درگیر حاکمیت بدل شوند .

 

 

تسامح کوروشی و افتخارات کنونی!

زهره امیدی پور

 

 

هنگامی به هستی و وجود چیزهایی که داریم آگاه می شویم که دیگر آنها را نداریم و هنگامی که از دستشان می دهیم برایمان با ارزش می شوند. درست مثل جوانی، ما هنگامی به ارزش و اهمیت جوانی پی می بریم که پیر می شویم و پیری موجب درک لذت جوانی می شود.

ما ایرانی ها زمانی به ارزش های انسان های بزرگ، فرهنگ و هنر غنی و خلاصه گذشته پر افتخارمان پی می بریم که دیگر آنها را نداریم و زمانی چشمانمان را به دنیا باز کردیم که تنها صرف داشتن آن افتخارات برای ما ارزشمند است و روز به روز بیشتر به آنها نیازمند می شویم. اما آن افتخارات گذشته، آن تسامح کوروشی، آن لوح حقوق بشر که تمام یک افتخار یک ایرانی است واولین لوح حقوق بشر در جهان است، آن بوریحان، بوعلی و مولانا، تبدیل شده اند به خطوطی زیبا برای زینت کتابها و کلماتی شده اند برای پر شکوه کردن سخنان پدرانمان یا شاید هم وسیله ای برای جلب توجه جهانیان و جذب توریست.

این همه تعریف و تمجید از گذشته و مجذوب میراث های تاریخی شدن ناشی از سرخوردگی روح عظمت طلب ما ایرانی ها است. روح ایرانی همیشه به دنبال عظمت بوده و این عظمت خواهی خصلتی است که درهیچ دوره ای از ایرانیان جدا نشده و مهم ترین عنصر روانشناختی در وجود ما بوده است. در روزگاران گذشته با ساختن کوشک ها و به جا گذاشتن آنها به عنوان نماد هر دوره این عظمت خواهی ارضا می شده است. اما در دوران کنونی در جواب جهانیان به پیشرفت هایشان دست به دامان گذشته می شویم. گذشته ای که حتی آن را به درستی نمی شناسیم و قادر به ارزیابی درستی از آن نیستیم و اینجاست که با هگل هم عقیده می شویم و می گوییم هر تاریخی دو بار تکرار می شود بار اول به صورت تراژیک اتفاق می افتد اما بار دوم تلاش برای تکرار آگاهانه ی صورتهای گذشته است و در این دوره شرق شناسان برای احیای گذشته به یاری مان می آیند. آنها با حیرت به این نمادها می نگرند و می گویند هنر ایرانی، معماری ایرانی، فرهنگ ایرانی و...

از آنها استقبال می کنیم زیرا هم گذشته را به یادمان می آورند وهم حس میهن دوستی مان را تقویت می کنند اما این همه عظمت تنها در یک سوی خط تاریخی مان هستند. اکنون سوالی که باید از خود بپرسیم این است که رابطه آن همه عظمت و افتخار با زندگی کنونی و ایران کنونی چیست؟

ایرانی ها در همه دوره ها بعد از مرمت میراثهای تاریخی به دنبال احیای عظمت باستانی بودند. و در هر دوره احساس تعلق به هویت باستانی تحت تاثیر ایدئولوژی حاکم بوده است.         

دردورانی که اوج استیلای ناسیونالیسم افراطی در غرب برجسته ترین روشنفکران ایرانی و اهل علم و ادب نماینده این مکتب در ایران و خواهان بازسازی روح ایرانی شدند و ایدئولوژی حاکم هم پیش برنده آن بود. به این ترتیب حتی در اوج دوران نوسازی رضا شاهی باز هم روح ایرانی و افتخارات آن مورد توجه قرار گرفت و د ردوره ی دیگر باز هم روح عظمت طلب به گذشته محتاج شد و برای تثبیت موقعیت و جایگاه طبقه ای خاص و برای توجیه منفعت طلبی، تحریک اذهان و متحد کردن ملت باردیگر از گذشته دم زد. البته این در حالی بود که ایدئولوژی های چپ روز به روز گسترش می یافتند. همه ی این ها نشان دهنده این است که ما نتوانستیم بین گذشته و حال توازن برقرار کنیم. امروز ما از یک طرف حتی نمی دانیم ایرانی کیست؟ رابطه ی هویت ملی با هویت مذهبی در چیست؟ از سوی دیگر ضمن باور به گذشته پر افتخار و روحیه ی اهل تسامح از خود می پرسیم که اکنون چه چیزی برای افتخار کردن داریم؟ افتخار کردن به گذشته و زنده کردن خاطره ای گمشده بدون درس گرفتن از آن برای ساختن آینده چه ارزشی دارد؟

درزمانه ای که مردم به دنبال آرامش و امنیت اند و اکثریت آنها در فقر به سر می برند و از حداقل حقوق و امکانات محرومند؛ دم زدن از گذشته پر آوازه چه سودی دارد؟

چشمانمان را باز کنیم، بالاخره چه کسی رابطه گذشته و حال را برایمان توضیح خواهد داد؟

شرق شناسان؟ یا برخی نظریه پردازان که به دنبال آن هستند که طوری سخن بگویند که نه سیخ بسوزد ونه کباب.

 

 

عدالت آموزشی

یاسین ویسی

اصولآ جوامع سرمایه داری همیشه و همه جا با تضاد های شدیدی در درون خود روبه رو بوده و هستند و در نهایت این تضادها باعث فروپاشی و اضمحلال آنها خواهد شد. جامعه امروزی ما نیز به عنوان جامعه ای نیمه سرمایه داری و خرده بورژوازی با همین مسائلی رو به روست و در مسائل داخلی و خارجی گریبانگیر تضاد ها و کشمکش های زیادی است. اصولآ در چنین جوامعی انسانیت به عنوان شرط اصلی شهروندی و مدرن بودن ماهیت و وجود اصلی خود را از دست داده است و همه به دنبال رسیدن به اهداف خود با هر وسیله ی ممکنی می شوند و هدف غایی هر کنشی پول((moneyمی شود. از مسائلی که در جامعه ایران و خصوصآ در نظام آموزشی ایران در چند سال اخیر به عنوان یک معضل ازآن می برند تقلب در سطوح مختلف کنکور و حتی آزمون های استخدامی است. کسانی که با تضمین قبولی در آزمونها به داوطلبان پولهای کلانی را به جیب می زنند. حال اگر ما به بررسی این مسئله بپردازیم و علل و عوامل آن را مورد بررسی قرار دهیم باید نگاهی کل گرایانه و کارکردی به ابن قضیه داشته باشیم. هر جامعه ای برای حفظ نظم و آرامش خود وسایلی مشروع را برای به اهداف تعیین شده قرار می دهد و اگر دستیابی به این اهداف تعیین شده به عنوان یک ارزش مطرح شود و با وسایل مشروع تعیین شده قابل دست یابی نباشد در نتیجه افراد جامعه به سوی وسایل نامشروع برای رسیدن به آن اهداف رهنمون می شوند. نظام آموزشی ما نیز با چنین مسئله ای روبه روست. یعنی مدرک به عنوان یک ارزش بسیار مهم، حداقل در تعیین شغل آینده هدفی بسیار مهم تلقب میشود که افراد طبقه ی پایین جامعه با تلاش و مطالعه زیاد و کسانی دیگر با خرج هزینه ای نه چندان کم و البته راههای دیگر... که در اینجا آن راهها مورد بحث ما نیستند در صدد رسیدن به آن هستند. حتمآ ماجرای فروش سوالات پزشکی سال 82 را شنیده اید که دامنه ی آن به مجلس نیز کشیده شد و تعدادی از نمایندگان تهدید به افشاگری کردند که رئیس جمهور وقت با حمایت کامل از وزیر خود قضیه را کاملآ انکار و پرونده بعد از 9 ماه بدون نتیجه ی مشخص به نوعی مسکوت گذاشته شد. مورد دیگر فروش رتبه در سال 81 که در چند رشته اتفاق افتاد و علی رغم رسانه ای شدن آن نیز خبری از مجازات عملان نبود. البته دولت نیز برای مقابله با این پدیده راهکار های زیادی را امتحان کرده است که هیچ کدام نتوانسته جوب گوی این مسئله باشد. به هر حال همین روزها نتایج کنکور کارشناسی ارشد اعلام می شود و این در حالی است که زمزمه هایی مبنی بر تقلبی های گسترده توسط باندهایی که در داخل و خارج محیط دانشگاهی و خصوصآ کوی دانشگاه فعال هستند شنیده می شود. کسانی که با آزادی کامل و بدون هیچ گونه ترسی با گرفتن پولهای کلان از داوطلبان با تضمین قبولی، با همکاری یا بدون همکاری عوامل اجرایی آزمون به کار خود ادامه می دهند و به بی عدالتی آموزشی دامن می زنند و این درست عکس شعارهای رئیس جمهور دولت نهم است که شعار عدالت در همه زمینه ها و از جمله عدالت آموزشی را می دهند. عدالت آموزشی سهمیه بندی جنسیتی، بومی وقومی نیست که رئیس حراست کوی دانشگاه تهران در مصاحبه با ایرنا در مورد اعتراضات صنفی اخیر کوی دانشگاه به اتهام زنی در مورد کردها بپردازد و آنها را عوامل اغتشاش، وابسته به بیگانه و جدایی طلب معرفی کند و راهکار را عدم پذیرش آنها د ردانشگاههای تهران بیان کند بلکه عدالت آموزشی مقابله با چنین مسئله ای در سطح خرد و کلان است.